تبليغاتX
html> طنز کتابداری
طنز کتابداری
ویژه نامه طنز نوروزی 1387

  

 

 

ویژه نامه طنز نوروزی 1387

 

 

سلام و شادباش سال جدید خدمت همه دوستان و بزرگواران. یک سال دیگر با همه فراز و نشیبهایش گذشت و در آستانه سال جدید قرار گرفتیم. سال پر خیر و برکتی را برای همه دوستان و عزیزانم آرزو می کنم. امسال هم مانند سال گذشته ویژه نامه طنزی را به قلم دوستان کتابدار و اساتید بزرگوارم فراهم کردم. اساتید و دوستانی که به بنده افتخار دادند و دست به قلم شدند و نگاشتند. استاد ابراهیم عمرانی، ،محسن حاجی زین العابدینی، امیر ریسمانباف ( ناراحت الدوله ) ، علیرضا اسفندیاری مقدم ( آزاد السلطنه ) ، مجتبی قیاسی ( یاشار ) ، مهدی زاهدی ( زاهد الدوله ) و خانمها فاطمه پازوکی ( وکیله الرعایا )، زهرا بیتانه و اسرا زره ساز( نوگل بانو ) ... از همه آنها ممنون و متشکرم. امید آنکه این مجموعه مقبول نظر افتد .... 

 

    نوروز شده کتاب را بسته کنید                         در گوشه یک اتاق خود دسته کنید

آنگاه به قصد کُشت و با حرص و ولع                  خود را ز خور و خوابِ مَلَس خسته کنید !!!

 

.................................................................................

نوروزیه                                             

                                                          از : آزاد السلطنه

 

باز هم نوروز می­آید ز راه                      از نهاد من برون می­آید آه

قصه­ای دارم برایت گوش کن                  پندهایم را تمامی نوش کن

سالیانی پیش در وقت شباب                     دل بشد از دیدن دختی کباب

جان و دل از دیدنش آتش گرفت             آتشی سوزان و پر نور و شگفت

بخت با من یار بود و برقرار                    گفت بعله دلبر شیرین عذار

چند ماهی از خوشی­هامان گذشت              بعد، نوروز آمد اندر کوه و دشت

قصه­های تازه بشنیدم ز یار                      یادم آمد من ندارم هیچ کار

جز که مجوعه بسازم بیشمار                    منتظر بر کاربر باشم خمار

از گروه بحث ناید انتظار                         تا که باشد حامل این کوله بار

قصه خرج و مخارج، میهمان                   می­رسد هر لحظه بر ما بی امان

روز اول را چه گویم بد نبود                     روزهای بد ولی آمد چه زود

روز اول ما به مهمانی شدیم                      لیک بعدش خوب قربانی شدیم

میزبان بودیم تا سزده ( سیزده ) بدر           می زدیم از غصه گاهی روی سر

خرجها هر روز بالا می­گرفت                   کلبه ما بوی دعوا می­گرفت

عید بر ما تلخ­تر می­شد چه حیف !               یاد باد آن روزهای عشق و کیف !

دیگر انگاری نبودی هیچ پول                   جز که بفروشم کتابم کول کول

مکتبم پویا نگردد زین فروش              عاقبت رانگا ( مخفف رانگاناتان ) همی آید به جوش

بعد آن راهی هر برزن شدم                         من اسیر خرجهای زن شدم

این دکان و آن دکان حیران شدم                      بی کتاب خویش من ویران شدم

هر کتاب من فدای لقمه­ای                            می­شنیدم من صدای جمله­ای

گاز می­زد میهمان آن جمله را                       ریختم در کوچه آخر، جمله را

این نصیحت از کلامم گوش دار                    تا نگردی عاقبت مدهوش و زار

گر تو خواهی سرنوشتی به ازین                   حرفه­ای دنبال کن بهتر از این

از کتابت هیچ ناید سود سود                        هر چه هم داری بگردد دود دود

گر تو را در مکتبه کوشش بود                         ثروتت در انتها دانش بود !!!!!!

 

.................................................................................

منتخبي از روزنوشت­هاي يك پدر 

                                                       از : ناراحت الدوله

 

پيش درآمد: نثر به كار رفته در اين متن، الهام گرفته از نثر رايج دوران قاجار به خصوص دوران ناصري است كه ملغمه­اي بود  از لغات فارسي، عربي و فرنگي.

 

·        11/10/86 : راپورت دادند كه پارساخان كه مقرّر است فعلاً به «ور ور السلطنه» ملقّب شوند، به دنيا آمدند. مشعوف گشتيم وليكن از آتية ايشان در هول و هراسيم. والد و والده­شان كتابدارند و لابد در حياتش سرمشق صوابي نيابد. چه بسا آلات و اسباب­بازي­هايش را ملحق به ليبل كند، كلاسيفيكيشن نموده و كارت­ فهرست برايشان بنگارد. تحمّل اين وضع گران آيد!

·        12/10/86 : ولد (ور ور السلطنه) و والدة ولد را به منزل بار داديم. ور ور السلطنه هنوز از لقبش آگاه نشده، ولي از حالا خوب بلد است چه كند. مدام ورور مي­فرمايد. ما نيز گوش فرا مي­دهيم و گاه به لسان فصيح پاسخ مي­فرماييم: گوگولي بابا، جوجولي بابا و قس علي هذا. البتّه به دور از رعيّت چنين مي­كنيم تا سوء استفاده­اي واقع نشود.

·        15/10/86: والدة ورورالسلطنه به هيچ قسم از اقسام راضي به جامه­شويي متعلّقات ورورالسلطنه نيست. خودمان دست به كار شديم. شلپ شلپ راه انداختيم. شايد به توصية خوابگزار اعظم سنّت شكني كرده و به سان سواسيل ]جمع مكسّر سوسول[ و تواتيش ]جمع مكسّر مختصرِ تيتيش ماماني[ از وسيلة اجنبية «پمپرز» به جاي كواهن ] جمع مكسّر كهنة مخصوص اطفال[ بهره برديم. شلپ شلپمان تا پاسي از ليل به طول مي­انجامد. ديگر فرصتي براي خرخواني و مقاله­پراني نيست!

·        30/10/86 : امروز بعضي از رفيقان شفيقمان را بار داديم. ما را به پُرخوري توصيه كردند. بر اين نظر بودند كه ما به جهت كاهش شديد وزن در ايّام ماضيه مشكوك به اعتياديم در انظار عامّه و حيثيّتمان در خطر. از سرّ ضميرمان بي خبراند. نمي­دانند كه ما شبها يا ورور سمع مي­كنيم و يا به شلپ شلپ (كواهن شويي) دچاريم. في­الحال وضع دخل و جيبمان به خريد پمپرز قد نمي­دهد. رضي الله عنّي!

·         11/11/86 : به يُمنِ يك ماهگي ورورالسلطنه امروز را «يوم الابتياع» نام نهاديم. خريد نوروزي­مان پيشاپيش صورت گرفت. والدة ورورالسلطنه هفت دست جامه ابتياع كردند به نيّت هفت سين باستاني. رخت و پمپرز و الباقي مايحتاج ورورالسلطنه هم ابتياع شد. حضرت خودمان نيز يك جفت جوراب لنگه به لنگه را به نيم بهاء از يك حرّاجي - به دور از چشم رعيّت - ابتياع كرديم. عليهذا همچنان خيلي مشعوفيم كه صاحب اولاد شده­ايم چون علي­الظاهر هنوز بدنمان گرم است!!!

·        1/12/86 : بسيار مضطربيم. هر روز كه مي­گذرد بر انتظارات و خواستهاي ورورالسلطنه افزوده مي­شود. پيشتر شير خوردن، خواباندن، سرودن لالايي، تكان دادن و راه رفتن از خواستهاي معمولِ ايشان بود. كاشف به عمل آمده كه گاه تا برايش حركت موزون صورت نگيرد از گريه باز نمي­ايستند. شب ماضيه تا پاسي از ليل به حركت موزون در پيش چشمش مشغول بوديم. پاهايمان از درد امروز ورم فرموده­اند. بيشتر ترجيح مي­دهند كه حركت موزون از نوع بندري باشد. پس از صلات صبح استغفار كرديم و توبه از معاصي ديشب!  

·        20/12/86 : چند روزي است كه ورورالسلطنه بسيار مشتاقند تا آدميزادي جنبش نشسته و مدام برايش حرّافي كند. اين من جملة خواستهاي جديدشان است. علي­الظاهر، ورّاجان و پُرچانگان، خوش­آيند ايشان­انند. بر اثر ورور زياده­اي كه عرض كردند، كنارشان جلوس كرديم. چون حرفي نداشتيم از انتخابات آتية مجلس برايشان نطق كرديم. بحمدالله و المنه، ورورالسلطنه بينش سياسي عميقي دارند. در برابر اغلب حرفهايمان پوزخند و احياناً ريشخند زدند. اسم برخي نامزدها را آوردم. كلمات فصيحي فرمود و ابراز نظر پولتيكال كرد. اغلب مي­فرمودند: «اَه» و به ندرت مي­فرمودند: «بَه». از سلامت مشاعر ورورالسلطنه مطمئن شدم و شكر خداي سبحان را به جاي آوردم.

·        25/12/86 : يكي از خوانين همسايه كه سابق بر اين رعيّت بوده امروز ما را رنجيده خاطر كرد. به الحان و اصوات دلنشين ورورالسلطنه در ايّام و ليالي كه بي­انقطاع سر مي­دهند معترض بود. فرموديم به شدّت تكذيب مي­كنم. مانند سخنگوي­هاي دستگاههاي دولتي و ديپلماتيك چنان اعتماد به نفسي در تكذيب به خرج داديم كه تكذيب حضرتمان را باور نمود. با شرمندگيِ خاطر، عذر تقصير خواست و پرسيد كه نظرمان راجع به منبع اين اصوات چيست. فرموديم بعيد نباشد كه صدا از اولاد خود شما باشد. عصر راپورت دادند كه وي اولادش را به فلك بسته و تضمين گرفته كه ديگر ورور نكنند! چنين نمي­كرد به رعيّت بودنش در ماضيه شك مي­كردم.

·        29/12/86 : در شب عيد، جورابهاي عيدمان را پوشيديم. قدري به سبب انبساط خاطر ورورالسلطنه و قدري به يُمنِ نوروز و قدري به مباركي ملّي شدن نفت و تشريف­فرمايي نامبرده به سر خوانهاي رعيّت به حركت موزون پرداختيم. ورورالسلطنه راضي بدان نشد. ناچار بشكن را هم چاشني كرديم. جوارحمان از فرط خوشي در حال از هم گسستن­اند بس كه در اين چند ايّام، آنها را به جنبش درآورديم. خداي سبحان خود ببخشايد! والدة ورورالسلطنه را عيدي بخشيديم. سند ششدانگ كاخ خاني را تقديم كرديم. چندان دلشان به اين اعمال خوش نيست. در انديشة آن است كه بالاخره كي مي­تواند شبي به آرامش بخُسبد و ورور سمع نكند! تبريكات ردّ و بدل شد. رخسار ورورالسلطنه كه گل انداخته را سير نظاره كرديم. اميد كه تا سال آتي از مقام منيع ورور استعفاء دهد...

 

 

.................................................................................

کتابداری در عصر پارینه سنگی یا سنگداری در عصر پارینه سنگی                             

                                        از : محسن حاجی زین العابدینی

 

 

 

روز اولی که به سنگ­گاه رفتم، چند نفر را دیدم که قبل از من آمده بودند و گله به گله سنگلاس را گرفته و روی سنگکتها نشسته بودند. سنگ دادها و سنگچه ها و سنگتاب هایشان را مرتب و منظم روی سنگ مرمر جلویشان گذاشته بودند. دخترها موهایشان را با سنگِ سرهای رنگی بافته بودند و پسرها هم سنگ­لاه های براقی بر سرشان گذاشته بودند. راه زیادی آمده بودم و کمی خوابم می آمد. آخر خانه ما چند غار آن طرف تر بود و باید چند صخره­راه را می گذراندم تا به سنگ­گاه برسم. سنگلاسمان در غار کوچک آتشفانی که الان دیگر خاموش بود قرار داشت.

کمی مضطرب بودم. آخر صبح خیلی راه آمده بودم و وقتی به جلوی سنگ گاه رسیدم دیگر رمقی برایم نمانده بود. قبل از اینکه به سنگگاه برسم، چند دانه از ماسه هایی را که مادرم صبح در جیبم ریخته بود یکجا در دهانم گذاشتم و ایستادم تا کمی آرام شوم. از سنگگاه­بانی که نیزه سنگی درازی به دست داشت و البسه سنگ دوز ریزبافتی به تن داشت، پرسیدم کجا باید بروم. او هم پرسید رشته­ات چیست و وقتی با خجالت جواب دادم "سنگ­داری"، راهنمایی ام کرد که باید به سنگ کده پیراسنگی بروم. با پرسش از چند نفر دیگر که برخی از آنها هم مثل من روز اولشان بود، بالاخره سنگکده کذایی را یافتم. گل سنگهای زیبای پائیزی و سنگمَنهای سبز، فضای طبیعی قشنگی به حیاط سنگکده داده بود.

کمی خوابم می آمد. اما هیجان روز اول سنکگاه آمدن، خواب را از سرم می پراند. آخر خلاصی از سنگستان و معلمهای سخت گیر آن و آمدن به جایی که آن قدر وصفش را از هم­سنگلاسیهای سنگستان شنیده بودم، به نظرم زندگی جدید و جالبی می ­آمد. صبح زود مادرم بیدارم کرده بود و یک مشت ماسه دانه ریز فلدسپات در جیبم ریخته و راهی ام کرده بود. تنها چیزی که کمی نگرانم می کرد، رشته ام بود که هیچ از آن نمی دانستم. چیزهایی می دانستم، اما نه زیاد. چیزهای درهم و برهمی یکباره به مغزم هجوم می آورد و هرچه می کردم از آنها دوری کنم نمی شد. مثلا همسایه دخترعمه ام به مادرم گفته بود که دخترش همین "سنگداری" را یکسال خوانده و بعد تغییر رشته داده و رفته رشته روانسنگ­شناسی خوانده. یا پیرمرد غرغروی سنگخانه سنگستانمان که سنگداری خوانده بود و تا از 10 متری سنگخانه رد می شد، صدایش هیس هیسش بلند می شد. چیزی را که بیش از همه آزارم می داد و سعی می کردم به آن اصلا فکر نکنم، سنگلاسیهای سنگستانم بودند که وقتی می خواستند شاگرد اول سنگلاسمان را مسخره کنند به او می گفتند: " اینهمه می خوانی که چه؟ آخرش حتما رشته "سنگداری" قبول خواهی شد".  و بعد از اینکه اسمم را در سنگ نامه جزء قبولی ها دیده بودند کلی مسخره ام کرده بودند که خوب شد، دیگر سنگتابهایمان سر و سامان می گیرد و تو می آیی و آنها را مدل دار می چینی؛ یا اینکه وقتی درست تمام شد، با نیزه و سنگلاخود و زره به سنگبانی از سنگتابها مشغول می شوی و اگر پشه ای از کنار آنها رد شود در دم دارش می زنی.

کلاس اولمان، آشنایی با سنگ داری بود. استاد مربوطه که بعدها فهمیدم از سنگداران بزرگ است و تا حالا چندین سنگتاب و سنگاله کنده است، از آنجا شروع کرد که سنگ مزایای بیشماری دارد..... اما متاسفانه مردم، همه استفاده های مختلف از سنگ را می دانند جزء استفاده فکری و فرهنگی از آن را. سنگ می تواند ما انسانهای عصر پارینه سنگی را به انسانهای سختینه سنگی گذشته و دیجینه سنگی آینده وصل کند. سنگ می تواند چراغ راه آیندگان باشد. همه این استفاده های سنگی به مدد رشته ای بس مهم به نام "سنگداری" که یکی از شریف ترین رشته های علمی جهان است امکان پذیر است.

اما صد دریغ و افسوس که متاسفانه این رشته مهم بر هم­سنگان ما مغفول مانده و سالها است مانند بیمار محتضری، دارد از این مهجوری رنج می برد. آخر کسی نمی داند اگر سنگ نباشد، ما چطور برای آیندگان و موجودات عصر کاملینه سنگی میراثهای فرهنگی و سنگ نقاشی های نفیس، و فسیلهای عظیم به یادگار بگذاریم. این سنگنگاشته ها هستند که آینده را می سازند. اگر در دوران پیش از ما یعنی عصر سختینه سنگی، سنگ نگاران غیور و تیزهوش، فنون استفاده از سنگهای آذرین برای نگاشتن بر سنگهای گرانیت را کشف نمی کردند، ما اکنون در عصر نرمینه سنگی نبودیم که هر چه می خواهیم با سنگ می سازیم و برای میلیاردها سال بعد به یادگار می گذاریم.

ما باید آبروی خودمان را حفظ کنیم و سنگ نگاشته های نفیس را دریابیم و با کشیدن سنگ خاردار در اطراف آن، از خطر نابودی آنها جلوگیری کنیم. ما نباید اجازه دهیم سنگ نوشته هایمان توسط برخی سنگجونماهای امروزی که نه ادبی دارند و نه بزرگ و کوچکی سرشان می شود، شکسته شده یا در گوشه و کنار آنها یادگاری حکاکی شود؛ در اطراف آنها قلب در بیاورند و تیری از سوراخ وسط آن بگذرانند و چند دانه ماسه چکیده از آن قلب را بر سنگ نوشته ها بکنند. اینها ارزش علمی سنگ نوشته ها را کم کرده و عمر آنها را از هفت هشت میلیارد به چهار پنج میلیون سال کاهش می دهد.

شیرین سخن می گفت و معلوم بود که دل پری از این جامعه سنگ ناشناس دارد. اما من همچنان غرق در افکار خودم بودم. به اطرافم نگاه می کردم و دوست داشتم از یکایک هم سنگلاسیهایم بپرسم آیا آنها هم از این که رشته "سنگداری" را انتخاب کرده اند خود را جزء بدبختان عالم می دانند ؟ اما انگار همه از اندیشه و اشاره به این موضوع وحشت داشتند. 

بالاخره زنگ خورد. همه آرام سرجای خود نشسته بودند و با اینکه استاد رفته بود اما انگار کسی نمی خواست بلند شود. شاید هم از هم خجالت می کشیدیم. انگار وحشت داشتیم به چشمان هم خیره شویم و گرد شوربختی را در ته چشمان هم ببینیم.

چند روزی که گذشت، بالاخره سر درد دلها باز شد. یکی می­گفت سنگی که با آن انتخاب رشته می کرده خیلی تیز بوده و به جای کد رشته ای دیگر، کد رشته سنگداری را سوراخ کرده است. و جالب اینکه انگار سنگ بیش از دو سوم سنگلاس خیلی تیز بوده. دیگری می گفت، برای فرار از سنگ­بازی آمده و دیگری می گفت می خواهد تغییر رشته بدهد. یکی می گفت که می خواسته به پسرخاله اش که سالها خواستگارش بوده و او دوستش ندارد به بهانه ادامه تحصیل جواب رد بدهد و خودش انتخاب رشته نکرده. خلاصه هر کس به طریقی ارتباطش را با این رشته به کل تکذیب می کرد.

ترم اول گذشت و من کمی مردد شده بودم بین ماندن و رفتن. برای رفتن به رشته ای دیگر می بایست دو ترم را در همینجا می خواندم تا بتوانم تغییر رشته بدهم. اما این رشته، بدجوری مرا هوایی کرده بود. استادانی خوش خلق و همه چیزفهم که وقتی سنگجویان رشته های دیگر وصفشان را می شنیدند، آب از لک و لوچه هاشان راه می افتاد. آرمانهایی بلند بلند که اگر یکیشان را با واقعیت وصلت می دادی، افلاطون می بایست اتوپیایش را یکجا به نامت سند می زد. حرفهایی طلایی و براق که دل هر شنونده ای را آب می کرد. و خلاصه مثل افیونی که در خلسه بعد از چند بست جنس ناب رفته باشد، روز به روز این رشته ما را بیشتر می گرفت و پای رفتن را بیشتر سست می کرد.

به فکر افتادیم. حالا که مانده ایم کاری کنیم کارستان. کاری کنیم که هم خودمان به خودمان افتخار کنیم و هم دیگران بهمان افتخار کنند. اصلا مفتاح الافتخار جهان شویم. کله های نهفته در سنگلاههایمان را به هم فشردیم و گفتیم ما باید ثابت کنیم بر خلاف حرف آنهایی که می گویند در این کله های سنگجویان سنگداری، سنگ است نه چیز دیگر، ما می توانیم فکرهای خوب از خودمان ساطع کنیم. راه حل جادویی که یافتیم این بود که باید اسم رشته مان را تغییر دهیم و یک اسم امروزی باب عصر ظریفه سنگی بر آن بگذاریم. پیشنهادها آمد و در هر محفلی این فکر بکر را بر همه خواندیم و همه به به و چه چه کردند. یکی گفت "سنگرسانی" دیگری گفت "مهندسی سنگتاب" دیگری گفت "سنگورزی" و چندین اسم پر طمطراق دیگری که هر کدامشان دل هر سنگداری را می برد. چند نفری هم اصلا حرف ما را به مسخره گرفتند و گفتند:

با هر لباس فاخری                                       سنگ که مفخّر نمی شه

یا

اگر سنگی کنی، سنگی بپوشی                            همان سنگ بردار و سنگی گذاری

روزی ما را به سنگگره ای بردند. چه آدمهایی و چه حرفهایی. این حرفها نشئه ام می کرد. کسی از سنگ­نِگارهایی گفت که دیگر نیازی به چکش و قلم و گرد سنگ خوردن نداشت. با یک اشاره، سنگت را مثل سنگهای دریایی صاف کرده و هر چیزی را که می خواستی حک می کرد. با ماندگاری و دوام هفت میلیون و سیصد هزار سال. کسی از "دیجی سنگ" گفت. چیزی که چندین صخره سنگ بزرگ را در خود جای داده، صدا و عکسمان را هم نشان می دهد. دیگری از "سنگ نت" گفت. چیزی که چیز نیست. آن را نمی بینیم اما هست و همه سنگهای ریز و درشت و علمی و تفریحی عالم را در خود جای می دهد. حتی اگر از سنگور خود هم به سنگور دیگری برویم، سنگنوشته هایمان همراهمان خواهد بود.

و این سنگ­گرهها و سنگ­مایشها و رسالت سنگرسانی ما ادامه یافت و من ماندم و رشته ای که نوادگانم در چندین میلیارد سال بعد آن را اثبات خواهند کرد و روزی خواهد آمد که همه برای قبولی در کنکور این رشته و برای جواب مثبت دادن به خواستگاران دارای مدرک این رشته و برای بورسیه کردن دانشجوهای آن و برای پرداخت بالاترین حقوق به فارغ التحصیلان آن صف کشیده و ماهها در انتظار بمانند. آن روز خواهد آمد، چه یک میلیارد سال دیگر چه هزار سال دیگر. مهم این است که خواهد آمد و آن روز ما اعتلا خواهیم یافت.

 

 

واژه نامه این طنز

 

عصر پارینه سنگی

عصر دیجینه سنگی

سنگداری

کتابداری

سنگگاه

دانشگاه

سنگکده

دانشکده

سنگستان

دبیرستان

هم سنگلاسی

همکلاسی

سنگلاس

کلاس

سنگچه

دفترچه

سنگداد

مداد

سنگ سر

گل سر

سنگ لاه

کلاه

سنگ تاب، سنگ نوشته

کتاب

سنگاله

مقاله

سنگبانی

نگهبانی

سنگلاخود

کلاه خود

سنگ خاردار

سیم خاردار

سنگگره

کنگره

سنگمایش

همایش

سنگرسانی

اطلاع رسانی

دیجی سنگ

کتاب دیجیتالی

سنگ نت

اینترنت

سنگور

کشور

سنگرسانی

اطلاع رسانی

سنگ ورزی

دانش ورزی

سنگکت

نیمکت

صخره راه

بزرگراه

سنگمن

چمن

همسنگ

هم عصر

سنگخانه

کتابخانه

سنگجو

دانشجو

سنگجونما

دانشجونما

سنگ بازی

سربازی

سنگدار

کتابدار

 

 

.................................................................

 

نمونه تستهای کنکور کتابگذاری سال 86

                                                                   از : وکیله الرعایا

 

پس از گرد و خاكي كه سوالات آزمون ارشد امسال و اعتراضات مختلف نسبت به اون به پا كرد،‌ بد نديديم شوخي كوچكي هم با اين سوالات داشته باشيم. (سوالات از متن سوالات آزمون امسال انتخاب شده اند). دوستان عزيز پشت كنكوري مي توانند دانش، اطلاعات و البته شانس! خود را يكبار ديگر با اين تستها محك بزنند.

البته با عرض پوزش از اساتيد اهل فن و طراحان محترم سوالهای كنكور و ساير بزرگترها !!!! جا دارد از استاد فرهیخته جناب آقای عمرانی که در قسمت بعد سوالهای سال آینده را نیز برای مشتاقان و سینه چاکان کارشناسی ارشد رونمایی کرده اند تشکر کنم.

 

1.      مرحله آيش در گزارش نويسي به چه معناست؟

1) مرحله سپردن گزارش به دیگری برای نوشتن آن است

2) مرحله کشیدن گوش گزارش نویس توسط مقام مسئول گزارش گیرنده است که به اصطلاح گزارش نویس آیَش می آید یعنی دردش می آید.

3) مورد 1 و 2

4) مورد 2 و 1

 

2.     پيشينه استناد از کجا سرچشمه مي گيرد؟

1) امير الدوله سونگير و اتباعَش

2) ناراحت الدوله متواری

3) آب كه از سرچشمه گل آلوده

4) استناد كيلو چنده بابا !!؟؟

 

3.     كدام گزينه در قصه هاي قومي- واقعي و فانتزي مشترك است؟

1) گوش مفت

2) حرف مفت

3) آقا كلاغه كه تو هيچ كدوم به خونه اش نمي رسه

4) حرف " ي"

 

4.     كداميك از آثار مي تواند بيشتر براي كودكان و نوجوانان اثر تخريب كننده داشته باشد؟

1) اشعار ايرج ميرزا

2) داستانهاي صادق هدايت

3) فيلمهاي جيغ ( 1و 2و 3 )

4) جك هاي ایرانی !!!!

 

5.     كدام گزينه درباره شعر كودكان صحيح است؟

1) اتل متل توتوله گاو حسن ملوسه !!!

2) اولین سراینده شعر کودکان ریماء الدوله فرفری بوده است

3) برای کودک شعر نخوانید چون بی ادب می شود

4) گزینه 1 و 5

 

6.     مهمترين خدمت جبّار باغچه بان چيست؟

1) سرسبز کردن باغچه ها و بوستانهای شهر

2) تاليف كتاب "جبّار سبز انگشتي"

3) كارگرداني فيلم "پرنده كوچك خوشبختي" !!!!

4) جبار كف پاش صاف بود، معاف شد خدمت نرفت !

 

7.     پوشش موضوعي پايگاه اطلاعاتي Inspec‌ چيست؟

1) Inspec  همان  Inspect و پايگاه اطلاعاتي مربوط به حشرات موذي است.

2) اينسپِك رو نمي دونم ولي اونسپِك مال اين بچه خرخوناي فيزيكدونه!

3) اين فرنگي هاي بي دين و ايمون مگه  "پوشش" هم دارن؟

4) پایگه تخصصی تخصصي محصولات آيس­پَــك است!