نمایشنامه طنز کتابخانه مظفر ( قسمت اول )
راوی : سلام. توی این قسمت و چند قسمت آینده می خوام یه جایی رو بهتون معرفی کنم که تا حالا توی باغ مظفر ندیده بودینش. اگه گفتین کجا رو می گم ؟ ( مکث ... ) چی ؟ مرغدونیش رو ؟ اصطبلش رو ؟ نه بابا ... همه تون اشتباه حدس زدید . کتابخونه باغ مظفر رو می خوام براتون معرفی کنم. راستی اصلا شما می دونید آمار مطالعه توی ایران چقدره ؟ نه جون من می دونید ؟ حالا هی بیائید بگید چرا پیشرفت نمی کنیم ؟ چی ؟ به من چه این حرفها رو می زنم ؟ می خواین مطالعه کنین می خواین نکنین ؟ خودتون پیشرفت نمی کنین. اصلا این حرفا رو ولش کنین . نمایشنامه رو بخونید..............................
موقعیت : اتاق خان مظفر
زمان : هنگام صبحانه خوردن
حضار : خان والا – کامران – گل مراد – نازی - فروغ - حیف نان
خان مظفر : فروغ بابا، مربا بده بابا .
فروغ : مربا نداریم پدر .
خان مظفر ( رو به حیف نان ) : چرا نداریم ؟
حیف نان : خان مظفر به سلامت باشند. قرارداد ما با اسپانسر مربا تمام شده . بهمین خاطر مربا نداریم.
خان مظفر ( رو به نازی ) : اشکالی ندارد. عروس گلم ، کره را به من بدهید بابا ......
نازی : پدر کره هم نداریم. قرار داد اون هم تموم شده.
خان مظفر : پس امروز چه کوفت کنیم ؟
کامران : پدر، انگار امروز باید غذای روح میل کنیم .
گل مراد : ها ؟
کامران ( با تاکید ) : غذای روح
گل مراد : گل مراد غذای روح دوست نداره. تا حالا از این غذاهای سوسولی نخورده ..........
کامران ( در حالیکه حرصش درآمده است ) : گل مراد، عزیزم ، غذای روح خوردنی نیست. منظورم از غذای روح مطالعه است. امروز باید کار فرهنگی بکنیم..........
گل مراد : ها ؟
کامران ( با حالت گریه ) : مرگ و ها ...........
خان مظفر : اون ابله رو ولش کن بابا. مگر از کارهای فرهنگی می شود پول درآورد ؟
حیف نان : حضرت والا به سلامت باشند. امروزه پول در کارهای فرهنگی است . مگر شما روزنامه ها رو نمی خونید ؟
خان مظفر ( با حالت تاکید ) : پس، کار فرهنگی می کنیم .
فروغ : کامران، منظورت چیه ؟ نکنه می خوای از این کارهای رعیتی که خانواده نازی اینها می کنن بکنی ؟
نازی ( بلافاصله ) : خیلی هم دلت بخواد، بهتر از اینه که ما باغمون رو به این و اون اجاره بدیم و از این راه پول دربیاریم.
فروغ ( با تمسخر ) : باغمون ؟ شما باغتون کجا بوده ؟ تا حالا نشنیدم که رعیت هم باغ داشته باشند.
نازی ( از روی حرص ) : کامران بیین خواهرت چی می گه ................
کامران : دخترا، بس کنید . منظور من اینه که ما باید کتابخونه باغ مظفر رو دوباره باز کنیم.
گل مراد : ها ؟
کامران : کتابخونه، تا حالا اسم کتابخونه به گوشت نخورده ؟
گل مراد : ها ؟
نازی ( با تعجب ) : کامران مگه شما توی باغتون کتابخونه دارید ؟ چه جالب..........
فروغ : بله ما کتابخونه داریم. مثل شما رعیت جماعت نیستیم که سال به سال رنگ کتاب رو هم نمی بینن.
نازی : آها، راست می گی ؟ نیست همه خانواده شما مهندس دکترن .............
فروغ : بهتر از خانواده شما هستن که رعیت جماعتن ...............
خان مظفر : لال شوید. کامران تاریخچه کتابخانه باغ مظفر را برای نازی و دیگران بگوئید . گوش می کنیم.........
کامران : چشم پدر، در زمان خان قلی خان، روزبه خان - خان پیچ شمرون - یک سینماتوگراف از فرنگ به تهران می آورد و شروع به تبلیغ و دعوت از مردم محلات تهران برای حضور در سینماتوگراف خانه می کند. از سوی دیگر تیرتپر خان – خان لاله زار – هم تیاترخانه باز می کند و شروع به تبلیغات گسترده می کند. میرزا صفی خان – خان امجدیه– هم یک ورزشگاه تاسیس می کند و با آن میان خوانین تهران بسیار مانور می دهد. خان قلی خان مدتی احساس سرخوردگی می کند و فکر می کند که از رقبای خود عقب افتاده است. از این رو، بسیار پرس و جو می کند تا به این نتیجه می رسد که به منظور انجام یک مانور تبلیغاتی گسترده می بایست در باغ مظفر، کتابخانه ای مجهز و مدرن تاسیس کند تا پوزه سایر خوانین به خاک مالیده شود . از این رو دیوئی را از فرنگستان آورده و کتابخانه مظفر را تاسیس می کند.
نازی ( با تعجب ) : اه................. خان قلی خان دیوئی معروف را به تهران میاره ؟
خان مظفر : مگر شما دیوئی را می شناسید بابا ؟
نازی : آره پدر، آخه من کتابداری خوندم .............
با شنیدن این جمله سکوت سنگینی بر جمع حاکم می شه و خان مظفر، فروغ، کامران و حیف نان با ناباوری به یکدیگر نگاه می کنند.
حیف نان ( با عجز و لابه ) : خاک بر سرمان شد حضرت والا. دیدید چه شد ؟ عروستان کتابدار بوده است و ما نمی دانستیم .................
خان مظفر ( با غیظ ) : لال شو حیف نان ............
کامران ( با گریه ) : پدر، من نازی رو طلاق نمی دم. من نازی رو دوست دارم...............
نازی ( با تعجب بسیار ) : مگه من چی گفتم ؟ .................
فروغ : از اولش هم می دونستم این بی اصل و نسب تر از اونیه که ما فکرش رو می کردیم ........... ( آنگاه رو به نازی ) : نازی، خاندان مظفر با کتابدارا دشمنی خونی و تاریخی دارن. کامران تو بهش بگو ...............
گل مراد : هاهاهاهاها
کامران : چرا می خندی ؟
گل مراد : گل مراد داره گریه می کنه . گل مراد گردن هر چی کتابداره می شکنه .
کامران ( با حالت گریه ) : پدر، من نازی رو طلاقش نمی دم. من دوستش دارم. اصلا به من چه. مگه من بهش گفتم بره کتابداری بخونه ؟ مگه من بهش گفتم ؟................ پدر من طلاقش نمی دم
نازی : بابا یکی به من بگه اینجا چه خبره ؟
حیف نان : من به شما می گم. خان قلی خان زمانیکه دیوئی را به ایران آورد کتابخانه باغ مظفر رو به اون سپرد. اون هم بعد از مدتی کتابخونه رو پر از کتابدار کرد. بعد از مدتی کتابدارا حقوقشون رو از دیوئی طلب کردن. دیوئی هم اونها رو به خان قلی خان ارجاع داد. خلاصه، جنگ بزرگی بین کتابدارا و باغ مظفریها رخ داد و خیلیها هم کشته شدن. از اون به بعد خان قلی خان کتابدارا رو اخراج کرد و به جاش چند تا کتابگذار گرفت. دیوئی هم از ایران فرار کرد . خان قلی خان هم وصیت کرد که بچه هاش سایه کتابدارا رو با تیر بزنن............
در این حالت منصور خان با تفنگش وارد صحنه شده و در حالیکه شلیک هوائی می کند فریاد می زند : کجایندنده ؟ اون کتابدار شومپت کجایندنده ؟ ( شلیک هوائی )
کامران منصور خان را گرفته و آرام می کند . در این حالت فروغ با دست به نازی اشاره می کند و او را به عمو منصور نشان می دهد ..........
نازی : بابا صبر کنید. من یه چیزی رو بهتون نگفتم. من ترم دوم دانشگاه از این رشته انصراف دادم . چون اصلا ازش خوشم نیومد.
خان مظفر : نفس راحت می کشیم ...................
اوضاع متشنج آرام شده و گویا همه از این توضیح نازی خوشحال شده اند. ناگاه حافظه منصور خان برگشته و ضمن شلیک هوائی فریاد می زند : کجایندنده ؟ اون کتابدار شومپت کجایندنده ؟ ( شلیک هوائی )
پایان قسمت اول
کاریکاتور : طرح از زلاتکفسکی / آمریکا
اصطلاحنامه کتابداری و چی چی رسانی
اثری از :
ناراحت الدوله
توضيح حياتي: اصطلاحنامة زير با عنوان «اصطلاحنامة كتابداري و چيچي رساني»، مشتمل بر مهمترين مداخل موجود در متون مربوطه و نامربوطه است. نظم مداخل نه الفبايي، نه ردهاي و نه موضوعيست. نظم آن را فقط از سطح دكتري به بالا ميفهمند، پس شما زورِ الكي نزنيد و فقط آن را بخوانيد! هدف از اين اصطلاحنامه، يافتن معادل اصطلاحات مريخي كتابداري در زبان روزمرة آدميزادهاست!!! ايفلا، اوفلا و بسياري ديگر از مؤسّسات فوق بينالمللي، خواستار خريد حق تأليف اين اصطلاحنامه بودهاند، ليكن براي انتشار به وبلاگ فرا بينالمللي طنز کتابداری سپرده شده است
ناراحت الدوله ( میرزا امیر خان ریسمانباف )
پيايند، نشريات ادواري :مديران بيثبات مملكت ما
آرشيو بنيآدم : قبرستان
سرشناسه : آدم تابلو
تنالگان :آدم بيمعني
حق مؤلف : حقي كه پدر و مادر بر گردن فرزند دارند، حق والدين
فهرست منابع و مآخذ هر كتاب : پدر و مادر هر انسان
ناشر معتبر : پدر و مادر
فهرستنويس : مسئول ثبت احوال
صفحة عنوان آدمها : شناسنامه
مخزن باز : خونة ما براي خانوادة خانمم اينا
مخزن بسته : خونة ما براي مامانم اينا
مسئول وجين آدميزاد : حضرت عزرائيل
كتابخانه عمومي: عتيقه يا زيرخاكي
كتابخانة ديجيتالي : حرف زيادي (ديجيتالم كجا بود؟)
كتابخانة آموزشگاهي : حرف مفت
كتابخانة روستايي : آخرِ حرف مفت
كتابخانة سيّار : آدم باهوش
كتابخانة كودكان: سرسام
كتابدار : متلك
همكاري بين كتابخانهاي : ردّ و بدل كردن تقلبي
چكيدهنويسي : جواب دادن شاگرد تنبل در امتحان
نمايهسازي : لودادن، آدمفروشي
برگهدان : اتاق خوابگاههاي دانشجويي
انتخاب و گزينش مواد : خواستگاري (مواد: جمع ماده است.)
سفارش مواد: سپردن دخترها به در و همسايه براي پيدا شدن شوهر
اشاعة گزينشي اطلاعات : غيبت
منابع اطلاعاتي، دايرهالمعارفهاي جامع، وب جهان گستر، WWW : خانمها، نسوان
فروست : سرويس طلا و جواهر خانمها
عطف كتاب : ستون فقرات
گسترشهاي فارسي نظامهاي ردهبندي : يك كلاغ چهل كلاغ
ميز امانت : آدم دست و دلباز
كتاب جلدسفيد : آدم بيهويّت
مصاحبة مرجع : تفتيش عقايد
اطلاعرساني : اِفِه
انجمن كتابداري و اطلاعرساني ايران : فرياد زير آب
مارك : آخرِ كلاس
دوبلین کور : از آخر کلاس هم اون ورتر
صحّاف : شكستهبند
طرح 2020 كتابخانههاي عمومي: قمپز
فهرست انتشارات: بچههاي خانواده
فهرستنويسي رونوشتي : غذاي آماده اعم از كنسرو و ساندويچ
علوم كتابداري و اطلاعات : از شير مرغ تا جون آدميزاد
مژده مژده
به زودی زود
وبلاگ طنز کتابداری
منتشر خواهد کرد :
مجموعه طنز کتابخانه مظفر
منتظر بمانید .......................
توضیح کاریکاتور : علامه زیرآب زن المله در تلاش برای یافتن مطلبی راجع به نخستین کاربرد اصطلاح " زیرآب زنی "
زیرآب زنی
" زیرآب زنی "عملی است شنیع و ناپسند که در آن فردی چنان از دیگری بدگوئی و یا به ضرر وی عمل کند که طرف بدان واسطه امتیازی را از دست بدهد و یا متضرر شود و یا حتی از هستی ساقط گردد. البته این عمل دارای ظرائف خاصیست که هر کسی را بر آن وقوفی نیست.
علامه زیرآب زن المله راجع به پیدایش این اصطلاح چنین گوید :
" زیر آب زنی نخستین بار در دوره بافور شاه سبیل کلفت مصطلح گردید چنانکه گویند روزی ایشان برای شکار به حوالی بحر خزر کوچیده بود. از قضا ایشان را هوس دریا در سر می افتد. امر همایونی بر آن می شود که ایشان با جماعت بسیار کمی ( در حدود پنج تن ) به ساحل شرف فرما شده و الباقی در همان شکارگاه و در جنگل مقیم بمانند. چون این جماعت اندک به بحر می رسند بافورشاه خلع البسه کرده و قصد دریا می کند و آن چهار تن نیز در ساحل باقی می مانند. شاه کمی از ساحل دور گشته ولی با این حال ارتفاع آّب از سینه ایشان بالاتر نرفته و در اصطلاح زیر پایشان هنوز خالی نگشته بود. کم کم فاصله ایشان از ساحل بسیار گشته بدان گونه که جماعت ساحل نشین را چشم اندازی از حضرت شاه نبود.
در این احوالات از صدراعظم بخوانید که ایشان مورد ثقه و اعتماد کامل شاه بود ولی طینتی شیطانی داشت و در فکر نابود کردن شاه و فراهم کردن زمینه سلطنت خویش بود. در این سفر شرایط را مساعد یافته و نقشه ای زیرکانه می کشد و در صدد نابودی شاه بر می آید. ایشان نخست به بهانه بیماری از مشایعت شاه به دریا عذرخواهی نموده و سپس با لباس مبدل و صورت پوشیده خود را به ساحل دریا رسانده و از جهت دیگری که همراهان شاه نبینند خود را در آب به نزدیکی شاه می رساند. شاه ناگاه احساس می کند که فرد ناشناسی بصورت زیرآبی به وی نزدیک می شود. نیت می کند که بگریزد اما آن فرد به وی بسیار نزدیک شده و همراهان ساحل نشین نیز دیگر نه او را دیده و نه صدایش به گوش آنها خواهد رسید. از این رو قصد مقابله با فرد غریبه را می کند. مرد پوشیده نیز سر از آب در آورده و شمشیر خود را می کشد. بافورشاه از وی می پرسد : " چه می خواهی مرتیکه ؟ " مرد پوشیده با لحنی خشن فریاد می زند : " جانت را " و با حرکتی سریع شمشیر خود را به زیر آب برده و دو پای شاه را از مفاصل زانو قطع می کند. در این حالت شاه که بر کف دریا ایستاده و گردن و سرش بالای آب بود ناگاه به زیر آب رفته و با کمک از دستانش خود را به بالای آب رسانده و نعره می زند : " ای وای، ای وای، زیرآبم خورد " . صدر اعظم در این مرتبه به قصد قطع کردن سر بافور شاه در آب حرکت کرده که تعادلش بهم می خورد و شاه موفق می شود که نقاب صدراعظم را از چهره اش بردارد. در این حالت شاه بسیار شگفت زده شده و با چشمانی اشکبار رو به صدراعظم خود می کند و می گوید : تو دیگر چرا ؟ ولی صدراعظم امان نداده و با ضربه ای موفق می شود که سر شاه را از تنش جدا کند. پس از این حادثه و افشای آن، اصطلاح زیرآب خوردن و زیرآب زنی مصطلح گشت . "
و اما زیرآب زدن فنون و روشهای خاص خود را دارد و بسیار می بایست سنجیده و با رعایت اصول روانشناسی و جامعه شناسی انجام شود بدانگونه که برخی ها چنان ناشی هستند که چون قصد می کنند زیرآب کسی را بزنند آن قدر بد عمل می کنند که زیرآب خودشان می خورد.
دانی که همای بخت تو بهر چه مرد ؟
زیر آب چنان زدی که زیر آب تو خورد
عده ای زیرآب زدن را به تمام نوع بشر تعمیم می دهند و عده ای جاهل مغرض، زیرآب ملت خود زده وزیرآب زنی را خاص مردم مملکت خویش انگاشته اند. چنانکه یکی از همین فرنگ رفته های مغرض چنین می گوید :
نداند لذت زیر آب زدن را
اروپائی که می تابد بدن را
در این شعر لذت زیرآب زدن از لذت رقص و حرکات موزون بیشتر توصیف شده است .
بهرحال، همانگونه که به عرض رسید زیرآب زنی فنونی دارد که میرزا تیمور خوش شانس در کتاب خود با عنوان " الاصول و الفروع فی عوالم الزیر آب زنیه " اشاراتی بدانها دارد که در این مجال به برخی از آنها بصورت مجمل اشاره می شود.
* چنانچه بخواهی زیرآب زن حرفه ای شوی می بایست چنان عمل کنی که هیچگاه فرد زیرآب خورنده بوئی نبرد که حضرتعالی زیرآبش را زده ای.
* هنگامی که می خواهی زیرآب کسی را پیش کسی بزنی در همان وهله نخست سخنان خودت را با بدگوئی و غیبت آغاز نکن بلکه سعی کن که در ابتدا از فرد مورد نظر تعریف کرده تا طرف مقابل احساس نکند که شما با زیرآب خورنده دشمن هستی و خدای ناکرده پدرکشتگی با هم دارید.
* خود را همیشه به عنوان دلسوز و غمخوار زیرآب زننده معرفی کرده و مدام بگوئید : به خدا من صلاح خودش را می خواهم، خوبی خودش را می خواهم
* در صحبتهای خود در زمان مناسب و به مقدار بسیار کم نثار کردن فحش ( البته از نوع غیر رکیک آن ) به فرد زیرآب خورنده بلامانع است.
* سعی کنید هیچگاه پیش جماعتی بیش از دو نفر زیرآب نزنید زیرا در این حالت ریسک و خطرپذیری کار بالا می رود.
* هیچگاه از فردی که زیرآب کسی را پیش او می زنید نخواهید که مسائل مطرح شده را به کس دیگری نگوید زیرا چنانچه اینگونه کنید او هم حتما آنها را نه تنها به یک کس و بلکه به کسان دیگری خواهد گفت.
* هیچگاه به پیش زنان زیرآب نزنید که زیرآب خودتان خواهد خورد.
* سعی کنید چنان زیرآب بزنید که در همان جلسه نخست کار تمام شود و گر نه با گذشت زمان کارآیی زیرآبتان کاهش خواهد یافت.
* ................................. ( بقیه اش بدآموزی می شود، لطفا به خود کتاب مراجعه کنید )
و اما در پایان از آنجا که این وبلاگ، طنز کتابداری نام دارد و باید هر طنز آن به نوعی به کتابداری مرتبط شود مجبورم که عنوان کنم که در کتابخانه ها و در میان کتابداران اصلا ما زیرآب زن نداشته و با هماهنگیهای انجام شده در آینده هم نخواهیم داشت بلکه زیرآب زنان از میان جماعت کتابگذاران بوده که در اینجا دعا می کنیم خداوند آنها را هم به راه راست هدایت فرماید. آمین
کتابگذار اعظم
کاریکاتور : بی ارتباط با متن
همایش نامه :
یا ماجرای سفر کتابگذار اعظم و میرزا مهدی زاهدالدوله به سلسله جبال ولنجک
خارج از متن :
چهره ها همه صمیمی و دوست داشتنی بود. انگار نه انگار . هیچ نشانی از خستگی در چهره های معصومشان دیده نمی شد. واقعا کاری کرده بودند کارستان. همایشی دو روزه با کیفیتی خوب در دامنه کوههای ولنجک. به همه آنها خسته نباشید می گویم و به تک تک آنها می گویم دست مریزاد . گل کاشتید. اما چه می شود کرد دعوت از یک طنزنویس برای ارائه مقاله این دردسرها را هم دارد. اینقدر این حس لامصب طنزنویسی، ما را وسوسه کرد که آخر تسلیمش شدیم. هرچه به خود گفتیم زشت است. ممکن است بچه ها ناراحت شوند ولی حس دیگری به ما گفت که بچه ها بسیار فهمیده تر و روشن تر از آنی هستند که می پنداری............
بعد از ظهر یوم الثلاثا ( یا همان سه شنبه ) مورخ 22 / 9 / 85
در حالیکه روز نخست همایش ولنجک به پایان رسیده، کتابگذار اعظم در دیاری دیگر و فرسنگها از آن همایش دورتر دورگوی همراه[1] خود را برداشته و با میرزا مهدی زاهدالدوله در حال گفتگوست :
کتابگذار اعظم : ها میرزا مهدی ؟ بار و بندیل سفر را بسته ای ؟ ریل پیما[2] نرود ؟ جا نمانیم ؟
میرزا مهدی : نه حضرت والا می رسیم. راننده ریل پیما خودیست. سپرده ایم هوایمان را داشته باشد. خدای ناکرده برای ارائه مقاله تشریف فرما هستیم و نه برای چیدن برگ چغندر.
کتابگذار اعظم : احسنت بر شما، دمتان گرم جانم. راست می گوئی . برای مهمه ای بدین مهمی ریل پیما ساعتی هم تاخیر نماید جا دارد. ما را نیز از محل کسبمان آنچنان وداع کردند که نگو و نپرس. گوئی هرکول رضازاده را برای المپیک فرستاده اند ولی برای مرخصی اداری فرمودند شرمنده ایم. این یکی از دست ما برنیاید هر چقدر هم که مهمه شما برای جامعه مهم باشد ما از این مورد اخیر معذوریم. هر چی می خواهی بگوئی بگو ولی چیزی که نیازمند پرداخت چرک دنیاست نگو که کلاهمان درهم می رود.
میرزا مهدی : پس طبق معمول ملتمس جیب مبارکیم ؟
کتابگذار اعظم : آری میرزا مهدی، این مبالغ فدای یک تار موی تو و امثال تو . در راه پژوهیدن باید بسیار داد و کم گرفت تا چیزی بشوی . بجنب تا ما هم بجنبیم
میرزا مهدی : باشد، ما در ریل پیما خانه[3] منتظرتانیم. بدرود
کتابگذار اعظم : بدرود
شب همان روز
ریل پیما یا همان قطار در حال حرکت است و کتابگذار اعظم و میرزا مهدی در حال صحبت راجع به تفاوتهای دورگوی همراه نوکیا و سونی اریکسون هستند. در آن سوی کوپه هم دو خانم که گوئی همکار تشریف دارند و در حال تشریف فرمائی به ماموریت اداری هستند بصورت وحشتناکی مشغول غیبت از همکارانشان می باشند.
کتابگذار اعظم : میرزا مهدی از من قبول کن هیچ دورگوئی از مادر همچون سونی اریکسون زاده نشده ؟ در ضمن آهای میرزا مهدی با توام، باید کاری بکنیم این دو خانم را کوپه پیچشان کنیم .
میرزا مهدی : کوپه پیچ ؟ کوپه پیچ دیگر چه مراسمی است ؟
کتابگذار اعظم