نقدیّه
منتشر شده در : شیرازه (شماره ۶)

خواست از من تا بگویم سردبیر نقد شیرازه به طنز و نیشدار
گفت باشد جانت ایمن، غم مخور لطف کن ضعفش بفرما آشکار
چاقوی نقدت بکش لیکن بیا چون سوسولان ژیگول! فرزانهوار
نقد فرما لیک با فکر و خرد ضعف و قوتهایمان را کن شکار
گفتمش ای مردِ نیکِ خوب روی هیچ میدانی چه می گویی برار؟
نقد شیرازه طلب کردن چنین خود بیارد نقد در ذهنم به بار
اغلب نقّادها بر بام نقد یا ِفتند از این کنار، یا آن کنار
تو کجا دیدی کسی نقدی کند درنیارد از پدر جدّی دمار؟
تو کجا دیدی که نقدی گل کند بر نخیزاند ز اصحابش هوار؟
تو کجا دیدی که نقطه قوتی توی حرف و نقد ما آید به کار؟
ما فقط دنبال سوتیهای هم بودهایم از بهر کسب اشتهار
آنچنان کوبیم بر فرقش لگد تا نیاید زآن سپس وی اعتبار
یا بگویم از گروه دیگری آن گروهی که بنامم پاچهخوار!
توی نقد خود چنان مدحی کنند آنچنان، گویا به قصد انتحار
حال آدم را به واقع بد کنند این گروه نان به نرخ روز خوار
هست یک دستمال توی دستشان مانع عیبند و نقص از انتشار
حال خواهی نقد آن هم با خرد؟! بهتر آن است تا بمانی تو خمار
از منی که هستم از این قافله بر نیاید هیچ وقت این ابتکار
کتابگذار اعظم