تبليغاتX
html> طنز کتابداری
طنز کتابداری
لذت خواندن و یادی از استاد ( به مناسبت هفته کتاب )

 

به مناسبت هفته کتاب

 

منبع کاریکاتور : هفته نامه گل آقا ( شماره ۲۲ )

 

لذت خواندن

 

مدتی هست کتابی نگرفتیم به دست

دل ما بهر چنین ژست کمی لک زده است

  

بده رمان هزاران شب و یکشب امشب

تا بخوانیم به یک باره تمامش دربست

 

 یا بده آن غزلیات فلان شاعر شوخ

تا بخوانیم و زنیم همره آن قدری دست

  

یا بده آن کتب پر ز لطایف یک شب

تا بخندیم کمی همچو که می خندد مست

 

 یا بده قصه یک عشق پر از و راز و نیاز

تا که از یاد بریم هر چه که در عالم هست

  

خسته گشتیم ز دلمردگی و خسته دلی

ای خوش آن کس که از این خسته دلیهایش جست

 

 هرکه لذت برد از خواندن و ادراک کند

از غم فانی و از جور خزان خواهد رست

  

                                                                 کتابگذار اعظم

 

 

 

حکایت تاریخی از اقدامات انجام شده در هفته کتاب در عصر زیرخاکیان

 و بی اثر ماندن توطئه علیه استادم میرزا درویش سعید کتابچی

 

( توضیح : به مناسبت هفته کتاب از درویش علی مخزن چی طلبیدیم حکایتی را به سبب تذکار به ما هدیه کند. وی نیز سواد زیر را به ما عطا نمود. )

 

یادم می آید که در دوره زیرخاکیان به مناسبت وعده افزایش مال الوجوهات کتابخانه مبارکه، حضرت امیرالامراء الاعظم میرزا محمد علیخان قوام الکتاب ( رفع الله عزه و اطال عمره و لا زوال لریاسته ) بسیار ذوق زده گردید و خطاب به استادم میرزا درویش سعید کتابچی ( ایده الله ) نموده و گفت : درویش خوب است نامه ای به حضرت قدر میرزای مکتبه دار رئیس کتابخانه های بلاد ترکستان نوشته و عهدنامه ای با آنها بسته شود و بدان وسیله کلیه مخطوطات خود را به آنها غالب نموده و در مقابل کتب چاپ سنگی آنها را دریافت نمائیم و به این طریق اعلام نمائیم که به مناسبت هفته کتاب علاوه بر اقدامات درون مرزی ( همانند افزایش حق عضویت مکتبه ) از اقدامات برون مرزی نیز غافل نبوده ایم. ( قابل ذکر است که در آن زمان به آن سبب که هنوز صنعت چاپ ابداع نشده بود، کتب چاپ سنگی حکم گوهری گرانبها را داشت که از ارزش و نفاست بالایی برخوردار بود ) بدین ترتیب بدون کشتار و خونریزی موفق به توافق با این قوم ترکستان خواهیم شد و بدین میمنت مجلس سروری به پا خواهیم نمود.

 استادم میرزا درویش سعید کتابچی به این هوش سرشار آفرین گفت و خداوند را شاکر شد که در چنین عهد و تحت این چنین زعامتی می زید که هر که را بر آن وقوفی نیست.

استادم مقرر نمود که عهدنامه فوق را چاپاری چابک سوار نزد قدر خان به بلاد ترکستان برده و جارچیان در سراسر بلاد، این اقدام مهم را جار زده و در کلیه کاروانسرهای بین راهی و یام ها ( ایستگاههای پستی ) ایلچیان مخصوص اخبار مربوط به آن را اعلام نمایند و وقایع نگار اعظم هم آن را در سالنامه علم گستر خود ذکر نماید و کلیه عمال و کارگزاران کتابخانه مبارکه این روز را جشن گرفته و به احترام آن 30 ثانیه سکوت اختیار نمایند و هیچ کوتاهی در امر اطلاع رسانی نگردد.

با این تدابیر خردمندانه، هفته کتاب در آن دوره با شکوه خاصی برگزار گردید اما عده ای از حاسدان و کینه توزان از کتابخانه های بین راهی سعایت بسیار کردند و گربه رقصانی نموده، دست به قلم بردند چنانکه فردی به نام میرزا جلال الدین حربی مکتوبی نوشت و در آن نیت داشت که ضمن رخ نمایی و اظهار فضل در عالم کتابت، زیر آب استادم را به ظرافت بزند ولی زهی خیال باطل که استادم بیدی نبود که با این خنک وزیدنها بلرزد و او را چنان مرتبه ای بود که همه می دانند و جلوه نمایی و فخرفروشی شمع در برابر خورشید نتیجه ای جز تایید درخشندگی آن نور تابان نداشت و من صلاح دیدم که در این هفته میمون حتما و قطعا یادی از آن بزرگوار بنمایم و این دعا را تکرار کنم که اللهم اجعل استادنا ( میرزا درویش سعید کتابچی ) مازال شنگولا و شادابا ( یعنی خدایا استاد ما را همچنان شاداب و شنگول حفظ نما )

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

فولکولوریات کتابداری

 

فولکولوریات کتابداری

 

 

در تواریخ آمده است که روزی کاربری مضطر به خدمت امیر المخازن رسید و با الهام از فیلم فارسیهای دهه چهل چنین خواند :

 

عمو کتابدار                         بله

کتابو بردار                          بله

کتابو بذار                           بله

به من می دی ؟                  چی بدم ؟

کتاب می دی ؟                  نمی دم

 

وای وای وای

چقدر اطوار می ریزی

چقدر تو چو[1] و جیزی

 

دارم بدبخت می شم من

دارم نابود می شم من

چرا همچین می شم من

ای وای خاک بر سر من

 

پایان نامم که مونده

هیچی از عمر نمونده

چرا کتاب نمی دی ؟

مگه دشمنم بیدی

 

تو رو خدا اسیرم

توئی اکنون امیرم

آره توئی امیرم

به پات دلار می ریزم

 

 د بده اون کتابو

آ قربون صفاتو

می میرم من برا تو

می میرم من برا تو

 

و اما امیر المخازن که در آن صباح از دنده مبارکه کاربر آزاری برخاسته بود وقعی به کاربر نگذاشته و ناگاه زیر آواز زد و چنین خواند :

 

 

منبع کاریکاتور : نشریه اتفاق

 

 

 

یک کتاب دارم تا نداره

از کهنگی نا نداره

به کس کسونش نمی دم

به همه نشونش نمی دم

به کسی می دم که کس باشه

قوم و خویش رئیس باشه

 

استاد بیاد

 با لشکرش

شاگرد اولاش

دور و برش

آیا بدم ؟

آیا ندم ؟

 

به کسی می دم که کس باشه

خوش هیکل و ملس باشه

پیش همه عزیز باشه

زیر ناخناش تمیز باشه

..............................

                                     

                                                                  کتابگذار اعظم

 

 

آیا محمد پور ثانی را می شناسید ؟

 

محمد پور ثاني خرداد 1317 در تهران به دنيا آمد و 2 مرداد 1383 در تهران درگذشت. او فوق ديپلم كتابداري داشت. از 1339 تا 1359، كارمند روابط عمومي بانك سپه بود.
كار مطبوعاتي را به عنوان خبرنگار ورزشي مجله مشير آغاز كرد كه مطالب او، درونمايه‌ي طنز داشت. سپس با روزنامه‌ي آفتاب شرق كه در مشهد چاپ مي‌شد به همكاري پرداخت. از نوزده سالگي يعني 1336 با مجله‌ي توفيق به همكاري پرداخت و با «محمد تقي اسماعيلي» و «عباس توفيق» در اين نشريه داستان نوشت. علاوه بر اين با نشريات: يزدان، ترقي، اميد ايران، آسياي جوان، روشنفكر، سپيد وسياه، فردوسي، كاريكاتور، تهران مصور، تاج ورزشي و تابان نيز همكاري داشت و براي راديو ـ تلويزيون هم طنز مي نوشت. نمايشنامه‌هاي كمدي‌اش به ويژه در برنامه‌هاي «شما و راديو»، «راديو تعطيلي» و «صبح جمعه با شما» از كارهاي موفق او به شمار مي‌رود و نمايانگر تبحرش در ديالوگ نويسي است. پس از پيروزي انقلاب، با نشريات: فكاهيون، خورجين، اطلاعات هفتگي، هدف(با عنوان «طنزهاي سركاري»)، تماشاخانه زندگي، استقلال ورزشي(با عنوان «خودكار آبي»)، طنزهاي كاريكاتور، و فاراد همكاري داشت و براي مجلات: جوانان، روزهاي زندگي، خانواده و تماشاخانه زندگي نيز داستان كوتاه طنز مي‌نوشت. پور ثاني از اولين شماره‌ي مجله گل آقا تا شماره آخر آن نشريه در آن مطلب مي‌نوشت. نامهاي مستعار او كه تا به حال در توفيق، گل آقا و ديگر نشريات از آن استفاده شده عبارتند از: «دايي سبيل»، «پور پورخان»، «بچه‌ي لواسان»، «محمد پرانتز»، «گل گاوزبان»، «گل مريم»,  « م.پ. تلفنچي»، «پدر سه بچه» «پورپشنگ»، «دكتر م . پ»، «م . ترحلوا» «ممد آقا»، «م . فضولباشي»، «م . قديمي» و «م . نكته سنج »
قلم پورثاني شيرين بود و نگاهش شوخ، به مدد همين نگاه و قلم و قدرت او در ديالوگ نويسي، قادر بود از موضوعات ساده و پيش پا افتاده، صحنه‌هاي طنزآميز جذاب و خواندني خلق كند. تخصص اصلي او كه در آن شهرت داشت، داستانهاي كوتاه طنزش بود. در داستان نويسي خود را پيرو عزيز نسين مي‌دانست و سبك جديدي را در داستان طنز نيافريد. ولي زبان و نگاه شوخ خاص او نوشته‌هايش را از ديگران متمايز مي‌ساخت و آنها را « شناسنامه دار» مي‌كرد.  مجموعه داستانهايش كه در دو كتاب «گزك» و «چل تيكه» چاپ شده است، گواهي بر اين مدعاست.

 

به نقل از وب سایت شورای گسترش زبان فارسی

   

 



[1]  " چو "  واژه ای است که معمولا مادران به کودکان خردسال خود می گویند تا آنها را از خطر سوختگی توسط آتش آگاه کنند.

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

 
offshore bank account

sevom blog