منبع کاریکاتور : هفته نامه گل آقا
در کتابخانه
به یاد اسطوره شعر نو : مهدی اخوان ثالث ( م – امید )
فضا اینجا بسی تنگ است
و حالم رنگ و وارنگ است
و هر جنبنده می بینی
گرفته شاخه ای از نور در دستش
در این باریکه هستی
به شدت با تپل غولی
که از جهلش بزائیده
به پیکار است
و در جنگ است
و من آغشته از دردم
سرم گوئی ورم کرده
چو یک گردونه توپی که
چو جرم آسمانی جنسش از سنگ است
ز بوی لاشه پایی
که چندین وقت می باشد
درون قطعه ای پوشش
که جورابش بگویندش
نمیده، خیس و عطر آگین
چه عطری ؟
گند ترکیبی پلشت آذین
و من مدهوش و سرگشته
به دنبالت
نگاهم را
به هر کنجی فرستم
تا مگر، شاید
بیابم ردپایت را
و آنگه بانگ بردارم
آهای ای دانشی آدم
بلی، آری ، منم با تو
منم با تو که جامت را
نموده پر ز دانش
- وای باز این دانش
آخر فرق آن را ما نفهمیدیم
با داده ؟
اگر چه درک آن گوئی
بود بسیار هم ساده –
ز گنج اطلاعاتی
که در گنجینه گاهت[1] بود پوشیده
و آن را هدیه کردی
با سخاوت
بر من محتاج درمانده
آهای،
اکنون منم با تو
تو که شاید ز خود پرسی
ز بهر چیست اینجایم ؟
و من گویم – به سبک شعر م – امید – :
(( من اینجا آمدستم وام بگزارم
کتابت را به روی جام[2] بگذارم ))
(( کتابگذار اعظم ))