با سلام. اين هفته با اجازه قصد داريم يه كم بزنيم توي خاكي. بريم سراغ عالم فوتبال . درسته كه ما وبلاگمون فرهنگيه و راجع به كتاب و از اين جور حرفهاست ولي بعضي وقتها انجام اين نوع ناپرهيزيها هم مي تونه جالب باشه . مي ريم سراغ برنامه نود ببينيم اين دفعه عادل خان چي براي ما داره :
نود

پخش تيتراژ
عادل خان : سلام. شب به خير . امشب هم با يه برنامه ديگه از برنامه هاي نود به صورت زنده در خدمت شما هستيم. در ابتدا مهمانهاي اين برنامه را خدمتتون معرفي مي كنم : آقاي ناراحت الدوله كارشناس فوتبال و آقاي اميرالدوله سونگير كارشناس مسائل داوري. خيلي خوش آمديد. اگر سلام و عليكي با بينندگان داريد بفرمائيد .
ناراحت الدوله : با سلام. بنده جا داره كه از همون اول ناراحتي خودم رو از حضور در اين برنامه اعلام كنم.
عادل خان : ببخشيد چرا ؟
ناراحت الدوله : چرا نداره ديگه. ببين عادل خان تو اسمت عادله بايد عادل باشي. گفته باشم ؟
عادل خان : خوب هستم. چرا اين رو مي گيد ؟
ناراحت الدوله : ببين آقا من بوي تباني احساس مي كنم. تو الان داري توي وبلاگ كتابگذار اعظم رژه مي ري. واي به حالت ببينم توي اين برنامه ازش طرفداري كني !!!!!!!!!!!
عادل خان ( با تعجب و رو به بينندگان ) : بابا چه مي كنه اين ناراحت الدوله ؟ از همون اول مي خواد جنجال درست كنه.
ناراحت الدوله : ببين نشد ديگه !!! بخواي به من گير بدي گيردونت رو درميارم. بازم گفته باشم !!!!!!!!!

عادل خان : خدائيش اين ديگه خيلي خطريه . ( آنگاه رو به عوامل پشت صحنه ) : گفته بودم يك كارشناس جنجالي بياريد ولي نه اينجوريش ديگه ! خدائيش اين يكي خيلي خطريه ! يقه ما رو هم گرفته !
ناراحت الدوله ( در حاليكه از جيب كت خود يك نانچيكو بيرون مي كشد ) : چي جون داداش ؟! چي ؟ نفهميدم ! چيييييييييييييي گفتييييييييييييييي ؟ !
عادل خان ( با رنگ وروئي پريده ) : هيچي بابا ! اصلا بي خيال ! شما بفرمائيد سونگير خان !
اميرالدوله سونگير : با عرض سلام و شب به خير به شما عزيز و تمام ببيندگان عزيز به ويژه داوران سونگير عزيز در خدمتتون هستم عزيز و در خدمت همه عزيزان خودم عزيز!
عادل خان : خيلي ممنون. چه عزيز عزيزي شد ؟ ! .. بگذريم ! بريم با هم حاشيه هاي بازي تيم ملي ايران رو با تيم ملي چلقوزستان ببينيم. بعد در خدمتتون هستيم.

خبرنگار نود : بازي تيم ملي ايران و تيم ملي چلقوزستان تمام شد ........ تيم ما اين بازي رو سه بر صفر واگذار كرد ............ مي ريم سراغ آقاي برانكو تا نظراتش رو راجع به اين بازي بگيريم ............ ببخشيد ............ ببخشيد .......... آهاي باشمام آقاي برانكو ؟ ........... كجا فرار مي كنيد ؟ ................ چلنگر تو وايسا ؟ ...............چي ؟ گفته : بزنيم به چاك ؟!!! ...... وايسا كاريتون ندارم ......... فقط يك سوال !!! يك سوال !!!!!!! ببخشيد بينندگان عزيز ما هر كاري كرديم كه آقاي برانكو رو بگيريمش نشد ! ايشون از ما فرز تر و سرعتي تر بودند . تونستن فرار كنن ...............
استوديو برنامه نود
عادل خان : خوب ارتباطمون برقرار شده با آقاي برانكو . خدمت آقاي چلنگر هم سلام عرض مي كنم. آقاي چلنگر از ايشون بپرسيد چرا بعد از بازي مصاحبه نكردند ؟
چلنگر : من هم خدمتتون سلام عرض مي كنم. ايگراچي عادل خان ايسون چيگراسيون واي ؟
برانكو : اوگراچي نواسيون د مالكوتي د بدو نگيرانسيون. ياشار نوازيد د ايگراچي فكاسيون
چلنگر : ايشون مي گن كه بنده اصلا متوجه خبرنگار شما نشدم. حالا كه فيلم رو ديدم متوجه اين قضيه شدم. من داشتم بعد از اين بازي سنگين يه دو نرم مي رفتم و گرنه هيچ كسي پاسخگوتر از من به خبرنگاران در ايران نيست. نمونه اش اين ياشار خان از مربیان داخلیتونه كه اگر تيمش در ليگ ببازه هيچ خبرنگاري رو كتك نخورده از پيش خودش به خونه نمي فرسته. بنابراين بايد واقعا قدر من رو بدونيد و به اين طرز تفكر و اين همه انعطاف و رواداري من توي پاسخگوئي حتي بعد از باخت احترام بگذاريد.
عادل خان : عجب ! آقاي چلنگر دو جمله كوتاهي كه آقاي برانكو گفتن اينهمه ترجمه داشت ؟
چلنگر : بله ! بنده دقيق حرفهاشون رو ترجمه كردم.
عادل خان : آهان يه چيز ديگه ! آقاي چلنگر اين تصوير رو نگاه كنيد كه در زمان انجام بازي گرفته شده !

عادل خان : شما اينجا چي داشتيد به آقاي برانكو مي گفتيد ؟
چلنگر : چيز خاصي نبود. تماشاگران بامعرفت ما در حال آباد كردن خانواده جناب آقاي برانكو بودند و من داشتم به ايشون مي گفتم كه خوب شد كه فارسي بلد نيستي تا اينهمه مهرورزي رو درك كني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عادل خان : بله ! خيلي ممنون از شما. باهاتون خداحافظي مي كنم. از آقاي ناراحت الدوله خواهش مي كنيم اين بازي رو براي ما تحليل كنن.
ناراحت الدوله : ببينيد اين بازي اصلا جاي بحث فني نداره. تنها كاري كه بايد كرد تعويض مربيه. مربيي كه تيمش از چلقوزستان بخوره خودش چلقوزه توي اين شك نكنيد.
عادل خان : پس شما معتقديد كارنامه آقاي برانكو كارنامه مناسبي نبوده ؟
ناراحت الدوله : آقا كارنامه اش نامناسب نبوده افتضاح بوده ! ما مربيهاي وطني خوبي مثل همين ياشارالدوله خراساني يا ريماءالدوله فرفري داريم يا حتي خودم ! تا كي بايد چوب شكسته نفسيم رو بخورم ؟ تيم رو بدن به ما ببينن چه كار كه نمي كنيم .
عادل خان : بگذريم انگار ارتباطمان با آقاي كتابگذار اعظم برقرار شده . خواهش مي كنم بفرمائيد .
كتابگذار اعظم : الو ؟ ..... باسلام و عرض شب به خير خدمت شما و مهمان عزيزتان اميرالدوله سونگير
عادل خان : ما در خدمت ناراحت الدوله هم هستيم آقاي كتابگذار اعظم
كتابگذار اعظم : خوب هستيد كه هستيد !!!!!!!!!!!!!
ناراحت الدوله : ايشان بايد بروند كشكشان را بسابند ! چه معني داره ايشان در مورد فوتبال نظر مي دن ؟
كتابگذار اعظم : عادل خان ! من جواب ايشون رو نمي دم ولي ايشون تا تونستن قصد داشتن به من ضربه بزنن ! با جرائد مصاحبه كردن و من رو طرفدار يكي از تيمهاي پايتخت معرفي كردن و گفتن كه من در جلسه هيات مديره شون شركت كردم. من فقط اونجا رفته بودم شعر بخونم ! همين ! نه شما جاي من باشيد با ايشون چه كار مي كنين ؟ ........ بگيد ديگه ؟
عادل خان ( با لبخند موذيانه ) : والله چي بگم ! خدائيش بد گفتيد ديگه ناراحت الدوله ! قبول كنين !
ناراحت الدوله : من هر چي گفتم براش مدرك دارم و حاضرم توي دادگاه ارائه بدم. بعدش هم من به اين آقا مي گم برو داداش همون كتابگذاريت رو بكن ! اونجا هم كه تا تونستي گند زدي !
كتابگذار اعظم : بشين بينيم با ! ميام حاليت رو مي گيرم ها ! مردي وايستا تا بيام !
اميرالدوله سونگير ( خطاب به عادل خان ) : به نظرم يه كمي داره بوي سوگيري مياد ! من به اين بو حساسم ها !
عادل خان : نه جونم ! تازه داره بحث حال مي ده به ما ! ............. خوب جناب كتابگذار اعظم ! بگذريم ! حالا ان شاء الله شما همديگه رو مي تونيد توي دادگاه تيكه پاره كنيد ! ما هم گروه خبرنگاريمون رو مي فرستيم از اين دادگاه گزارش مفصلييييييييييييييييييي تهيه كنن ! اگه ديگه صحبتي ندارين مزاحمتون نمي شيم !
كتابگذار اعظم : نه خواهش مي كنم ! من فقط دو تا شعر دارم كه اونها رو تقديم مي كنم !
عادل خان : بفرمائيد
كتابگذار اعظم :
تمام آرزوها را فنا كرد جناب مصطفي خان دنيزلي
شنيدم با خودش مي گفت راوي شدم من عاقبت مجنون گاوي
زدست آن همه تاكتيك عالي ز آقاي صمد خان مرفاوي
عادل خان : بله ممنون . چه مي كنههههههههههههههههههه واقعا اين كتابگذار اعظم ! با شما خداحافظي مي كنيم ............... چند تا صحنه مشكوك هم توي اين بازي بود كه با هم مي بينيم بعد راجع به داوريش صحبت مي كنيم.

عادل خان : آها ! آقاي سونگير ! اين صحنه رو ببينيد. به نظرتون اينجا داور اشتباه نكرد ؟
اميرالدوله سونگير : كو دوباره ببينم .......................... بله ! اين صحنه كاملا واضحه ! شما نگاه كنيد ! آها اينجا ............ پيراهن زرد كاملا سوگيري داره !
عادل خان : ولي ببخشيد من پيراهن زردي توي تصوير نمي بينم ؟
اميرالدوله سونگير : آها ببخشيد اون كه گفتم داوره !!!!!
عادل خان : ولي داور هم توي تصوير معلوم نيست !
اميرالدوله سونگير : بابا ! اشتباه شد ديگه ! چه گيري مي دي آقاي عادل خان !!!!!!!!! منظورم پيراهن آبيه ست.
عادل خان : ولي پيراهن سفيده كه سوگيريش واضح تره ...... ببينيد
اميرالدوله سونگير : ببخشيد؟! نشد دیگه ؟! اگه اين جوريه خوب شما بياييد كارشناسي داوري كنيد ديگه ! اصلا من هيچي نمي گم ! از داورهاي عزيز هم مي خوام كه برن سريع مسواكهاشون رو بزنن برن بخوابن كه ديگه ديروقته !!!!!!!!!!!
عادل خان : حالا چرا قهر مي كنيد ؟ ببخشيد اشتباه كردم !!!!!!!!
اميرالدوله سونگير : ديگه تكرار نشه !!!!!!!!!! ببينيد طبق تبصره آ / 1456 بند 12345 قانون 10 فيفا بازيكن آبي بايد اخراج بشه چون خودش رو در معرض كتك خوردن قرار داده و اين خطاي شديد حساب مي شه و يك ضرب اخراجه !
عادل خان : آها ! بعد اين تصوير چي ؟
عادل خان : شش تا توپ با هم در جريان بازي توي دروازه تيم چلقوزستان بود ! اين از لحاظ داوري مشكلي نداره !
اميرالدوله سونگير : نخير! طبق بند 1248 قانون 15 فيفا تا زمانيكه در جريان بازي خللي ايجاد نكنه هیچ اشكالي نداره و بازی هم ادامه پیدا می کنه ! تازه حسن هم داره كه روحيه تيم ميزبان رو چند صد برابره مي كنه !!!!!!!!

عادل خان : با تشكر .............. خوب وقت برنامه امشب ما هم به پايان رسيد. به اتفاق كليه همكاران عزيزم و كارشناسان اين برنامه جناب آقايان ناراحت الدوله و اميرالدوله سونگير با همه شما عزيزان خداحافظي مي كنم. خدا نگهدار شما
و اما به خدا پول يه وسيله ست در وبلاگ نگاهستان

سلام. از اتفاقاتی که در چند روز گذشته در دنیای کتابداری و اطلاع رسانی ایران رخ داد برگزاری همایش دانشجویی موفقی با عنوان چالش های علم اطلاعات در شهر زیبای اصفهان بود. البته بنده سعادت نداشتم که در این همایش شرکت کنم ولی جا دارد که بدین وسیله از همه دست اندرکاران و بچه های خوب این همایش تشکر کرده و به همه آنها دست مریزاد بگویم. بهرحال هر همایشی ممکن است چالشهایی هم به همراه خود داشته باشد به ویژه چنانچه آن همایش درباره چالشهای علم اطلاعات نیز باشد .
یادآور می شوم که طنز نویسی راجع به همایشهای کتابداری در حقیقت با طنز همایش نامه ( ویژه نخستین همایش دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی ) در این وبلاگ آغاز شد و بنظر می رسد که این حرکت می بایست با سعه صدر و استقبال دست اندرکاران همایشها روبرو شود تا ان شاء الله بتوان با یاری همدیگر همایشهای بهتر و پربارتری در آینده برگزار نمائیم. بدون شک نوشتن و انعکاس این گونه نوشته های طنز هیچگاه به معنای نادیده گرفتن زحمات شبانه روزی و طاقت فرسای برگزارکنندگان همایشهای اینچنینی نیست .
در همین راستا خانم پازوکی ( وکیلة الرعایا ) با همکاری خانم آبیار ( خوابگزار اعظم ) زحمت کشیده و مشاهدات خود را از این همایش با زبانی طنزآلود نگاشته و جهت درج در وبلاگ طنز کتابداری ارسال داشته اند که بنده از آنها به خاطر این تلاش و همتی که از خود به خرج داده اند تشکر و قدردانی می نمایم.
و اما مطلب ایشان :
چالش نامه یا گزارش سفر به نصف جهان
به قلم: وکیلة الرعایا و با همکاری خوابگزار اعظم
ترم هفت کتابداری هستیم! همکلاس با دوستانی که یکی از یکی ديگر مثبت تر و با معرفت تر هستند راستش رو بخواهيد همين مثبت بودن و با معرفت بودن بيش از حد سبب شده كه تا در این چهار سال تحصیل، بحمدالله، یک سفر دسته جمعی حتی تا امام زاده صالح كه در دو قدمیمان است هم نتوانیم برویم !.
انگار زمان مناسب فرا رسیده بود ! برای چی ؟ برای رفتن به یک سفر علمی، برای رفتن به یک همایش، آن هم از نوع تخصصی، مرتبط با رشته، آن هم دانشجویی و با همراهی و تشویق دوستان و مهمتر از همه به شهری تاریخی و توریستی ! دیگرهیچ بهانه ای وجود نداشت. بار و بنه ی سفر را بستیم. در موعد مقرر و با کمی پس و پیش همه دوستان هم گردهم آمدند و با این گروه به همراهی دو تن از شیرمردان خط شکن راهی سفری در دل شب شدیم! سفری به دیار نصف جهان ( خدائیش تا اینجاش رو که خیلی با حال اومدیم به خصوص اگه بدیم این دوبلور صدا خفنه که روی مستندهای تاریخی حرف می زنه بخوندش ! دیگه معرکه می شه ! همه رو میخکوب می کنه ! )
بگذریم .... شوق مصاحبت با دوستان از سوئی و جذبه ی خواب از سوی دگر... چه تضاد خفنی ! خدا نکند که در این حالت گیر افتاده و له و لورده شوید !!!!! بهرحالت تا جایی که می توانستیم بر خود فشار آوردیم که چشمها را بر هم ننهیم و یک شب عیش غنیمت شمریم البته تا حدی که در توان بود و تکنیکهای آب سرد و چوب کبریت و از این جور چیزها جواب می داد. البته ناگفته نماند که شوق شکار لحظهها و اعلان عمومی در فتوبلاگ هم جزء ابزارهای غلبه بر خواب به حساب می آمد!
مسیر تهران تا اصفهان با گذر از قم و گذشتن از کنار سوهان فروشی های حاج حسین و پسران و نوه ها و نتیجه ها و پسر عموها و پسرخاله ها و بچه محله ها برایمان دیدنی تر و جالب تر شد و در این مسیر بود که چشمان حقیقت بینمان به صحرایی بیکران دوخته شد که هر خدا نشناسی را به بحر مکاشفت فرو می برد و به این فکر می انداخت که چقدر بشر از این بر و بیابانهای بی آب و علف و بی حاصل برتر است ! و اینکه به به چه خوب شد که اشرف مخلوقات گردیدیم و مثلا درختی بی برگ و بر در بیابانهای اطراف قم نشدیم ( ذهن انتزاعی رو دارین تو رو خدا !!!! کشته ما رو !!! ) بدین طریقت اعتماد به نفس را بالا برده آماده ی حضور پرشور و بهره گیری از یک همایش تمام عیار می شویم !
خروس خوان است که دروازه های شهر اصفهان را رویت می کنیم ! هنوز از اتوبوسها کامل پیاده نشده ایم که ابرمردی از میزبانان به استقبال می آید ! در این لحظه بسی بر خود می بالیم و از خود فخر در وکنیم که به! عجب یاران و دوستانی داریم و خود نمی دانیم ! بادی در غبغب انداخته به سمت محل همایش به راه می افتیم.
به محض ورود، منظره ای از مظاهر کلاس بالایی میزبانانمان چشمانمان را گرد می نمایاند! خانمهایی یکپارچه قهوه ای پوش ! صبور و باشخصیتندددددده که با صبر و حوصله، بی نظمیهای ریز و درشت را از دید مخفی می نمایانند !
ناگفته نماند که هنگام ثبت نام و ورود به سالن، خواستیم نام خود بر خانم پذیرنده بازگوییم و توشه و لیبل شناسایی برگیریم که خانم پذیرنده با لبخندی ملیح گفت : هزینه ثبت نام : ۲۰۰۰تومان ! محل اسکان هم می خواهید؟ گفتیم: بلی. باز با همان لبخند ملیح گفت : پس ۴۰۰۰ تومان دیگر لطف کنید! گفتیم: اِ...! آبجی ! ما از ارائه کنندگان مقاله هستیم ها...! توی همین همایش.... باز هم لطف کنیم......؟! و ایشان فرمودند : فرقی نمی کند عزیزم؛ ۴۰۰۰ تومان! ( لبخند ملیح ! )
دهانمان باز مانده و به یاد می آوریم که چگونه آبرو و حیثیت ما و همایش سنهی ماضیه به خاطر همین کار آن هم سهوا در اینترنت و اونترنت و به قلم همین کتابگذار اعظمِ.....! (صاحب همین وبلاگ شریفه ! ) بر باد رفت.... اما چه می شود کرد که دنیا دکا دکا است و از هر دست بگیری از همان دست هم باید بازپس دهی و ما نیز آن جسارت در خود نیافتیم که اعتراض خویش را بیشتر از آن که بود نمائیم و با گردنی نیمه کج و صورتی مزین به لبخندی ملیح تر از پیش مبلغ مذکور را تقدیم نمودیم.
در سالن همایش، طوطیان شکر شکن - دانشجویان و اساتید فرهیخته- از اقصی نقاط کشور، دسته دسته نشسته بودند. از این رو محل مقتضی برای جلوس لشکریان ما یافت نشد. بالاخره با مشقت فراوان در چند ردیف جدا از هم بنشستیم. دمی نگذشته بود و ما هنوز بر جای خود مستقر نشده بودیم که غرشی رعدآسا از سوی برادری دلسوز که گویا مسئول حفظ جوّ علمی همایش بود برق از سرمان ربود که: در کجا نشسته اید ای گنهکاران کوته فکر ؟! مگر چشم ندارید ؟! نمی بینید اینجا محل جلوس ذکور است و نه اناث؟! به پا خیزید تا به پا نخیزانیمتان !!!!!!!!!!!!
* برادر! بی خیال شو و به ما رحم نما که خسته راهیم ! ما را چه به قوم ذکور ؟! به جان مادرمان قسم همه اینها را به چشم خواهری...نه ! ببخشید برادری می بینیم. خلاصه از او اصرار و از ما انکار و نهایت اینکه ما جایگاه مذکور را ترک گفته و با سختی بسیار صندلی کورهای در منتهیالیه گوشه سالن یافتیم که بیشتر محل زندانیان مهدورالدم بود تا چیز دیگری ! و تقریبا از هر گونه نور و روشنایی نیز محروم بود ! خواستیم فریاد برآریم که ای برادر ! ای آقا ! بیا و ببین با ما چه کرده ای ؟! ما...!!؟ و اینجا...؟! بابا ما مسافریم. مهمانیم ! در شب مانده ایم، خسته ایم! وجود نحیفمان همین را می خواهد که خواب نداشتهی دوش را اینجا جبران نماید! اما او برفت و روی نیز برنگرداند..... خدایش خیرش دهاد !!!
و ما در تمام ساعاتی که آنجا نشسته بودیم چهار دستی صندلی را چسبیده که از این جایگاه که به ارتفاع همان برج میلاد خودمان بود با تکانی نیفتیم که نا سلامتی جوانیم و صد ها آرزو داریم....!
القصه؛ در همان مجلس وعظ نکاتی به قول جناب امیرالدوله سونگیر بدیدیم اما دم بر نیاوردیم. منجمله آنکه:
- مجری توانمند با منتهای اعتماد به نفس سوتی پشت سوتی در میداد و با تکرار سوتی خود دسته گلی برای خود می پیچید و به بامزگی خود می بالید !
- به گمانمان همان برادر ارجمند دلسوزِ امنیت طلبِ جداساز برای حفظ جوِ فقط علمیِ همایش کلیه نقاط دسترسی از خارج به داخل و بالعکس تلفنهای همراه را کور کرده بود؛ با این حال در شگفت آمدیم که چگونه نوای زنگ برخی گوشیها دم به دم فضا را آکنده می نمود؟!.
- در نشست پایانی روز اول همایش بحثی درگرفت بر سر همان ماجرای کهیرآمیز " نام رشته". اتفاق جالب این قسمت آن بود که خود اساتید هم بر سر این موضوع اتفاق نظر نداشته و جالب تر اینکه هنگامی که یک استادة گرانقدر برای تایید نظر خود که تغییر نام رشته کاری عبث و پوچ است، از استاد دیگر مدد خواست آن استاد بفرمود: حرف شما متین، ولی من نظر شما را تایید نمی کنم و بر خلاف نظر شما این کار را به هیچ روی عبث نمی دانم که امری است واجب !!!
- گویا دفترچه و راهنمای تنظیم و اعلام برنامه هایی که در دست ما بود نسخهی نهایی زمانبندی برنامه ها نبود. چرا که هرچه به دنبال ارتباط معنادار میان آنچه که ارائه می شد با آنچه در این دفترچه بود گشتیم چیزی عایدمان نگشت! بدان گونه که در نهایت دفترچه در کیف بنهادیم و ترجیح دادیم عنوان برنامه های بعدی را از دهان مجری بشنویم !
بدینسان بود که همایش و برنامههایش در روز اول به پایان رسید و خبر آوردند که مسافران ! برای شما برنامهی ویژه ای داریم ! ما نیز سوار بر مرکب شده و ذوق دروکنان به میدان نقش جهان برده شدیم.
راهنمای خوشذوق برایمان از بازار و رموز آن سخنها راند و ما نگران که نکند در این فرصت اندک دیدن حتی گوشه کوچکی از این همه زیبائی و عظمت از کف برود که وای حسرتش بر دل حالا حالاها بماند !!!!
و اما در آن میان معجونی خوردیم بس عجیب و غریب که گوش فیل- دوغش می خواندند. ما با ترس و لرز و به رسم پاسخ گویی به میهمان نوازی صاحب خانه پاره ای از آن گوش فیل نیوش جان نمودیم. چنان شیرین بود که قند و شکر خونمان و اعماء و احشای درونیمان چنان به هم تنیده گشت که ماده ای صفرازا خواستیم و به قولی دوغ لازم شدیم! پس جرعه ای نوشیدیم....عجبا ! چه بود ! عطر و طعمی مرکب از کشک و کرفس و گوسفند تازه ! آن عطر مخفی گوسفند به همراه این طعم ترش بزاق افزای دوغ اعلا را چنان هنرمندانه در نوشاب مذکور فشرده بودند که هر خدابنده ای به ناچار مجددا به گوش فیل رجوع می کرد!
و باز هم همان حکایت شیرینی قند و شکر فزون و اعما و احشاء به هم تنیده و دوغ لازمی و دوغ بزاق افزا !.... چنانکه ساعتی نگذشته بود که در عجب آمدیم که چگونه سینی گوشُ فیل را به همراه بشکه ای دوغ به اشکم مبارک فروفرستادیم! و این در حالی بود که جارچی خبر آورد که شام نیز در انتظار ماست و ما بس نادم و پشیمان که چه کردیم با خود! و چه کلاهی تا گردن بر سرمان رفت که از شام بازماندیم که این عمل ضایع از عاقلان و بخردان نیاید. ( البته این نیز ناگفته نماند که به خود قبولاندیم که سیاست گوش فیل – دوغ حربه ای مخفی از طرف میزبان برای کاهش شدت حمله ی گرسنگان در هنگام شام و تاراج سفره وی نبوده است ! ) و آن شب با همین رویای تسلسل گونه ی گوش فیل- دوغ ، گوش فیل- دوغ گذشت....
صبح روز دوم عزم خود را جزم کردیم که زودتر برویم تا این بار محکوم به عزلت گزینی و ارتفاع نشینی نشویم. آخر انصاف ندیدیم این همه هزینه و انرژی از سوی میزبان و میهمان با کاهلی ما و یک اشتباه ساده نقش بر آب گردد !
دانشجویان یکی پس از دیگری علم نبشتههای خود را برای حضار خواندند و ما نیز حظی بس عظیم بردیم و به نادانی خود معترف که چه ها نمی دانستیم و شکر ایزد که مرحمت فرمود و توفیق داد که همای علم اندوزی بر شانه های حقیر ما نیز سایه افکند.......
همان طور که در اخبار ماضیه آمد در کنار این همایش جلساتی برپا گردید که آن را هم اندیشی خواندند و بدانجا بزرگان گرد آمدند و من باب شکستن شاخ آن غول دهشتناک دانشجو ترسان ارشد نام گپ و گفتی داشتند تا مگر میسر گردد تحولی عظیم حتی به حد سوراخی در دل سدی ! وای که چه وعده ها به خود دادیم که ای دل، ای عزیز، دیگر نترس که : آن پریشانی شبهای دراز و غم دل ...همه در سایه ی الطاف نشست (گیسوی نگار) آخر شد !
دست از هر کاری بشستیم و سراپا گوش که ببینیم اربابان سخن برای ما از آن مجلس وعظ چه نکهت آورده اند !
ابتدای امر یکی از اساتید معظم پرده از آنچه میان آن بزرگواران گذشته بود برداشت و اعلام داشت که ما همگی بر این امر متفق القول گشتیم که:
این علم دنیا و عقبی (درس معارف !) آخر چه دخلی به محصل تحصیلات عالیه آن هم از نوع کتابگذاری دارد ؟! حذفش میکنیییم!
محصل کتابگذار که نباید همانند نسخه ی زنده کتابهای چاپی موجود در بازار باشد؟! آنچه مهم است دانشجوست و احترام به درک و فهم و احاطه ی موضوعی وی ! کتابهای بی شمار ریز و درشت را هم حذفش می کنیم! خلاصه از این جمله سخنان و دیگر سخنانی از این دست
ما نیز در اثر این نوع سخنان چنان در عوالم هپروت سیر کردیم که ای وای ! ساقیا عجب مدینهی فاضله ای انتظارمان را می کشد ! شور و شوقمان با این گفتهی مجری دوچندان شد که بنویسید آنچه در مخیلتان می گذرد و آنچه که می خواهید محقق شود که اسباب عیش و مستی همه مهیاست! و همان بود که سبب شد تا سوالات و دردل ها را نزد محارم دل – اساتید اهل فن- قلمی کنیم!
نخست پنداشتیم که تنها ماییم که جگر خون شده ی این غول بی شاخ و دمیم ! اما با اندکی سر جنباندن دانستیم که وا اسفاه!! خرمن خرمن سوال و ابهام است که به سوی علمای اعلام سرازیر می شود. ترس برمان داشت که مبادا سوالات ما در میان خرمن سوالات گم شود اما به خود نهیب زدیم که هراس ز چه؟ که هرچه دیگران نیز بگویند همانا سخن توست که به زبانی دگر برآمده است.
زمانی که اساتید نبشته ها را گشوده اندکی با خود نجوا نموده و تعدادی سوال با ربط و بدون ربط به موضوع نشست را طرح نمودند. ما همچنان در انتظار بودیم که دیگر این یکی، لا اقل این یکی... یکی از هفده بلکه هجده سوال از آن ماست که خوانده خواهد شد! اما....هرچه تحمل کردیم ابهامات نقش بسته بر در و دیوار ذهنمان پاک نشد که نشد ! القصه در آن جلسه از سوالات مربوط به مقاله روز قبل گرفته، تا سوالات شخصی از برخی اساتید طرح گردید جز آنچه که می بایست !.
صد البته در آن میان، آنچه که بار دیگر گل کرد و بحث و اغتشاشی عظیم برانگیخت همان مبحث شیرین و کهن و کلاسیک و بی کلاس و ایضا کهیرزای " نام رشته" بود. از آنجا که روز قبل نیز همین بحث ساعاتی را به خود اختصاص داده بود شکمان برد که نکند اشتباها در مجلسی دیگر فرود آمده ایم؟! کمی صبر باعث شد که به شک خود شک کنیم و باز منتظر ماندیم تا مگر گوشه چشمی به سوال ما و یا دیگر حاضران مشتاق بحث اصلی این نشست نیز بشود. اما.......؟؟!
ما هنوز چشم از دست و زبان اساتید برنداشته بودیم و در اندر بحر انتظار مستغرق که استاده ندا در داد که خیزید و خز آرید که وقت تمام و هنگام پذیرایی است ! و ما در میان جمعیت دست و پا زنان که ایها الناس ارشد چه شد؟! بحث بحث چیز دیگری بود ! سوالاتمان...؟ .....مادر....؟ کمک ........ ؟ یکی به دادمون برسه .......... ؟!!!!!!!!!
در همین احوالات بود که یکی از میزبانان ما را بدید و دلش بر ما رحم آمد که : هان؟! بپرس!
پس ما در میان تشویق دوستان که برو برو ! بگو بگو ! گم شدیم و به طرفه العینی خود را مقابل صدها چشم منتظر روی سن یافتیم ! ... و گفتیم آنچه را که شاید نباید می گفتیم ! پس شد آنچه نباید می شد. در اندک زمانی استاده ای را بدیدیم در مقابل با شمشیری آخته و روئی گداخته و جیغی بنفش که مگر تو ندانستی که همه آن سوالات تکرار مکررات بود و ما خود با چشم بسته و حتی اگر نمی خواندیم هم همه پاسخهای آنها را می دانستیم !!! اصلا تلمیذ ابجد خوان را چه به گردن کشی مقابل استاد والا مقام ؟! عمیق گوش بده که مجبور نشویم به خاطر روده درازیت توک چینت کنیم ! سربازان ....حمله....!
دمی نگذشت که این حس بر ما مستولی شد که اگر زبان در کام نکشیم، نه تنها دیدن کلاسهای ارشد بلکه حتی آرزوی دیدن یار و دیار را هم باید با خود به گور ببریم. از این رو بود که فریاد برآوردیم: بلی ! حتما حق با شماست ! ما رفتیم...! خدا نگه دار ! خیر پیش ! نزن بابا ! بچه که زدن نداره !!!!!!!!!!!!!!
و به یاد دوران طفولیت و بیت آخر و همان نتیجهی اخلاقی داستان روباه و زاغ افتادیم و برفتیم..... و قضاوت را بر عهده ی ظریفان ژرف اندیش نهادیم..... چه کنیم که به ما آموخته اند که حرمت و احترام استاد در هر زمان و مکان و جایگاه واجب است !
شب هنگام با کوله باری از تجربه و دانش به شهر و دیار خود بازگشتیم؛ با یاد خاطره ای که هرگز فراموشمان نخواهد شد....
و با خود عهد کردیم که
دگر می نخوریم......به جز یک امشب و فردا شب و شبهای دگر!
برای مشاهده بهینه مطالب این وبلاگ جسارتا می بایست فونتهای نوشتاری فارسی
( مانند بی لوتوس ) بر روی رایانه شما نصب باشد
در مجلس وعظ كتابگذاران
گر چه از آتش دل چون خم مي در جوشم مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم
و بدانيد و آگاه باشيد كه هر بازي تنها سه امتياز دارد و اين بازي حساس هم همانند ساير بازيها تنها سه امتياز دارد. كدام بازي ؟ همين بازي قايم باشك كه با كاربران در مكتبه ها انجام مي دهيم. البته بدانيد كه داوريهاي ما هميشه سالم و بدون اشتباه بوده است و فقط تا كنون نزديك سي و هشت تا پنالتي براي ما كتابگذاران نگرفته اند و همه اش به نفع كاربران سوت مي زنند. جامعه داوري ما تماما سالمند به جز هفده هجده داور و رئيس هيات داوراني كه معلوم الحالند. البته بگذريم كه خانواده يكي از آنها پيش من آمده بودند و گريه و زاري بسيار نمودند و بنده نيز با لوطي گري بسيار فرمودم : كه تا كنون نان هيچ كس را نبريده ام چه برسد به داور رشوه گير كه بر سر ما جا دارد !!!
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوي نفروشم
و بر شماست اي كتابگذاران عزيز ادامه تحصيل و تعليم به هر قيمت و به هر نحوي كه ممكن گردد و خدا را صد هزار بار شكر مي كنم كه با تاسيس اين دانشگاههاي پولي ديگر هيچ مشكلي نيست به جز همان پول كه آن