ويژه نامه وبلاگ طنز كتابداري
به مناسبت دومين سالگرد فعالیت آن
با سلام. چهارم مرداد ماه مصادف بود با دومین سالگرد تاسيس وبلاگ طنز كتابداري . نمي دانم تا چه حد مطالب اين وبلاگ را خوانده ايد و تا چه حد به قول معروف به دلتان نشسته و آمال و آرزوهاي خود را در لابه لاي سطور آن يافته ايد. تمام سعي و تلاش بنده و همكاران طنازم در اين وبلاگ آن بوده كه لبخند عاقلانه اي را بر گوشه لبهاي شما خردمندان و صاحبان تعقل و انديشه بنشانيم. اين ويژه نامه هم تلاشي ست در اين جهت تا اين باور را در خود تقويت كنيم كه مي توانيم بنويسيم مي توانيم بخوانيم و مي توانيم در جامعه خود تاثيرگذار باشيم. رهنمودها و انتقادهاي شما قطعا راهگشاي بنده براي ادامه اين راه مي باشد. يا علي
در ضمن براي مشاهده بهينه مطالب اين وبلاگ و اين ويژ نامه مي بايست فونتهاي فارسی از نوع Bبر روي رايانه شما نصب باشد از جمله :
B Lotous, B Titr, B Davat
قدرداني از : كتابگذار اعظم
خرج كردم فسفري از فسفرات مغز خود تا بطنزم شعرگونه نكته هاي نغز خود
سالروز دوم وبلاگ ما گرديده است در چنين روزي نكن شك كه جهان خنديده است
اين نباشد حرف مفت و ياوه يا گلواژه اي گر در اين انديشه باشي واقعا كه ساده اي !!!!
دارم از هر گوشه ي دنيا خبرهاي دقيق كه بود وبلاگ ما محبوب چون در و عقيق
عده انبوهي عاشق، سينه چاك سينه چاك گشته از جمله مريدان همين وبلاگ پاك
چي ؟ چرا دارم همين جوري ز خود بافم دروغ ؟ باشه ! من تسليم ! كردم يه كمي گوئي شلوغ
ليك طنز است و در آن جاي گلايه نيست نيست خوش به حال آن كسي كه شاد و خرم زيست زيست
بايد از ياران طنازم كه با من همرهند در سخن داني و طنازي حسابي فربه اند
و از كساني كه پس از هر پست اين وبلاگ خويش با نظرهاي طلائي مي كنندم مات و كيش[1]
و از همه خوانندگان صاحب ذوق سليم آن همه كه بهتره تعدادشون رو ما نگيم !!!!!!!!!!!!!
قدرداني و تشكرها كنم با امتنان آفرين و مرحبا بر ذوق ياران جوان
كارمندانه – كتابدارانه! از : ناراحت الدوله

براي نوشتن در ويژهنامة دوّمين سالگرد تولّد وبلاگ طنز كتابداري، به من سپردند كه پستي در اين باب بنويسم. به هزار و يك علّت من از آن سر باز ميزنم. پارهاي از علل آن بدين شرح است :
1. من آدم متفاوتي هستم است تا بدان حد كه پدر و مادر اين حقير قصد داشتند در حدود دو دهة پيش، مرا در مدرسة كودكان استثنايي ثبت نام فرمايند !
2. من آدم قانونمندي هستم. من تنها ايراني هستم كه اهل سفارشي نوشتن و توصيه پذيري نميباشم!
3. من آدم ضدّ حالي هستم و با ضدّ حال زدن به كتابگذار اعظم حال ميكنم!
4. دومين سالگرد تولّد يك وبلاگ (از هر نوعش از فيزيك اتمي گرفته تا همين كتابداري ناقابل خودمان) در كشور ما احتمالاً چيز مهمّي نيست كه بخواهم برايش وقت صرف كنم! چه بسا همين امروز تمام اين وبلاگ كه اينقدر به خودش مينازد به همراه كتابگذار اعظم دچار انسداد و چه بسا انقباض شد!!!
5. از همة اينها گذشته، مثل خيل عظيم بازيكنان با غيرت و با مرام فوتبال مملكتمان، به تازگي با دوست جديدم، ابولي عزيز يك قرارداد داخلي بستهام تا در وبلاگ ايشان - كارمندانه - پست بنويسم و چون پول بهتري به من ميدهد، ديگر حاضر نيستم با وبلاگ باب الپيت ( درِ پيت ) طنز كتابداري ادامة همكاري كنم. در ضمن در قرارداد جديد الانعقاد، ژل مو، هزينة آرايش صورت و غيره و ذلك را هم وبلاگ كارمندانه تقبّل كرده تا مثل بازيكنان با غيرت تيم ملّي كشور عزيزمان در هنگام رؤيت در انظار عمومي و به ويژه هوادارانمان، تو دل بروتر باشيم!
6. ما كه قبلاً علاّف بوديم در اين وبلاگ طنز كتابداري پرسه ميزديم، در حال حاضر كه رياست كتابخانهاي را بر عهده داريم، ديگر وقت سر خواراندن هم نداريم و مدام به اقتضاي پستي كه داريم، نامه اداري مينويسم، پاراف ميكنيم، امضاء ميدهيم، جلسه ميگذاريم و امثالهم. نامههاي زير را هم شاهد مدّعايمان آوردهايم كه نشان از امور مهمّهاي است كه بدان اشتغال داريم:
به: مديريت محترم تداركات
از: رياست كتابخانه
موضوع: وارسي سهمية كشمش پرسنل كتابخانه
با سلام
احتراماً با عنايت به شعارها و برنامههاي اصولي موجود مبني بر تغيير سهمية « قند حبّه » واحدهاي سازماني به « كشمش سبز »، سهمية پرسنل اين واحد نيز هفتة گذشته واصل گرديد. عليهذا در طيّ هفتة گذشته شكايات مكرّري از طرف پرسنل شاغل در اين واحد به اينجانب واصل گرديد مبني بر آنكه كشمشهاي صدرالذيل حاوي مقادير متنابهي موجودات زنده شبيه به كرم ميباشند. اينجانب جهت حفظ آرامش جوّ موجود و جلوگيري از هر گونه سوء استفادة احتمالي دشمنان، در مواردی شكايتهاي پرسنل تحت مديريت را شديداً تكذيب نموده و در صورت كارگر نبودن اين سياست، وجود موجودات فوقالذكر را عمدي و به منظور تأمين پروتئين مورد نياز پرسنل جلوه داده و حتّي با ابراز شادماني از اين اقدام، تعدادي از آن موجودات را در حضور پرسنل تحت مديريت خود، تناول نمودهام. ليكن آن مقام محترم مستحضر است كه ادامة وضع موجود ناممكن است. عليهذا خواهشمند است نسبت به تعويض كشمشهاي اين واحد اقدام مقتضي را مبذول فرموده و در غير اين صورت، كشمشهايي كه سهمية اين واحد است را استثنائاً پيش از تخصيص، به واحد محترم خدمات ارجاع فرموده تا آنان نسبت به جداسازي كشمشها از موجودات پيش گفته، اقدام لازم را مبذول و محصول نهايي را به اين واحد ارسال دارند.
با احترام و تشكر
ناراحت الدوله
به: مديريت محترم حراست و امور محرمانه
از: رياست كتابخانه
موضوع: جلب اعتماد كتابخانه در نزد مديران ارشد
با سلام
احتراماً عطف به پخش اعترافات عناصر معلومالحال در سيماي جمهوري اسلامي و روشن شدن تدريجي موضوع ارتباط ميان كتابداران و دشمنان كشور، پيشنهاد ميشود به منظور ابهامزدايي و جلب اعتماد دوبارة كتابخانه در نظر مديران ارشد، راهكارهاي پيشنهادي ذيل بررسي و در صورت موافقت اجرايي گردد:
1. به تعداد اعضاي كتابخانه، كتاب عميق « معجزة هزارة سوّم » خريداري گردد و اعضاي كتابخانه موظّف گردند كه به جاي كارت عضويّت، در هر بار مراجعه به كتابخانه، كتاب فوقالذكر را نشان دهند تا به كتابخانه راه يابند. در ضمن در هر بار مراجعة افراد، كتابداران يك صفحه از كتاب مذكور را به طور اتّفاقي باز نموده و از محتواي كتاب سؤال كنند. در صورت پاسخگويي صحيح، پيشنهاد ميشود كه افراد حقّ استفاده از كتابخانه را پيدا نموده و در غير اين صورت اين افراد به مديريت محترم بازرسي جهت گزينش دوباره معرفي گردند.
2. كتابها و ساير منابع اطلاعاتي در عناوين و در صورت فقدان، در موضوعات ذيل خريداري و در دسترس مراجعان قرار گيرد: «حقوق مسلّم انرژي هستهاي، راهكارها و چالشها»، «سهميهبندي بنزين، راهكارها و خواهشها» و «هوگو جان چاوز، سلطان قلبها».
3. در صورت ابقاي هر گونه ابهامي، كتابخانة سازمان به كل تعطيل شده و زمين آن به منظور كمك به پرسنل بيخانمان، به صورت 99 ساله واگذار شود.
با احترام و تشكر
ناراحت الدوله
از سلسله جبال ولنجك تا دربار كتابگذار اعظم
از : وكيله الرعايا

يكي از شبهاي زمستانيِ سنهي يك هزار و سيصد و هشتاد و پنج هجري شمسي مطابق با يك هزارو چهارصد و بيست و هفت هجري قمري و دوهزارو شش ميلادي :
وكيلـــةالرعــايا و خوابگزار اعظم (البته ايشان آنزمان هنوز بدين القاب، ملقّب نشده بودند، اما شما اجالتاً اين فقره را نديد بگيريد ! ) در ايوان مكتبهي بهشتي بنشسته و به كار خويش مشغول بودند. ايشان كه به تازگي از برپايي اوّّلهمايش پزشككتابداران فارغ گرديده بودند، به زير داس مه نو بنشسته و در ياد كشته خويش و هنگام درو غوطه ور بودند كه به ناگاه، خوابگزار اعظم كه سر به آسمان بلند كرده و در عوالم بالا سير مي نمود، بانگي برآورد كه:
وكيله جان، وكيله جان، وكيله تو كه نامت قشنگه و شكيله
نگه كن سوي كوكبها و انجم اشارتهايشان خيلي ثقيله !!
نشاني مي دهند آنها به سويم نشاني از صفتهاي رذيله ....
وكيلـةالــرعايـا كه چنين بانگ و فغان از يار شفيق و همدم صديق خود مي بيند، دلآشوب گشته، رو به سوي خوابگزار كرده ميگويد:
چه شده، همدم و همراز، بگو چه شده، فخر طربساز، بگو
چه نشانت دهد اين بحر طويل از برايم تو نكن ناز، بگو
و خوابگزار لب به سخن گشود كه :
ببينم در ديار شوخ و شنگي كتابداري به آداب جفنگي
بكرده نام خود سلطان ِبازار تخلّص كرده خود كتاب بگذار
همو كو در بساط عيش[2] ما شاد تصرّف كرده و مقاله اي داد
بگفتا اين مقاله است و چنين است اساس علم و دانايي همين ست
وليكن بعد، رفت آن طاير پَست نمك را خورد و نمكدانو بشكست
برفته پشت ما مرقوم كرده همه افكارها موهوم كرده
سفرنامه نوشته از سمينار سر ما را ببرده بر سر دار......
خوابگزار، يافته ها و نتايج تفحّص عالم بالا و نشان كواكب والا را براي يار خود يعني وكيله تشريح نمود؛ آنچه در ميان آسمانها ديده بود نقل نمود و خبر داد از آنچه فهميده بود، اما هنوز به انتها نرسيده بود و پرندهي كلام آخر از زبان وي نرميده بود، كه به ناگاه قدرت هوش و صبر و خموش از وكيله زدوده شد و عنان تعادل از كفِّ وي ربوده .....
خوابگزار را تشويش دو چندان گشت .... حقيقت آن بود كه گوئي زيادت بر آنچه از آن مطّلع گرديده به وكيله گفته بود و به همين سبب نگران گرديده و دست و پاي خويش گم نموده كه مباد يار شفيق و همدم و رفيق از دست بداده باشد ......
الغرض خوابگزار بر سيماي وكيله آبي فشاند و براي دفع حالت و ردِّ ملالت دعاها بنگاشت و دجاجات كُشانيد ...
پس از هوشيافتن وكيله، خوابگزار وي را مطّلع ساخت كه : هرچند چنين واقعهاي عارض وسانحهاي حادث گرديده، اما در ميان انجم و افلاك درخشش نويد و خوشي نيز ديده ميشود، و ترسي نبايد كه هماي سعادت بدام است و ايّام جواني به كام؛ هفت آسمان نويد دادهاند كه الحمدللهتعالي، بخت مساعد است و نجم صاعد :
خوش باش كه چون طالع آخر بينم بديُمن نباشد، همه چون زر بينم
در رزم چو آهنيم و در بزم چو موم بر دوست مباركيم و بر دشمن شوم
وكيله كه اين سخنان از شفيقهي صديقه خود بشنيد و بر روشناييِ طالع واقف گشت، بسي خوشحال و غم توطئهچيني فراموشش شد ......
بلي..... چنين شد كه وكيلـــةالرعــايا و خوابــگزار اعظــم رو به سوي دربار كتابگذار اعظم نهادند و عزم خويش جزم كردند كه تا براندازي آن نهاد منحوس فروگزار نكنند؛ پس بار و بنه بستند و لحظهاي ز پاي ننشستند .....
امّا زماني كه به دربار رسيدند و روي پادشاه بديدند، جز مهر و محبّّت از وي نديدند و جز دعوت به همياري و همكاري نشنيدند :
الا اي دوستان اي غمگساران نبينم رويتان غمگين و نالان
سلام و تهنيت تقديمتان باد دل ما روشن است از جمع ياران
مضافاً اينكه پس از چندي جايگاهي خاصّه براي آن دو در دربار معيّن و ايشان را به القابي شكيل و وزين مزيّن ساخت :
مي دهم من لقبي تا كه بماند جاويد حال ديگر دو تائي دو طنز پرداز شديد !
پس غصّه و كدورت از دل شان برانيد و نوري تازه بر جان و دلشان بدميد.
القصّه اينچنين بود كه از آن پس، آن دو نيز به جمع كاتبان درباري در آمدند و از عهدت وظايف خرد و كلان محوّله بر آمدند .........
حاشيهي بدون سوگيري !!!
...............و شايد هرگز آن دو سادهدل ندانستند كه شايد اين دعوت و خوشرويي، نه از در محبّت، كه از سر كياست و به جهت سياست و دامي منباب اشتغال و درآمدن به لباس خدمت!! بوده است؛ سياستي -انگليسي مآبانه- كه البت جز از يك كتابگذارِ مخمليِ تمامعيار بر نيايد !!!!!!!!
والسّلام
سنهي جاريّه!
---
توضيح: يار شفيق و رفيق صديقم ( سركار خوابگزار اعظم ) به جهت كسالتي كه چندي است بر ايشان عارض شده متاسفانه نتوانستند در نگاشتن اين نامه با بنده همكاري نمايند، از اينرو خواهشمند است كه براي سلامتي ايشان دعا نموده و كميها و كاستي هاي بنده را به بزرگواري خويش ببخشايند.
شب انتخاب واژه... از : اميرالدوله سونگير

خيلي وقت بود كه خواستم دعوت كتابگذار اعظم رو لبيك بگويم و يك مطلب طنز بنويسم. ولي هرچي فكر كردم ديدم هيچي تو ذهنم نمياد..! يا طنز نويس نيستم كه مسلما چنين هست و يا در شرايطي نبودم كه بتوانم مطلب طنز بكري رو بنويسم... ذهنم دنبال واژه هايي مي گشت كه بشه جمله ساخت... بي غلط و بدون سوگيري. به هرحال تصميم گرفتم كه يكي دو تا خاطره رو بنويسم كه بي ربط به وبلاگ نويسي هم نيست... راستي خيلي از دوستان پرسيدند كه پيشينه اين سوگيري به چي برميگرده؟! تنها توضيحي كه ميتونم بدهم اين است كه يك روزي يك نفري گفت كه اين مطالبي كه توي کتابداران فردا مي نويسي ...خيلي سوگيري داره و بي طرفانه نيست..! حالا اوائل چه مي نوشتيم و كي اين رو به ما گفت كه ييهو سبب شد سوگيري در واژگان وارد شود بماند!!.
درانتهاي مقدمه هم بازهم خدارو شكر مي كنم كه ما كتابداران جمعي خانوادگي داريم كه هم مجازي و هم به صورت نزديك ميتوانيم فكرهايمون رو با هم مبادله كنيم...
اول بي ربط : ... سال 78 اولين باري كه وارد دانشگاه شدم با خانم فرزين(خدارحمتش كند) كلاس كتابخانه و كتابداري داشتيم. از همان زمان سعي مي كرد كه غير از دادن اطلاعات روزآمد ما را براي صحبت در مقابل جمع آماده كند. اين بود كه هر جلسه وظيفه داشتيم كه يك مجله يا كتاب يا هراطلاعات مرتبط را سركلاس ارائه كنيم. نوبت من كه رسيد قرار بود چكيده نامه كتابداري و اطلاع رساني (ليزا) رو معرفي كنم. كلاس ما توي تالار صدر دانشگاه شيرازبرگزار ميشد. بعد از اينكه ارائه ام تمام شد بدون اينكه صبر كنم ببينم كسي نظري سوالي حرفي چيزي نداره از روي سن پريدم پايين و رفتم سرجام نشستم!! بعداز سالها وقتي به اين روز فكر مي كنم از خجالت آب ميشم!! خداي من با آن قد طولاني(!) چطور به مغزم نرسيد نبايد اين حركت هفت امتيازي رو انجام بدم؟!! شايد از همان موقع استعداد شخكايي شدن رو داشتم....!!
دوم كمي مرتبط : گاهي وقتها راجع به بعضي موضوعات و رويدادها پستي رو مي فرستم كه البته سوگيري نداره ولي نظر شخصيه.. شايد به نظر تندروي يا سوگير دار(اين ديگه اندشه!) باشه ولي خب نظر شخصيه. فسيل الدوله برادر اميرالدوله سونگير وقتي مي ديد نشستم پشت كامپيوتر و دارم سبيلم رو مي جوم مي گفت: هي فلاني! باز داري طرح آبروبري و براندازي كيو مي كشي؟! پاشو برو ببين بابا چكارت داره ميخوام ميلم رو چك كنم بچه!
سوم در مورد تيترها : هميشه سعي داشتم تيترهايي كه براي پستها انتخاب ميكنم در عين مرتبط بودن- جذاب و ژورناليستي باشه! تا چه حد در اين مساله موفق بودم با خواننده ها ولي گاهي تيترهايي زدم كه داد مخاطب دراومده! نمونه اش كه هرگز يادم نميره تيتر مربوط به خانم قزل اياغ بود... خبرش خيلي يادم نيست... ولي تيترش اين بود: او ديگر نمي آيد!!! هركسي ميخواندش فكر مي كرد زبانم لال اتفاقي افتاده! يك بار خانم مكتبي كامنت گذاشته بود كه آقا زهره مارو تركانديد كه! اين چه تيتري بود؟! ديدم بنده خدا راست مي گه. قلب آدم يادش ميره بزنه از اين تيتر زدن!
چهارم تهديد : سال گذشته يك دوره كلاس پودماني براي كتابداران استانهاي جنوبي برگزار شد. چند ساعتي را به عنوان مدرس در اين دوره همكاري مي كردم و بعد از طريق وبلاگ كتابداران فردا كه متهم به اين بود كه ارتباط تنگاتنگي با راديوفردا دارد مشكلات دوره را منعكس كردم. بعدها-اين بعدها كه ميگم يعني سه ما بعد دوتا از اساتيد و بعد هم مسئول برگزاري دوره با من تماس گرفتند كه آقا اين خزعبلات چيه كه نوشتي؟! از مركزاينها رو خوندن و گفتند آبروي ما رو برده و فلان كرده و بيسار! راستشو بخواهيد كمي زهره ترك شده بودم و خودم رو در اوين مي ديدم!! ولي بعدش با يك تماس تلفني هم بنده توجيه شدم و هم طرف منتقد از اين پست! هرچند كه اصلا محافظه كار نيستم و به نظر نمياد كه توي پستهام اين مطلب عيان باشه( اي پينوكيو!) ولي بنا بر اين شد كه مطالب سونگيرتر از قبل باشه!!!
بیسوادان از : ياشار الدوله خراساني

شرح تصویر : ویکتور هوگو در شگفت از اثر یاشارالدوله
دینگ ، دونگ ، دانگ ( تبلیغات میان برنامه )
کتابگذار اعظم سوار بر یک گاری اسبی در حال حمل کردن تعداد زیادی کتاب به کتابخانه محل كار خودش است که ناگهان گاری دچار نقص فنی شده و کتابگذار اعظم برای تعمیر آن مجبور به رفتن به زیر گاری می شود و از بد حادثه ، گاری بر روی وی افتاده و او را به جیغ زدن و داد و فریاد وا می دارد .
به علت وزن بیش از حد گاری ( به گفته شاهدان بیش از ظرفیت یک گاری خری و اسبی بار زده بوده است ) مردم نمی توانند گاری را از روی وی بلند کنند که در این میان ناگهان مردی قوی و درشت اندام ظاهر می شود و با یک دست گاری را از روی کتابگذار اعظم بلند می کند . ناراحت الدوله که در میان مردم شاهد عمل انسان دوستانه این مرد ناشناس می باشد از وی خوشش آمده و نامش را جویا می شود و مرد خود را " ژان وال ژان " معرفی می کند !!! . ناراحت الدوله ، ژان وال ژان را به کتابخانه محل کار خود می برد و او را شام میهمان کرده و محل مناسبی برای خواب او مهیا می کند ولی ژان وال ژان در نیمه های شب نامردی کرده و با برداشتن دو جلد از کتابهای مرجع گرانبها و زیر خاکی متواری می شود . ناراحت الدوله صبح روز بعد به همراه پلیس موفق به گرفتن ژان وال ژان شده و او را به جرم سرقت یواشکی به زندان می اندازد ولی ژان وال ژان زرنگی می کند و وکیله الرعایا را جهت آزاد کردن خود به استخدام در می آورد و همان دو جلد کتاب مرجع دزدیده شده را به عنوان حق الوکاله به او می دهد و از آنجایی که ناراحت الدوله هیچ وقت توانایی مقابله با نسوان را نداشته و ندارد و نخواهد داشت ، کم آورده و ژان وال ژان آزاد می شود . ژان وال ژان به خاطر این موفقیت ، وکیله الرعایا را به صرف چند برگ اطلاعات تازه در کتابخانه ای در آن نزدیکی دعوت می کند .
در آن کتابخانه که متعلق به مرد بداخلاقی به نام یاشار تـِناردیه است ، دختری به نام کوزتِ خوابگزار به بیگاری گرفته شده و ژان وال ژان با دیدن این صحنه بسیار ناراحت می شود و گردن یاشار تـِناردیه را در یک حرکت محیـّرالعقول می شکند و دخترکِ خوابگزار را همراه خود ...
بینندگان عزیز، شما می توانید سی دی های اُرجینال ( Original ) فیلم سینمایی " بیسوادان " را از موسسه تصویری هنر چندم !!! تهیه کرده و در تلويزیون های پلاسمای 53 اینچ کنترل از راه دور دار ال جی خود ، در حالی که چیپس سرکه نمکی جدید چی توز میل می کنید تماشا بفرمایید .
دینگ ، دونگ ، دانگ ( پایان تبلیغات )
ادامه فیلم سینمایی " اُدیسه ی کتابگذاری " !!!
خاطرات میرزا مهدی اندر محافظت شخصی از کتابگذار اعظم
از : ميرزا مهدي زاهدالدوله

در یکی از روزهای تابستان سنه 1385 تلفن به صدا در آمد و با برداشتن آن فهمیديم که بزرگترین شخص در رشته کتابگذاری بعد از مدتها سراغي از ما گرفته است ! بعد از اینکه تعارفات را تکه و پاره کردیم کتابگذار اعظم خطاب به ما فرمود که : " ما خواهان رفتن به همایشی در شهر طهران هستیم و از آنجا که جمعیتی از كتابداران از جمله ناراحتان و سونگیران و کم بگیران و اصلا نگیران آنها در پی يافتن سرنخي از این جانب هستند كه دخلمان را بياورند از اين بابت نگرانيم البته بنا به دلايلي كه براي خودمان بماند و صلاح نيست كه ميان عامه پخش شود .........". ما به ايشان دلداری داده گفتیم: " جناب والا تا ما را داری چنين فرض كن كه ديگر غم نداري و از این جور صحبتهاي جوگيرانه ديگر" (حالا ما رو بگو كه چقدر ساده بوديم كه نمی دانستیم آنها همه اشک تمساح است و در آن زمان شصتمان خبر دار نشده بود که با چه عجایبی در طهران و در طول سفر مواجه خواهيم شد و چه كلاهي بر سرمان دارد مي رود ) در انتهاي مكالمه هم کتابگذار اعظم گفت که : " ما فقط به تو میرزا مهدي اعتماد داریم و به کس دیگري اعتماد نداريم و تنها تو هستی که باج بگیر نیستی و می شود رویت حساب باز کرد آن هم از نوع قرض الحسنه" . ما هم که در جوگیرشدن يد بيضائي داريم به ايشان پاسخ داديم : " این حرف ها چیست ؟ جان ما و قبيله ما فدای یک تار موی شما" . البته اگر آن زمان مي دانستيم كه چه لذتي در گرفتن حال كتابگذار اعظم نهفته است و چه پولها كه براي سر ايشان نمي دهند اين گونه نمي گفتيم..... ) این را هم بگوئيم كه اين از خصوصیات بسیار مهم کتابگذار اعظم است که ابتدا شما را سوار بالونت نموده و تا عرش می برد چون به آن بالا رسیدی خودش با تیر آن بالون رو هدف قرار داده و سبب مي شود كه با مخ به زمين پرتاب شويد.
الغرض پس از ديدن دوره هاي سخت و فراگرفتن نوين ترين شيوه هاي امنيتي و محافظتي جهت حفاظت از جان کتابگذار اعظم سرانجام ماموريت خطيرمان با تلفني از سوي ايشان به صورت رسمي آغاز شد. ايشان در تماسي تلفني به بنده تاكيد كردند كه به بلیط فروشی جهت خرید بلیط قطار بروم و چون جهت اين ماموريت اعزام شدم با كمال تعجب دريافتم كه بلیط ها حسابی نایاب شده ...... ( افسوس كه اگر از همین جا هم می فهمیدیم که چه بلایای طبیعی و غیر طبیعی می خواهد بر سرمان بیاید خوب بود ولی چه كنيم که در زندگي هيچ گاه وسعمان به خرید CPU بالاتر نرسیده تا خود را ارتقاء دهیم )
بالاخره با هر ضرب و زوري بود كه مفصل است و از حوصله اين نوشته خارج توانستیم بلیط سفر را OK کرده و آماده سفر بشویم.
روز سفر كه رسيد در ایستگاه چشممان به هر سمت که مي چرخيد ردپائي از جناب کتابگذار اعظم نمي ديديم و مانده بودیم بین زمین و آسمان معلق و هر چه هم تماس می گرفتیم که شما حضرت اجل کجا هستید مي فرمودند عجله نكن ما همين نزديكيها هستيم. دیگر اعصابمان حسابي به هم ريخته بود و قصد برگشت را داشتیم که ناگهان فردی با باراني سياه از پيش ديدگان ما به سبک فیلم های ترسناک و وحشتناك و دراکولایی رد شد و با صداي خش داري به بنده گفت " بیا دنبالم " . ما که حسابی جا خورده بوديم با خود گفتيم نكند اين موجود از موجودات از ما بهتران باشد نگاهی تیز بینانه تري انداختیم و به دنبال او به راه افتادیم که در همین اثنا چشممان به آن دو شیشه ای که بر روی چشمان کتابگذار اعظم بود افتاد و فهمیدیم که نه بابا خود جنس است و ما ايشان را نشناخته بوديم. به ایشان تذکر داديم كه دیگر از این کارها نکند چون موقعیت خطرناک است و اصلا جا جای شوخی نیست که کتابگذار اعظم گفت: ابله،اين حركت هم يك حركت امنيتي بود ديگر و سپس ادامه داد که این بارانی برای مواقع خطرناک کاربرد دیگری هم دارد حالا بماند ( اگر هر کس فهميد و حدس زد آن بارانی مال خودش ).
وارد قطار كه شدیم و در کوپه اطراق نمودیم تازه به دنبال گرم کردن خودمان بودیم که دیدیم از جایی که اصلا فکرش را نمی کردیم رو دست خوردیم به همه نوع همسفري انديشيده بوديم به جز به دو عفريته :
به ناگه دو عفریته هم چون گراز نمودند ما را ز خود بیمناک
ما در آن وضعيت كه به دنبال سوراخ موش آن هم در قطار می گشتیم به کتابگذار اعظم گفتيم که بابا تو دیگه کی هستی که اين جماعت عفريته نما را نيز قصد جان تو باشد ( البته قصد جان منظور همان كشتن است ! ) و ناگهان کتابگذار اعظم با خشم گفت پسره ي خينگ !!! پس فکر کردی محافظت از ما کاری بس ساده و پیش پا افتاده است ؟ از اینجا بود که شصتمان خبر دار شد که محافظت از این شخصیت كاري بس خطرناك و دشوار است و چون هیچکس جرأت همراهی با کتابگذار اعظم را نداشته او به ما گرویده و بنده ي ابلهِ فریب خورده ي جو گیر پا به مسافرتي گذاشته ام كه گويا راه برگشتي ندارد !
به کتابگذار اعظم گفتم که در اینجا دیگر کاری از من بر نمی آید خودت کاری بکن که دیدم وی با بنده باب بحث و سخن را مفتوح کرد و صحبت از گوشی و خصایص و عجایب دنیای فناوری کرد و 1 ساعت به همین منوال گذشت و آن قدر گفت و گفت و فضا را از لحاظ صوتي آلوده كرد كه آن دو اجیر شده مفلوک نتوانستند فرصتی برای عملی کردن اهداف شوم و پلید خود پیدا کنند و بیش از این هم دیگر نتوانستند در کوپه بمانند و به قول خود كتابگذار اعظم کوپه پيچ شدند و به جای آنها مسافر نمایی دیگر که البته ایشان مرد بود همسفر ما گرديد :
چنان ديو، پرهيبت و سرو قد كه از ترس انداخت بر قلب، رد
ما که با این قد خودمان تا دماغ طرف هم نمی شدیم ته دلمان گفتیم مگر این کتابگذار اعظم کیست که این جماعت خطري کمر همت به از ميان برداشتنش اوبسته اند ( البته هنوز هم این سوال را دارم که گزینه هایی از آن برایم روشن شده است ). اینجا هم دیدیم نه از نظر قد و قواره و نه از نظر زور و بازو به این يارو نمی خوریم دوباره به کتابگذار اعظم گفتيم هر کاری از دست خودت بر می آید انجام بده که اینجانب اندر ابهت او مانده ام !!! کتابگذار اعظم چشم های خود را به سمت ما برگرداند و گفت: نادان! تو محافظ منی یا من محافظ تو و در جواب وی گفتم که اي بابا مهم اينه نيت درست باشه ديگه من و شما نداریم.
اینجا هم کتابگذار اعظم باز از آن شیوه بحث و صحبت مخصوص خود که به طرفة العینی هر فرد را مسخّر خود می کند استفاده کرد و شروع به صحبت از مشکلات زندگی کرد بنده خدا اين حرفه اي مردِ کهنه کار که پخته و باتجربه بنظر مي رسيد به يك چشم زدن عنان اختیار خود را به دست کتابگذار اعظم داد و شروع به گریه کرد و گفت ای والا مقام مرا نیز در زمره مریدان خود قرار بده.
شب شدو موقع فرارسیدن خواب که به کتابگذار اعظم گفتم شما ديگر بخواب من بیدارم که او گفت تا حالا هم شانس آورديم از دست تو که از دستت هیچ کاری بر نمی آید و من هم بلافاصله سودِ استفاده را كرده و گفتم پس من می خوابم و شما بیدار بمان و کشیک بده فقط سر و صدا نباشد ها !!!!!!!!!!!!