
پندهايي از كتابگذار اعظم
* و اي فرزندم (پسرم) بخوان و بدان كه اگر نخواني روزي فرا مي رسد كه دست روزگار تو را طاس نمايد و چون تو را در شارع يا خياباني ببينند از تيپ فرهيخته كشت پندارند كه پرفسور يا دكتري باشي حال آنكه آنها همه ظاهرست و تو في الواقع انگلي بيش براي اجتماع نباشي... پس بخوان و بدان كه روزي فرا مي رسد كه در آن لاينفع مال و لا بنون و در آن روز همه به سر طاس تو بخندند و بگويند كه يارو را ببينيد كه تيپ دكتري دارد و عقل انگلي ...
* و اي فرزندم (دخترم) بخوان و بدان كه اگر نخواني روزي فرا رسد كه ظرف و لباس چرك شستن از وظايفت گردد. پس چون در آن روز بار خويش بسته باشي و براي خود مهندس يا دكتري باشي بتواني از زير اين بار به ظرافت شانه خالي نمائي و خويش را برتر از اين امور بداني بدانگونه كه شوهرت مجبور گردد براي صدمه نخوردن به روند مطالعات ارزنده ات و خشك نشدن ريشه اكتشافات فرخنده ات! برايت خدم و حشم تدارك ببيند ولي اگر نخواني و گوش به پندم ندهي خويش را در رفت و روب و شست و شو مستغرق بيابي و در آن روز است كه لاينفع الندامه (پشيماني سودي نبخشد ) ....
* و ای فرزند (پسر یا دختر) بخوان و بدان که هرکس نخواند عاقبت یا نمکی شود و یا سوپور، هر چند که حالیه سوپور و نمکی نیز لیسانس و یا حتی فوق لیسانس دارند پس تلاش نما که مدرکی به کف آری چه با خواندن چه بی خواندن، چه با پول چه بی پول، چه قلابی و چه غیر از آن که از قدیم فرموده اند مدرک چیزی جز تکه پاره ای کاغذ نباشد! هر آنکه صاحبش باشد دولتخواه گردد و هر که فاقدش باشد خسران دنیوی حاصلش گردد. به مطالعه و خواندن بی توجه مباش زیرا که ممکن است در مجلسی و یا محفلی تو را به اطلاعاتت بیازمایند و تو ندانسته خجل و بور گردی و یا سوتی عظیمی از تو حاصل گردد که از هیچ بنی بشری صادر نگشته باشد چنانکه قیصریه را قیطریه! خوانی و مایه دلشادی دشمنان گردی!
همان گون که مطلع می باشید، ماهیت رشتۀ تحصیلی قلی خان، توسط نگارنده، تا کنون مستور مانده بود و فقط مسیر تا اینجا روشن است که وی در علمکده سایکولوجی و علوم تربیت مربوطه، تحصیل می نماید و مابقی آن، در ظلماتِ مجهول فرورفته است.
درپی تقاضای مکرر دوستان و اهالی ِ رسانۀ چاپی-علمی-دانشجویی-علامه ای ِ ماوک، مبنی بر اینکه آخر تکلیفِ قلی خان مشخص شود که کدامین رشته را می خواند، قلم به کتابت رشتۀ وی برداشته شد- باشد که حسِّ همزادپنداری خوانندگان تقویت و تربیت گردد.
تا کنون در سریال قلی خان دانسته گردید که وی، از نبرد با کنکور – با اقبال بلند- سربلند خارج شدی و ازقضا به علمکدۀ سایکولوجی و علوم تربیت که در بلاد باستانی المپیک واقع استی، ره یافتی. مشخص شدی که خلقیات وی خاص است و در یاریابی و گزینش یاور، بس وسواس همی دارد، آن سان که حتی در بیت النوم(خوابگاه) ایضاً، یاوری نیافتی و رسمِ معمولِ گذرانِ زندگیِ وی، پرسه زدن در خیابان های گره خورده شهر استی. فی الحال، نقل ظهور پدیده قلی خان در کلاس می رود. باشد که اهل فن و اهالی درک با مشخصات کلاس درس، خود، رشتۀ قلی را بفهمند همی.
ساعت 12 ظهر:
دست بی رحم آفتاب، قلی خان را از خواب بیدار نمود( البت آفتاب برای توفیق در این امر حدوداً 6 ساعتی کوشیده بود!). چشم قلی خان به ساعت روبروی تختش گشوده شد. عقربه های بزرگ و کوچک و آن یک دگر عقربه، روی عدد 12 اجتماع کرده بودند، همی. بد نیست بدانید که این، دقیق بودن ساعت را نشان نمی دهد بل اتفاقِ امر است که ساعت روی 12 خواب مانده یا به قول قلی خفته است. قلی نیز جهدی برای بیدار کردن ساعت نمی کند که معتقد است: «این طوری حداقل این ساعت 2 بار در شبانه روز راست می گوید! از ساعتهایی که روز و شب به دنبال گفتن ساعت دقیق هستند و هیچ گاه راست نمی گویند بهتر است که!» عزم، جزم کرد و با احتیاط پیکر خویش غلتاند و به زمین فتاد. سرِپا شد و دهان درّه ای نمود، آن سان که گویی در یک مرتبه تمامی اکسیژن اتاق را به درون کشیدی. از آنجا که به ساعت اتاق خویش اعتمادی نداشتی، به اتاقِ کنار رفت و ساعت بشنید که 12 است. به خاطر مبارک که کمی فشار آورد، نام روز یکشنبه به ذهن وی متبادر گشت و گویی دچار زنبورگزیدگی شده باشد، به گوشه و کنار می دوید و چیزها برمی داشت وبه خود می آویخت و ناگه از در اتاق و به تَبَع آن از در بیت النوم خارج همی گشت. آری... باید به سرویس 12:15 می رسید. تا محل سرویس دوان و افتان و خیزان برسید و لیک اوتوبوس تازه راهی گشته بود، پس دنبال اتوبوس نیز می بایستی، همی دوید. سرانجام رسید و بالا پرید و به آمادگی بدنی خود(چون فیروزخان کریمی، مربی سخنور و تاریخی استقلال ها) تبریک فرستاد. در سرویس، البسه را به تن درست گردانید و چسب کفش بربست و در انتهای اوتول نشست. به علمکده برسیدند، پس وعدۀ غذایی(چیزی بین نهار و صبحانه تهیه شده از پوست تازه پیاز و نان خشک اعلاء با نام کوبیده با نارنج) تناول نمود و دگر عقبه های ساعت چون عقرب او را نیش می کردند که زمان از 1 ظهر عبور کرده و می باستی به کلاس درس رود همی. پس فی الفور دوید و چون عادتِ همیشۀ خود، تمامی اتاق ها را سرک کشید تا کلاس خویش یافت و دخول کرد. نفس، نفس زنان در چهارچوب در پدیدار گشت و همگان خیره به وی مانده بودندی. قلی از بذل نگاه دگران شکی نمود که مبادا زیپ شلواری باز مانده، یا پاچه شلواری در جوراب فرورفته. نهایتاً به خود یادآورد که« این جماعت همیشه همین سان عجیب نگر هستند، بی خیال!» پس به عادت همیشه دستی به پهنای زفان کشیدی و بر زلفکان مالیدی و به گوشه ای بر نشست.( این توضیح اینجا ضروری می نماید که این رسم مو درست کردنِ قلی، فقط یک عادت است و ترک عادت موجب بسی امراض، وگرنه قلی دگر از ژل بهر مِیک آپ بهره می برد و در مورد ژل دگر می داند که با اینکه رنگی خوش دارد و طعمش هم قابل تحمل است لیک، هضمش دشوار است پس کاربرد دیگری غیر از تناول بر آن است و در کل می بایست یادآور شوم که قلی دیگر آن عِناد سابق را با استفاده از ژل، کفش، شلوار و دیگر مظاهر زندگی اطرافیان ندارد.)
منظور کتابتِ این مقال، توصیف درس و کلاس بود و کنون مجال به روایت اصل منظور رسید(این بخش ها کاملاً منطبق بر شنیده های قلی و پردازش های ذهنی اوست و نهایت تلاش راوی، در رعایت امانت به کار گرفته شده است. با این توضیح که پردازش در ذهن قلی بر روی واژه ها انجام می گیرد و ذهن او از پرداختن به عبارات، جملات، مفاهیم، عبارات مقلوب و ... عاجز است. البت تلاش هایی از سوی سازمان مربوطه برای رفع این مشکل صورت گرفته که در ورژن ها آتی کاربرد خواهند یافت).
به گوشه ای نشست و همچون همیشه سوار بر موج چرخشی اندیشه های خود گشت. البت گَه گاه از واژه هایی که در کلاس بیان می شد چیزی به اندیشه های او ره می یافت. در ابتدای امر که زُل مانده بودی به سالن ورزشی نیمه کارۀ علمکده، که امیدست در آینده و شاید در دهه های آتی بهره برداشته شود. در اندیشه بود که غیر از میزبانی جشن ها و سرورها آیا این سوله کاربرد دیگری هم خواهد یافت که کم کم، واژه یکی پدیا از مباحث کلاسی به ذهن وی دخول یافت. (منظور همان ویکی پدیاست، چون استفاده همزمان از مغز در دو مقوله برای قلی ممکن نیست، پس داده ها به صورت ناقص به مغز وی ورود یافتندی.) از شما چه پنهان، قلی خان، از همان ابتدا که پا در شته نهاد، تلاش برای تحصیلات تکمیلی را آغاز نموده بودی و در نتیجه تمام داده های ورودی به ذهنش را مورد پردازش تستی قرار می داد و در مورد واژه یکی پدیا، حدس زد که تستی خواهد آمد با گزینه هایی نظیر یکی پدیا، دوتاپدیا (و شاید دوکی پدیا)، سه تا پدیا و ... که از هم اکنون بر وی ثابت آمد که گزینه یکی پدیا صحیح می باشد همی. ناگهان اهل کلاس خنده ای نمودند و قلی درهم شد که مبادا به من پوزمی خندند! و دقیق شد، پس دریافت که خنده بر مطلبی دیگر بوده که چون قلی غفلت داشته از آن آگاه نشده است؛ پس خواست که دیگر غافل نشود و بهر خندیدن هم که شده همراه کلاس باشد. این بود که حین گوش دادن به درس واژۀ ترکیبی نمایه سازی را به طور کامل دریافت نمود. او نیز جستجویی بر اساس این واژه در ذهن خود اعمال نمود ولی از آنجا که سیستم سرچ ذهن او دارای ایرادات بسیاری است کلمات زیادی را بیخود و بی جهت بازیابی نمود. کلماتی مثل نما، رونما، نمایش، نماینده، تاب نمانده!، تماشاگرنما و حتی عادل فردوسی پور(در این مورد ریزش کاذب بسیار واضح است!) که نمونه مبرهنِ آنفورماسیون پلوسیون (آلودگی اطلاعاتی) در عصر انفجار اطلاعاتی به حساب می آیند. البته این عیب و علتی است که از هجوم ماشین آلات و رایانه جات به ذهنِ بشریِ قلی، سرایت نموده و درمان آن یَحتمل در محلی دور از تکنولوژی افزار (و سخت افزار و نرم افزار و حتی سازمان افزار) ممکن می باشد.
قلی نتایج جستجو را مروری کرد و با توجه به درجۀ وابستگی شان به موضوع، واژه نما را انتخاب کرد و لیک هر چه کوشید ارتباطی منطقی میان نما(و کاربرد آن در معماری) با نمایه سازیِ شنیده شده در کلاس درس نیافت. عجیبی آن که قلی حتی یک درصد، عدم آشنایی خود با رشته اش را دلیل این ناکامیابی ندانست و سیستم سرچ عصبی خود را لعن نمود و با خود وعده کرد بار دیگر حتما آپدیت شده پا به کلاس بگذارد.
بار دیگر قلی به جدّ، در درک مباحث اهتمام ورزید و این بار لغت رکورد مستمع گردید. موتور کاوش ذهن او برای مرۀ دوم شروع به جستجو کرد و باز هم واژگانی یافت مربوط و نامربوط با مفاهیم مختلف از کرد گرفته تا کنکورد! این بار هم واژۀ مرتبط تر را گزید. و این واژه خودِ رکورد بود که زیر آن دو مفهوم با شماره های 1 و2 متمایز گردیده بودند. در زیر شمار1 آمده بود: «دکمه قرمزه که اگه بزنیش می تونی شعر بخونی و صدات ضبط بشه» و زیر شماره 2 درج شده بود: «شکستنی در ورزش!» (از اطلاعات مندرج در زیر این واژه در ذهن قلی، می توان به آسانی دریافت که وی هم اهل هنر و شعر و موسیقی است هم در فراغت به حل جدول مبادرت می ورزد!). این شد که قلی باز هم در همراهی با مباحث کلاس کام نیافتی.
کم کم، عبارتی از اطراف و اکناف بر ذهن قلی نقش بست که بلافاصل درک شد و بسیار بر او خوشایند می نمود. اگر چه به صورت واژه نبود و به صورت یک عبارت بیان می شد و ذهن قلی اصولا عبارت ها را به درستی درک نمی کند ولی به راحتی به ذهن قلی دخول کرد. البت آشنایی این عبارت با ذهن قلی از آنجاست که بسیار تکرار شونده (FAQ) استی و در پایان هر کلاس بلا استثنا یادآوری می شود. به بیان دیگر این عبارت بسیار User-based، User-oriented، User-friendly، Ready-to-use و البته بسیار n-user می باشد و این عبارت، عبارتی نیست جز عبارت دلنشینِ خسته نباشید! بعد آن همه کنکاش ذهنی و استفادۀ ناکارآمد از موتورهای کاوش ذهنی و خستگی و تعبِ بسیار، تکرار چندین بارۀ عبارت خسته نباشید بس به قلی چسبید! اما در مورد موتورهای کاوش ذهنی باید گفت که قلی دیگر از آنها و ناکارآمدی شان بسیار خسته شده بودی و در فکر استفاده از مرورگر(Browser ) در ذهن خود بهر یافتن مطالب کلاسی می بودی و حتی به این اندیشه راند که شاید هم بتواند از خدمات وب2 و ارتباطات معنایی در سیستم بازیابی مطالب ذهنی خود سود ببرد و اگر چنین شد که چه بهتر! وبعد از طنین افکن شدن عبارت خسته نباشید، دیگر پژواکِ آن بر هر صدای دیگری می چربید تا اینکه استاد عینک از چشمان برداشته، نگاهی نمود و سخن راند که « خسته نباشید!»...
Librarianlittle@gmail.com