بدون شرح
طالع در راه اکابرکده
منتشر شده در :
ستون آزاد (شماره 23 )
و گویند که طالع پس از مدتی که بیکار به دور خود می چرخید به این نتیجه رسید که تنها راه دستیابی به خوشبختی و سعادت رفتن به اکابرکده ( یا همان دانشگاه یا دانشکده ) و ادامه تحصیل است . از این رو عزم خویش جزم نمود تا هر طور شده به اکابرکده برود. از این رو به سراغ پیر دنیادیده و صاحب کراماتی رفت تا وی را در این باره رهنمون گردد. طالع چون به پیشگاه پیر رسید به وی فرمود : " یا پیر ! می خواهم به اکابرکده رهی یابم. جادوئی، دعائی یا هر چه که در چنته داری رو کن و مرا به سر منزل مقصود برسان که خدا خیر و عطائی به تو صد باره دهاد !!!!! " پیر پاسخ داد : " یره بگو بینُم پول مول چقد داری ؟ " طالع از شرم چون لبو سرخ گشته و می گوید : " یا پیر ! هیچ ندارم و بدان که به معنای واقعی کلمه آس و پاسم " . پیر نیشخندی زده و می گوید : " پس یره چطور می خِی بری اکابرکده ؟!!! تو که وضعت خیلی خیطه برار ! وخی وخی برو وقت ما رو نگیر ! نکنه پول ما رو هم ندِری بِدی ها ؟ " طالع نگاهی ملتمسانه به پیر کرده و پاسخ می دهد : " یا پیر ! پس انداز اندکی دارم که همه را به پای تو می ریزم؛ فقط مرا رهنمون ساز که گویند تو را تجربتی عظیم است ! " پیر خنده بلندی سر داده و پس از آرام شدن می گوید : " آخه پسره ی کم عقل ! واقعا که اون مغزت قدّ مغز یک چُقُک هم نیست ! گیرم پول من را هم بدی آخه چطور می خِی بری اکابرکده ؟! بدون پول باس ( بایست ) دور و بر اکابرکده آزاد و پیام نور رو خیط بکشی و فقط روی دولتی اون هم روزانه اش کلید کنی ! اونجا هم که بُکش بُکشه ! چندتائی راه مِدن که همون چندتا هم از میون یه عده چقر مایه دار گزیده مِشن که مدام توی کلاس کنکور و تست و تقویتی و تضمینی و ... پلاسن ! همین که از این کلاس در می شن می رن توی اون کلاس دیگه ! اون عقل چُقُکیت رو به کار بنداز ! اینا همش مایه تیله می خواد برار ! بی مایه که نمتِنی باهاشون رقابت کنی ! نفست بریده مِشه ! ... ادامه بدم باز ؟ " طالع که از شنیدن این سخنان سخت حالش گرفته شده پاسخ می دهد :" نه ! بس است ای پیر ! کافیست ! الحق که حال ما را خوب گرفتی ! حال می گوئی چه کنم ؟ " پیر با بی حوصلگی پاسخ می دهد : " چه مِدونم جوون ! برو بمیر ! برو عاشق رو ! برو چاقوی ضامن دار بخر چاقوکشی کن ! برو الواطی کن ! ...................." ( و صدها نصیحت دیگر که به دلیل بدآموزی از انعکاس آنها معذوریم ) .
و در خبرهاست که طالع مدتی چاقوکشی می کرد و عربده می زد و بر سر گذرشان حریف به مبارزه می طلبید و به قول بزرگی از بزرگان برای خودش الدنگی حسابی شده بود بدانگونه که پس از مدتی مشمول طرح امنیت اجتماعی شد و از سطح خیابانها و معابر شهر با موفقیت پاکسازی گردید !!!!!!!!!!
کتابگذار اعظم

در مجلس وعظ کتابگذاران :
اندر کُنه عالم حقیقت و مجاز
الا ای کتابگذاران بدانید و آگاه باشید که علما عالم را به دو قسم تقسیم کنند : یک عالم حقیقت و دیگری عالم مَجاز و گاه البته دیگرانی نیز هستند که آن را به سه، چهار و یا بیشتر تقسیم کنند که آنها مدّنظر ما نیستند و ما آنها را اصلا قبول نداریم چه برسد که مدّنظر ما قرار بگیرند.
هر گروه از این علما هم عالم حقیقی و عالم مجازی را به زعم خود و با یاری گرفتن از اندیشه ناقص خویش تعریف و تحدید کرده اند ولی نظر کارشناسانه ما بر آن است که آنها برای خویش فک زده اند و در این باره نظر کتابگذار اعظم بلا شک صائب است که لاشک فیه و لا ریب ...
ای کتابگذاران آگاه باشید که عالم حقیقی عالمی ست که شما حقیقت اشیاء را به عینه درک کرده و مشاهده می نمائید و قادر به لمس آن هستید . چنانچه بخواهیم مثلی در این باره بزنیم : شما گوسپندی را در نظر بگیرید که در عالم واقع در برابر شما ایستاده و چشم در چشمان شما انداخته و بع بع می نماید. این گوسپند حقیقی حقیقی ست چون می توانید آن را لمس کنید، نوازش کنید، ببوسید و یا حتی به نیت سلامتی کتابگذار اعظم و سایر کتابگذاران سر ببرید ... قربون دستتون خواستید گوشت قربانی به درب منزل بیاورید یه کم از دنبه اش هم روی آن بگذارید که بتوانیم حال این غنیمت را به معنای واقعیش ببریم. و حال آنکه عالم مجاز عالمی ست پوشیده و لایه لایه که وقوف بر کُنه آن به سادگی میسور نیست. فی المثل باز همان گوسپند را در نظر بگیرید که این بار در رایانه تان و بر روی مانیتور چشم در چشم شما کرده و بع بع مجازی می کند. در این حالت شما را توان لمس و بوسیدن و قربانی کردن و گوشت آن به درب منزل ما رسانیدن دیگر نیست و فی الواقع این معنا برای هر کس نان و آب شده در این فقره برای ما یکی لااقل گوشت نمی شود !!!! ....
فاش می سازم کنون از بهرتان یک دانه راز
عالمی باشد حقیقی عالمی باشد مَجاز
در حقیقت نکته ها باشد عیان و رو به رو
در مَجاز انگار دنیا گشته جانم پشت و رو
در حقیقت دانی هر کس را که دنبال چه است
این یکی ضایع دگر اعمال و رفتارش بِه است
در مَجاز اما ندانی کیست در پشت نقاب
آن مجاز آیا حقیقی است و یا باشد سراب ؟
و حال آنکه در عالم به ظاهر واقع و در آنچه عیان می شماری هم گاه مجاز می یابی و در دستیابی به واقعیت ناتوان می مانی بدانگونه که گاه افرادی می یابی که در دنیای حقیقی مجاز اندر مجازند :
ای مجاز اندر مجاز اندر مجاز واه بمیرم که چقدر داری تو ناز
تو سراپا حقه و افسانه ای رو برای خود عالمی واقع بساز
الغرض شناخت و تمییز میان عالم حقیقت از مجاز نه کار هر کسی است و این خود مقوله ای است پیچیده که برای اهل معنا تنها قابل کشف و عیان می باشد. حال با این اوصاف عده ای از کتابداران سوسول مآب یافت شده اند که ادعا دارند که ما در عالم مجاز مکتبه مجازی ساخته و پرداخته ایم و این چنین و آن چنان کرده ایم ...
دانی که چه هست اصل بازی ؟ این که تو نبازی
خواه آنکه بود مکتبه ات عین حقیقت خواه آنکه مجازی
چه بسیار مکتبه های حقیقی که در عالم حقیقت مجاز اندر مجازند و لایه اندر لایه پوشیده و چه بسیار اندک مکتبه های مجازی که در عالم مجاز حقیقی حقیقی هستند و الباقیشان آنهایی هستند که از منابع آنها اندک بهره ای نتوان برد. آنچه که همیشه مهم نیست و نادیده گرفته می شود این کاربران مادرمرده هستند که همیشه میان حقیقت و مجاز و میان کتابخانه های حقیقی و مجازی سرگردان سرگردانند و آنچه را می یابند بسیار کمتر از آنی است که در حقیقت مجاز نشده موجود می باشد.
خوب می بینم که یک جورهای بدی به من نگاه می کنید ... چی ؟ ... نفهمیدید چه بلغور نمودیم؟... اشکالی ندارد ... نگران نشوید ... این مشکل حادی نیست ... چون خودمان هم نفهمیدیم که چه گفتیم ... پس بهتر است کاسه کوزه ها و بساطتون را جمع کنید بروید سراغ کتابگذاریتون ....
ختم جلسه وعظ

با سلام. بعد از مدت کوتاهی باز آمدیم که از این به بعد به یاری خدا به صورت هفتگی مطالبی را در سومین سال فعالیت وبلاگ تقدیم شما خوانندگان عزیز نمائیم. برای این هفته دو مطلبم که در شماره های بیست و یکم و بیست و دوم ستون آزاد منتشر شده است را تقدیم می کنم. بنده در حال نگاشتن یک سری مطلب راجع به شخصیتی خیالی به نام طالع در این نشریه هستم ............
و مشهور است كه مطالعه در اصل از لهجه زيباي مشهدي نشات گرفته و شان پيدايشش براي خود داستاني دارد شگفت انگيز بدين شرح :
گويند كه در روزگار بسيارقديم جواني شيدا و عاشق پيشه زندگي مي كرده كه وصف عاشقيش گوش فلك را كر كرده و مجنون و فرهاد را به رشك انداخته و اين جوان كسي نبوده به جز طالع كه دلباخته و عاشق ماهروئي باكمال و باجمال بوده به نام طالعه .
چنين نقل است كه طالع براي ازدواج با طالعه صدها بار به خواستگاري رفته و هر بار نيز بنا به بهانه يا دليلي از آن درگاه نااميد رانده شده است. يك بار به بهانه سربازي، يك بار به بهانه شغل، يك بار به بهانه خانه، يك بار به بهانه مدرك دانشگاهي، يك بار به بهانه تيپ و موي سر ريخته شده، يك بار به بهانه دندانهاي عاريتي، يك بار به بهانه بيني بلند و الغرض هر بار به بهانه اي و دليلي محترم از نظر خانواده عروس.
اما اينها همه از عزم و اراده طالع چيزي نمي كاست و وي هر بار مصمم تر از بار پيشين به درب خانه محبوب خويش تقه مي زد و بر خواسته خود اصرار مي ورزيد اما هر بار و هر دفعه با بهانه ها و ايرادات جديدتر و روزآمدتري مواجه مي گرديد و در اين ميان تنها چيزي كه وي را آرام مي كرد نامه هاي شورانگيز و عاشق كش طالعه بود كه وي را سرپا نگه مي داشت تا اينكه يك روز خانواده طالعه به وي خبر دادند كه دخترمان را به عقد پسرخاله اش درآورديم و ديگر خواهش داريم كه مزاحمتي براي ما بوجود نياور. طالع نتوانست اين قضيه را هضم كرده و مشاعر خويش از كف بداد و از آن پس هيچ نگفت به جز اين جمله : " مو ( به معني من ) و طالعه " و او را بسيار در حالت قرائت نامه هاي محبوب خويش مي ديدند و چون از وي مي پرسيدند : طالع چه مي كني ؟ سريعا پاسخ مي داد : " مو و طالعه" و اين اصطلاح پس از چندي مترادف قرائت كردن نامه و بعد هر نوع قرائتي شد و در افواه عامه به مطالعه تبديل گرديد. و شگفتا كه برخي در اين دوره زمانه هم به آن كس كه به دنبال مطالعه است هنوز به ديد طالع عاشق و مجنون مي نگرند و گاه بسيار وي را در دل نكوهش مي نمايند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كتابگذار اعظم
اندر احوالات طالع ( منتشر شده در شماره بیست و دوم )
در شماره پيش اين نشريه به شان پيدايش مطالعه اشاره كرديم و عنوان نموديم كه شان پيدايش آن ريشه در عشق جنون آميز طالع مشهدي به محبوب خويش يعني طالعه دارد. بدين معنا كه وي چون به طالعه نرسيد مشاعر خويش از كف بداد بدانگونه كه مدام نامه هاي يار خويش مي خواند و چون از او مي پرسيدند چه مي كني ؟ تنها پاسخ مي داد : مو و طالعه و هيچ ديگر نمي گفت.
حال در اين شماره مي خواهيم سرنوشت طالع را پيگيري نمائيم :
خانواده طالع چون حال و روز نزار فرزند بيچاره خويش بديدند خطاب به وي نهيب زدند : كه آهاي حيف نون وَخي بريم طبيب ( يعني به پاخيز ببريمت دكتر ) و طالع در برابر اين خواسته شديدا مقاومت نمود بدانگونه كه مجبور شدند وي را كشان كشان به مطب طبيب حاذق شهر كه در علم انفس و روان صاحب يد بيضا بود ببرند. اما منشي طبيب فرصت ديدار نداد و چنين عنوان نمود كه تا شش ماه ديگر وقت طبيب باشي پر است و ايشان تا آن زمان بيمار دارند و شش ماه دوم بعد هم به فرنگستان تشريف مي برند. كار نداريم كه چه ها گذشت و چه معركه ها به پا گرديد و پاي چه پارتيها به ميان كشيده شد تا طبيب حاذق وقت ملاقات داد. الغرض طالع را كشان كشان به نزد طبيب بردند و وي را در پيشگاه ايشان نشانيدند. طبيب چون به چهره پريشان طالع نظر انداخت از وي پرسيد : پسرم چه مرگته ؟ ( ببخشيد هر چند بي ادبي ست ولي مجبوريم عين واژه ها را به كار ببريم ! ) و طالع فريادي كشيد : مو و طالعه. آنگاه طبيب رو به خانواده طالع كرد و گفت : اين پسرتان چه مرگشه ؟ و مادر طالع داستان شورانگيز اين عاشق دلسوخته را براي جناب دكتر تعريف نمود . پدر طالع نيز با ناراحتي زياد خطاب به دكتر عنوان داشت كه : ... طبيب باشي! نمدونم ( نمي دونم ) اين پسرِ چه مرگشه ! همش يه گوشه كز مِكنه ( مي كنه ) عين وزغ به نامه هاي طالعه جونوم مرگ شده چشم مِدوزه ( مي دوزه ) ! همش هم انگاري نوشته هاي داخلش رو مِخنه ( مي خونه ) و نيشش وامِرِه ( مي خنده ). طبيب باشي چون مواصفات بيماري بيمار خويش بشنيد به پدر و مادر طالع دستور داد كه به تدريج هر شب يكي از نامه هاي طالعه را كش رفته و بسوزانند تا پس از مدتي از آنها اثري باقي نماند. در اين مدت هم مدام روزي سه بار هر بار هم نيم ساعت يكي را اجير كرده تا پيش طالع بنشيند و بدون توجه به حالتهاي وي برايش از مشكلات عديده ازدواج ( اعم از گراني مسكن - بيكاري - دشواري دريافت وام ازدواج - توقعات بالاي خانواده ها - لوكس گرائي و ........... ) بگويد تا در حالش بهبودي حاصل شود.
و در تواريخ چنين نقل است كه پدر و مادر طالع اين توصيه طبيب حاذق را به كار بسته و دو هفته نگذشته بود كه طالع صحيح و سالم و شادابتر از گذشته به زندگي عادي خويش بازگشت ...........
كتابگذار اعظم