منبع کاریکاتور : مجله یاد
کتابیه
آی سلام به روی ماهت رفیقم اجازه بده کنارت بشینم
چطوری؟ خوبی؟ سلامت هستی؟ در بدبیاری ها رو بستی ؟
اومدم پیشت به من حالی بدی یه کتاب توپ و با حالی بدی
یه کتاب می خوام که درمونم کنه از خمودگیها بیرونم کنه
یه کتاب می خوام که آخرش باشه بی کم و کسر و تا آخرش باشه
یه کتاب می خوام که بیهوشم کنه واله و عاشق و مدهوشم کنه
یه کتاب می خوام که توش قصه باشه همه شم گریه و پر غصه باشه
یه کتاب می خوام که وقتی بخونم شاخ در آرم، متحیر بمونم
یه کتاب می خوام که پرمایه باشه برای مردم بی مایه باشه
یه کتاب می خوام که پول درو کنم خودمو یه مدتی ولو کنم
یه کتاب می خوام که ترکوندنیه هر کی خونده بگه اون خوندنیه
یه کتاب می خوام که منقلب بشم مدتی بیخودی مضطرب بشم
یه کتاب می خوام ولی نه دیجیتال دیجیتالم کجا بود ای اهل حال ؟
یه کتاب می خوام که سنتی باشه پاره و پوره و قیمتی باشه
یه کتاب می خوام که لم بدم باهاش در همون حال بخورم یه کاسه آش
یه کتاب می خوام که چیزایی بگه که کسی نتونه اونا رو بگه
یه کتاب می خوام که دستم بگیرم حال دوستامو باهاش خوب بگیرم
یه کتاب می خوام که پز بدم باهاش مابقی رو مات کنم و آش و لاش
الغرض نوکرتم من به علی ندی این کتابه رو تو به کسی
یه رفیق بازی کن و بدش به من تا مریدت بشم از نوع خفن
کتابگذار اعظم
نمایشنامه طنز کتابخانه مظفر ( قسمت سوم )
راوی : سلام. راستی یه نکته ای توی قسمت قبلی بود که هیچکی انگار متوجه نشد و کامنت نگذاشت. ( مکث ). چی ؟ اون نکته چی بود ؟ حدس بزنید. خیلی ساده ست. اگه یادتون باشه عنوان شد که باغ مظفریها دشمنی خونی با جماعت کتابدارا دارن ولی خان مظفر توی سخنرانی افتتاحیه اش یه چیزی گفت. یه چیز خاص. دوباره ببینیم.
خان مظفر : سلام می کنیم ................... خوشحال هستیم..................... از خودمان تشکر می کنیم..................... کتابخانه چیز خوبیست ........................ انجمن کتابداران هم خوب است. عضو شوید ....................
راوی : دیدید. آخه باغ مظفریها که با کتابدارا بد هستن چطور شده برای انجمن و عضویت در اون تبلیغ می کنن . چی ؟ به خاطر حس تعلق ؟... نه بابا .... اشتباه حدس زدید. فقط بخاطر اینکه این طنز داره توی وبلاگ کتابدارا منتشر می شه این جمله رو توی متن آوردیم. بهرحال باید مجوز پخش بگیریم دیگه ............................
کامران وارد کتابخانه شده و از دیدن تغییرات پدیده آمده بسیار شگفت زده بنظر می رسد. همه چیز تغییر کرده و رنگ و روی تازه ای به خودش گرفته. قفسه ها، میزها، صندلیها، منابع، رایانه، اینترنت و در نهایت خانمی که پشت پیشخوان کتابخانه ایستاده است. کامران به خانم نزدیک شده و می گوید : به به می بینم همه چیز تغییر کرده، واقعا عالیه، ببخشید شما ؟
خانم با بی اعتنایی پاسخ می دهد : کتابگذار کتابخانه
کامران : آهان، واقعا من کودنم. ببخشید . خوب معلومه دیگه شما کتابگذار اینجائید . ببخشید من اومدم وصیتنامه خان قلی خان رو ببرم . تو رو خدا نگید که اون رو هم مثل وصیتنامه مظفر بقائی کش رفتن . یه کار کوچیک باهاش دارم. البته زود برش می گردونم.
کتابگذار : نمی شه.
کامران : ببخشید، چرا نمی شه ؟
کتابگذار : چون شما باید اول عضو کتابخانه بشید.
کامران : وای ... من رو ببخشید. من باید زودتر خودم رو به شما معرفی می کردم. من پسر خان مظفر، بزرگ خاندان مظفر هستم.
کتابگذار ( با بی حوصلگی ) : هر کی می خوای باش آقا، وقت من رو نگیر . به من گفتن فقط به اعضاء جواب بدم.
کامران : اون وقت کی این رو به شما گفته ؟
کتابگذار : حضرت کتابگذار اعظم
کامران ( با اشاره دست به خودش ) : حتما یادش رفته بگه اینجا مال کیه ؟
کتابگذار : نخیر، اتفاقا یادش نرفته. ایشون گفته همه باید عضو بشن به خصوص باغ مظفریها.
کامران ( با تعجب ) : آها، حالا این کتابگذار اعظم کجاست ؟
کتابگذار : خارجه، قبلا گفته بود که هر ماه پانزده روز خارج هستن.
کامران : آره، شما راست می گید. ایشون کارهای مهمی دارن. حالا شرط عضویت توی کتابخونه خودمون چیه ؟
کتابگذار : آوردن مدارک مورد نیاز از جمله اصل و کپی شناسنامه، کارت ملی، پاسپورت، کارت پایان خدمت برای آقایون ، قباله ازدواج برای متاهلین ، بیست و چهار قطعه عکس از همه نوع سه در چهار، شش در شش و هفت در هشت، شش عدد ضامن، چک ضمانت به مبلغ بیست میلون تومان و پرکردن فرم تعهدنامه
کامران کنترل خود را از دست داده و فریاد می زند : بس کن خانوم . یه دفعه بگو سر بابام رو هم بیارم
کتابگذار : اتفاقا خوب شد گفتید یک تار موی سبیل پدرتان را هم برای اطمینان بیشتر باید ضمیمه پرونده تان کنید...
در این حال خان مظفر، فروغ و حیف نان هم وارد کتابخانه شده و از دیدن عصبانیت کامران شگفت زده می شوند.
خان مظفر : کامران، چه شده است بابا ؟
کامران ( با عصبانیت ) : آخه پدر نمی دونید چی شده. این خانوم که می بینید کتابگذار جدید کتابخونه ست که خدا بگم چه کارش کنه این کتابگذار اعظم رو، اون سر کارش گذاشته.
فروغ : مگر ایشون چی گفتن کامران که اینقدر عصبی هستی ؟
کامران : اومدم وصیتنامه خان قلی خان رو بگیرم می گه باید عضو بشی بعدش هم لیست کلی مدارک و چک و سفته رو جلوم گذاشته تا بیارم بعدش وصیتنامه رو بهم امانت بده.
کتابگذار : ببخشید آقا، اشتباه نکن. در صورت تایید عضویتتان باز هم منبع موردنظر را به شما نمی دیم. امانت که بهیچ وجه . ممنوع است. فقط منبع را می یاریم زیر شیشه. تحت نظارت مستقیم بخونید. کپی برداری، تصویر برداری و حتی نوشتن از روی اون ممنوعه.
خان مظفر ( رو به حیف نان ) : حیف نان
حیف نان : بله خان والا
خان مظفر : آن اسلحه ما رو بیاورید کارش داریم
کتابگذار : اتفاقا خوب شد گفتید. چشمهاتون هم باید در زمان استفاده غیر مسلح باشه تا خدای نکرده به منبع آسیبی نرسونه. منظورم اینه که حتی عینک هم نباید به چشماتون باشه.
راوی : چیه، شما هم از طرز برخورد خانم کتابگذار ناراحت شدین. قانون قانون دیگه. استثنا هم نداره. فکر می کنین خان مظفر چه عکس العملی از خودش نشون می ده ؟.... چی ؟ کتابگذار رو می کشه ؟ اخراجش می کنه ؟ ............ ( در این حالت گل مراد وارد صحنه می شود و به راوی خیره خیره نگاه می کند )
روای : چیه ؟ چی می خوای ؟
گل مراد : ها ؟.... گل مراد یه پیامی برای خواننده ها داره ..... ها ؟
راوی : ای بابا، این چه وضعشه ؟ همش تداخل وظایف. همش بی برنامگی. پس من اینجا چه کاره ام ؟
گل مراد : ها ؟ ........... نویسنده توی این قسمت نتونست برام دیالوگ بذاره. گفت این پیام رو بخونم.
راوی : بخون بابا، بخون....
گل مراد : کتابگذار اعظم از خارجه پیام داده که به داریوش خان انجمن باشی بگید که اگر چه ما منتقد انجمنیم ولی هیچوقت نخواستیم آن را تضعیف کنیم. به همین خاطر از همه می خواهیم که در انتخابات این دوره انجمن حضور فعال داشته باشن.
راوی : ای بابا، کتابگذار اعظم و کتابگذارا که مخالف کتابدارا و انجمن کتابدارین ؟
گل مراد ( با عصبانیت ) : ها ؟ ............ گل مراد گردن هر چی کتابداره می شکنه............ منظور کتابگذار اعظم انجمن کتابگذاراست نه کتابدارا....................... ( آنگاه خیره به روای ) : ها ؟
ادامه نخواهد داشت ( تا شروع مجدد پخش سریال )

نمایشنامه طنز کتابخانه مظفر ( قسمت دوم )
راوی : سلام. داستان ما تا اونجا رسید که کامران به پدرش خان مظفر پیشنهاد کرد که کتابخونه مظفر رو دوباره راه بندازن. خلاصه بالاخره تصمیم گرفته شد تا این کار انجام بشه. من نمی دونم که اینکارشون می گیره یا نه ؟ کامرانه دیگه. نمی شه کاریش کرد. یکهو می بینی پیشنهاداتی می ده که همه رو غافلگیر می کنه ........
( کامران وارد صحنه شده و خطاب به راوی می گوید ) : ببینم تو کار و زندگی نداری ؟ نه، این رو جدی می گم ؟ تو هیچ کار مهمی توی زندگیت نداری که هی اینجا مثل چنار سبز می شی و حرف مفت می زنی.
راوی ( با ناراحتی ) : بابا من از تو دارم تعریف می کنم. چرا تو نمی فهمی ؟
کامران : آقا نمی خوام تعریف کنی. زوره ............ ( رو به دوربین ) : آقایون، مسئولین، بابا تو رو خدا مشکل اشتغال جوونها رو حل کنید تا اونها مجبور نباشن به یه همچین مشاغل کاذب و بیخودی تن بدن.
راوی : خوب حرفت رو زدی . خوش اومدی
کامران : اصلا نمی خوام برم . می خوام همینجا بمونم. فضولی ؟
راوی : گوشت رو نزدیک کن. یه چیزی می خوام بهت بگم.
کامران : چی می خوای بگی ؟
راوی : نزدیک کن تا بهت بگم .
کامران گوشش را به دهان راوی نزدیک می کند و راوی چیزی را در گوش او زمزمه می کند. کامران با شنیدن این سخنان دست بر دهان خود گذاشته و با صدای بلند فریاد می زند : اوه، اوه، بی تربیت و آنگاه بلافاصله از صحنه خارج می شود.
راوی : ( رو به دوربین ) : چه کارش کنم. نمی رفت دیگه ........... راستی صحبت از کتابخونه شد شما می دونید کتابدارا یه وبلاگ گروهی توپ دارن که آخرین اطلاعات روز کتابداری و اطلاع رسانی رو توش منعکس می کنن ؟ نمی دونستید ؟ خوب حالا بدونید. اینجا رو نگاه کنید.
موقعیت : کتابخانه مظفر ( مراسم افتتاحیه کتابخانه مظفر در اتاق گفتمانه های کتابخانه )
حضار : خان والا – کتابگذار اعظم - کامران – گل مراد – نازی - فروغ - حیف نان – عمو منصور – شیدا خانم - مباشر - خانواده نازی اینا و عده ای از علاقمندان
مدعوین بر روی صندلیهای خود نشسته و مباشر پشت تریبون قرار می گیرد.
مباشر : سلامی چو بوی خوش آشنایی. از قدیم گفته اند نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد. تعجب نکنید ؟ این زبان حال کتابخانه مظفر است که پس از چند سال بسته ماندن و مهجوریت طاقت دوری از علاقمندان و کتابخوانان را نداشته و اینچنین شرح حال می گوید .
در این حال گل مراد که در کنار کامران نشسته است رو به کامران می کند و می گوید : ها ؟
کامران ( رو به گل مراد ) : ولش کن. یه چیزی گفت دیگه. تو سخت نگیر. ممکنه سردرد بگیری.
گل مراد : ها ؟ سردرد دیگه چیه ؟
کامران ( با تعجب ) : یعنی تو حالا سرت درد نگرفته ؟
گل مراد : گل مراد تا حالا سرش هیچی نگرفته. یالا بده.
کامران : چی رو بدم ؟
گل مراد : همون که سرت گرفته
کامران ( با حالت گریه ) : بابا تو رو خدا بی خیال شو. ( و با اشاره به تریبون ) اونجا رو نگاه کن .
مباشر : حال دعوت می کنیم از خان مظفر برای ارائه خوشامد و سخنرانی تشریف بیارن. تشویق کنید لطفا ........... بلندتر..........
خان مظفر به پشت تریبون رفته و می گوید : سلام می کنیم ................... خوشحال هستیم..................... از خودمان تشکر می کنیم..................... کتابخانه چیز خوبیست ........................ انجمن کتابداران هم خوب است. عضو شوید ....................( با حالت اضطراب ) کامران شما بیائید ادامه دهید......
خان مظفر از جای خود حرکت کرده و کامران جایش را پشت تریبون می گیرد :
البته پدر متن سخنرانی مفصلی رو بدین مناسبت آماده کرده بودن ولی انگار جو مجلس ایشون رو گرفته. لازمه من خدمت شما عرض کنم که ما برای افتتاح این کتابخونه چند تا وزیر و وکیل رو دعوت کرده بودیم ولی همه آنها به دلیل داشتن جلسات مختلف عنوان کرده ان که وقت ندارن.
پدر نازی : کامران تو غلط می کنی اونا وقت ندارن .
کامران : پدر جان به من چه ربطی داره. اونا وقت ندارن من غلط می کنم ؟
پدر نازی : همین که گفتم تو غلط می کنی . آخه اونا چی می گن توی این همه جلسه ...............
کامران : ببخشید پدر جان این مراسم افتتاحیه است . خدای ناکرده نمی خواهیم با بسته شدن و فیلتر شدن وبلاگ افتتاحیه اختتامیه بشه.
حیف نان : کامران خان شما وبلاگتان را ثبت کنید هیچ مشکلی برایش پیش نخواهد آمد.
کامران : بابا من که وبلاگ ندارم. این کتابگذار اعظم که رئیس کتابخانه اش کردیم وبلاگ دارد. بگذریم .............حالا که صحبت به اینجا رسید بنده خدمت شما جناب آقای کتابگذار اعظم، خان بزرگ کتابگذاران را معرفی می کنم که افتخار ریاست کتابخونه مظفر را به دست آورده اند. همانطور که می دونید خان قلی خان وصیت کرده اند که حتما اداره کتابخانه به دست کتابگذاران باشد و نه خدای ناکرده زبانم لال کتابداران . خواهش می کنم تشویق بفرمائید تا ایشان تشریف بیاورند............
کتابگذار اعظم برخاسته و به پشت تریبون می رود اما هر چه دست در جیب خود می کند کاغذی که متن سخنرانیش را بر آن نگاشته است نمی یابد. خان مظفر متوجه موضوع شده و رو به حیف نان می کند و می گوید : حیف نان، اینجا هم ؟ آخر ما داریم کار فرهنگی می کنیم.
حیف نان : حضرت والا به سلامت باشند. ما هم کار فرهنگی کردیم. کاغذشان را برداشتیم تا مطالعه کنیم.
خان مظفر : تا چه شود ؟
حیف نان : تا مطمئن شویم حرف زیادی نزده باشند.
خان مظفر ( در حالیکه به دوربین خیره شده است ) : کاغذ را به ایشان بدهید.
حیف نان کاغذ را به کتابگذار اعظم می دهد و ایشان سخنرانی خود را آغاز می کند :
سلام به خان مظفر و خازده های عزیز. بنده با اصرار خان مظفر این پست را قبول نمودم. دقت کنید با اصرار خان مظفر و گرنه بنده وقت این کارها را ندارم . محض اطلاع عرض می کنم که بنده 3 جای دیگر رئیس کتابخانه ام. شش جای دیگر مشاورم. در دانشگاههای دولتی، آزاد، پیام نور و غیرانتفاعی در سه مقطع تحصیلی تدریس می کنم و هر ماه پانزده روز خارجه هستم. دقت کنید هرماه پانزده روز خارجه هستم. راجع به خودم هم بگم که من فوق دکترای کتابگذاری را از دانشگاه کالیماخوس یونان گرفته ام . دقت کنید فوق دکترا. راجع به کتابخانه مظفر هم باید بگم که بنده سیستم کالیماخوسی را در این کتابخانه اجرا می کنم . بنده این کتابخانه را با این سیستم چنان خواهم ساخت که حضرت خان مظفر درآمد پارو کنند. دقت کنید درآمد پارو کنند.
خان مظفر ( با ذوق زدگی ) : تشویق می کنیم
حضار همگی کف می زنند.
نازی ( خطاب به فروغ ) : فروغ جون این عتیقه رو از کجا گیر آوردید ؟ سیستم کالیماخوسی ؟ به حق حرفهای نشنیده ...........
فروغ : نازی جون ایل و تبار شما عتیقه تشریف دارن. ماشاء الله یکی از یکی دیگه عتیقه تر. ایشون به هیچکی این افتخار رو نداده و نمی ده بجز پدر اون هم چون بهش ارادت داره
نازی : آره . تو راست می گی ولی اون چند جایی که خودش گفت رئیس و مشاورم رو انگار از قلم انداختی ؟
فروغ : نه جانم . از قلم نینداختم. مطمئنم اون چند جا رو هم پدر وساطت کردن تا ایشون قبول کردن . بهرحال ایشون خان هستن عزیزم. مثل این رعیتا نیستن که کسی اسمشون رو هم نمی یاره
نازی : تو راست می گی. نیست یه مدتیه یک سری عاشق دلباخته همینجور دارن اسم تو را میارن ؟
فروغ ( با عصبانیت ) : چه ربطی داشت ؟ ..............
کتابگذار اعظم ( از پشت تریبون ) : آنجا چه خبر است ؟ ساکت.
شیدا ( همسر منصور خان ) : چیزی نیست حضرت کتابگذار اعظم، دو تا خانم بی کلاس بی تربیت هستن که ساکتشون کردم. ( آنگاه رو به نازی و فروغ ) ساکت
منصور خان ( رو به شیدا ) : چه خانوم با شخصیتی. شما با مو ازدواج موکنین ؟
شیدا ( با عصبانیت ) : شما دیگه خفه
حافظه منصورخان به گذشته برگشته و می گوید : چه خانوم با شخصیتی. شما با مو ازدواج موکنین ؟
شیدا : وای....................
پایان قسمت دوم