تبليغاتX
html> طنز کتابداری
طنز کتابداری
معرفي چهره هاي ماندگار كتابداري

در پی انتشار دو قسمت اول از مجموعه خاطراتم با عنوان داستان پایان نامه ام ، عده ای از دوستان اظهار لطف نموده و بنده را شرمنده کردند. یکی از این عزیزان، دوست خوب و همکار فرهیخته ام آقای درخشان است که دست به قلم برده و سطور زیر را - که قسمتی از زندگینامه طنز ایشان است - نگاشته که من با گرفتن رخصت آنها را برایتان عینا نقل می کنم. شایان ذکر است که سایر دوستانم نیز می توانند نحوه ورود خود را به رشته به طنز بنگارند تا از طریق این وبلاگ با نام خودشان منعکس شود.

معرفي چهره هاي ماندگار كتابداري

 

اين قسمت  :  ميرزا مهدي خازن باشي ملقب به درخشان

 

از كودكي نبوغ خود را به رخ همگان كشيد بدانگونه که در سن پنج سالگي شاهنامه را از حفظ مي خواند و آثار عرفانی شیخ ابوسعید ابوالخیر را نيز تفسير مي كرد. تحصيلات خود را در مكتب خانه زير نظر پدر بزرگوارش شروع كرد و ديري نپاييد كه به همه علوم زمان خويش آگاه شد. چون طبع شيريني داشت يك بار توسط سلطان سنجر سلجوقي براي بيان شعر در وصف ايشان به دربار احضار شد ، اما وي در اوج سخاوت پنج كيسه زر و سند يك قواره زمين فرستاده شده توسط سلطان را پس فرستاد و در جواب اين شعر معروفش را سرود :
                             ال و كلنگ و تيشه        نه زر ميخوام نه بيشه

در ده سالگي بوستان و گلستان را به سفارش دوستان خود نوشت و در شب يلدا هفت گنج را  هم به افتخار ميهماني آن شب به رشته تحریر درآورد. در حين هندوانه خوردن بود كه ناگاه ديوان مثنوي رادر عين ناباوري همگان سرود بطوريكه همگان فرياد زدند :


                                           بابا تو ديگه كي هستي  

                                          دست  شيطونو  بستي


از فرداي آن روز شاگردان بسياري از دور و نزديك همچون پروانه در گرداگرد او مي چرخيدند بطوريكه وی از این حالت به ستوه آمد و بر روي سينه اش نوشت :  دور زدن ممنوع.

روزي ابن سينا كه به حضورش مشرف شده بود سوالات بسياري پرسيد. ميرزا مهدي كه رنجور شده بود دستور داد تا او را به دار بياويزند. وقتي او را به بالاي دار برده و طناب را به گردنش آويختند دست و پاي فراوان زد به دستور ميرزا پايينش آوردند. گفتند شايد وصيتي دارد. ابن سينا سرفه كنان گفت چه شوخي بي مزه اي بود داشتم خفه مي شدم. از اين گفته ميرزا را خنده بر لب آمد و او را آزاد كرد. 

هجده ساله بود كه بزرگترين اشتباه عمرش را مرتكب شد. وي كه از فرط مطالعه به حالت چرت زدن افتاده بود در همان حالت در دفترچه انتخاب رشته كنكور كد رشته كتابداري را به جاي رشته پزشكي در فرم مربوطه علامت زد و بدين سان بود كه وارد اين رشته شد و بعدها پدر رشته كتابداري شد 

در يكي از شبها خواب وحشتناكي ديد.  چون از خواب برخاست درحاليكه بشدت ميلرزيد گفت:

                 گوئیا از خواب چهل ساله بیدار شدم                                            
بدين سان راهي مشهد شد تا توبه كند اما نمي دانست كه خداوند عذاب خود را بر او نازل كرده است و وی با يك عده بي .... ( در اینجا بنا به دلایلی که آن دلایل هم بنا به دلایل دیگر قابل بازگو شدن نیستند کلمه مورد نظر
 حذف گشته )  همكار شده است. در اينجا بود كه وی احساس کرد عرصه زندگي بر او تنگ گشته و هيچ كس او و افكارش را درك نمي كند . به پوچي رسيده بود و بدین گونه شد که خودكشي كرد و وصيت نمود تا از خاك گلويش سوتكي سازند تا شايد در آن طفلكي بازيگوش بفوتد ( فوت كند ) و ديگران را هشدار دهد كه آهاي در حالت چرت زدن انتخاب رشته نكنيد.....

       

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

جریده الکترونیکی اخبار کتابداری

سلام. از این ماه تصمیم گرفتم که جریده ای الکترونیکی منتشر کنم. البته این جریده حاوی اخبار چهل سال آینده حوزه کتابداری و اطلاع رسانی است. در زیر اولین شماره جریده الکترونیکی اخبار کتابداری تقدیم می گردد :

 

جریده الکترونیکی اخبار کتابداری

اردیبهشت ماه سال 1425 شمسی

 

* فارغ التحصیل شدن اولین دانشجوی دکتری کتابداری در داخل کشور

 

خبرگزاری کتابداران ایران : سرانجام نخستین دانشجوی دکتری کتابداری ایران پس از چهل و هفت سال، امروز در سن هفتاد سالگی از پایان نامه خود دفاع کرد. قابل ذکر است که ایشان تا کنون پنجاه و پنج جلسه دفاع ناموفق را پشت سر گذاشته و به همین دلیل نام خود را در کتاب رکوردها ثبت کرده است. اساتید ایشان که در حال حاضر همگی نود ساله به بالا هستند دلیل این تاخیر را اطمینان یافتن از بالا بودن کیفیت و سودمندی پایان نامه ایشان اعلام کردند. عنوان پایان نامه ایشان " بررسی رضایت اعضای هیات علمی دانشگاه علی آباد کتول از خدمات کتابخانه ای" اعلام شده است. جالب است بدانید که هم اکنون حدود شش هزار و چهار صد و نود و نه نفر دانشجوی دکتری کتابداری در ایران مشغول به تحصیلند که هیچکدام از آنها فارغ التحصیل نشده اند.

 

* محل نمایشگاه بین المللی کتاب تهران به جای دیگری منتقل می شود

 

وبلاگ غیر گروهی کتابداران : پس از شصت سال وعده و وعید، گویا سال آینده دیگر شاهد انتقال محل فعلی نمایشگاه به مکانی بزرگتر و با امکانات رفاهی و تسهیلاتی بهتری خواهیم بود. ببینیم و تعریف کنیم.

 

* اجتماع عظیم دانشجویان کتابداری برای تغییر عنوان رشته

 

بلوف نیوز : صدها هزار تن از دانشجویان کتابداری ایران از سر تاسر کشور امروز در میدان آزادی تهران اجتماع کردند و با سر دادن شعارهایی خواستار تغییر یافتن عنوان رشته خود یعنی کتابداری شدند. یکی از تظاهر کنندگان با عنوان این نکته که کتاب چندسالی می شود که به موزه های جهان راه یافته و خبری از آن دیگر در کتابخانه ها نیست خواستار دانستن علت بی توجهی مسئولان به خواسته های دانشجویان کتابداری به منظور تغییر عنوان رشته خود شد.

 

* داستان پایان نامه ام  : همچنان ادامه دارد

 

وبلاگ طنز کتابداری : کتابگذار اعظم با بیان این مطلب عنوان کرد که به زودی قسمت دو هزار و دویست و پنجاه و ششم از خاطرات تحصیلی خود را بر روی وبلاگ طنز کتابداری خواهد گذاشت. جالب است بدانید که ایشان چهل سال پیش نوشتن این مجموعه از خاطرات را آغاز نموده و نقل این خاطرات همچنان ادامه دارد.

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

به مناسبت برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب

 

 سلام. بد ندیدم به مناسبت برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران مطلبی هر چند کوتاه بنویسم. هر کدام از خوانندگان عزیز که تا کنون نمایشگاه را دیده و فضای آن را تجربه کرده  بدون شک گاهی برایش پیش آمده که از استقبال زیاد مردم احساس شگفت زدگی بکنه بطوریکه در برخی اوقات ترافیک سنگینی از انسانهای مشتاق و علاقمند به نمایشگاه راه می افته که کنترل آن بسیار مشکل و دشوار می شه. به قیافه ها که خوب دقت می کنی همه نوع آدمی می بینی و در وهله نخست ممکنه بسیار خوشحال و شادمان بشی که چقدر علاقمند به کتاب و مطالعه در کشور ما وجود داره و از این بابت چقدر ذوق می کنی اما پس از مدتی که دقیق می شی کم کم به این نتیجه می رسی که نخیر انگار در برداشتهایت اشتباه کرده ای و بیشتر این جماعت با نیات و اهداف دیگری در اینجا گرد هم آمده اند و هر کس در سر خود هزار سودا داره به جز آنچه که بدان فکر می کنی.

برای نمونه، پسر جوانی را می بینی که بسیار خوش تیپ و تر و تمیز در نمایشگاه می چرخه. آنچنان خوش لباسه که یه لحظه با خودت فکر می کنی انگار همین دیشب داماد شده و امروز با همون لباس دامادیش به نمایشگاه اومده. اما انگار چندان اشتباه هم نمی کنی زیرا هر روز از نمایشگاه او را با یک دختر خانم متفاوت می بینی و البته با خودت کمی فکر بد می کنی ولی در موقعی مناسب که سر صحبت را با او باز می کنی متوجه می شی که بیچاره پسر مردم سخت به دنبال یک مورد مناسب برای ازدواجه و البته تا کنون رایزنیها هم نتیجه ای نداشته. تعداد خیلی خیلی کم و انگشت شماری (؟) از خانمها هم ممکنه در ذهنشون تاکید می کنم فقط در ذهنشون به دنبال مورد مناسبی در نمایشگاه به منظور ازدواج بگردن البته باز هم تکرار می کنم این عمل بیشتر یک فرآیند ذهنیه....

آن طرف تر پیرمردی را می بینی که با دوستان هم صحبتش در پارک، قدم زنان در حال حرکته و چنان غرق خاطره تعریف کردنه که انگار در این دنیا سیر نمی کنه. البته پنج دقیقه آخر روز به اتفاق دوستانش به غرفه ها هم یک سری می زنه ولی تازه متوجه می شه که یادش رفته عینکش رو با خودش به نمایشگاه بیاره..

توی این چند روز برگزاری نمایشگاه، مقامات و شخصیتهای زیادی را هم می بینی که معمولا یک دوربین فیلمبرداری هم دنبال اونها حرکت می کنه. هر مسئولی که در طول سال کمتر به چشم آمده و کمتر درباره اش تبلیغ شده، فرصت را مغتنم می شماره و تا می تونه برای خودش تبلیغ می کنه. بیا و ببین چه عکسهایی از خودشون می گیرن. هر کدوم از عکسها اونها رو در حالتهای متفاوتی از مطالعه کردن نشون می ده که هر کی اونها رو توی مطبوعات می بینه به یقین می رسه که این آقایون تا شبی حداقل دو سه ساعت مطالعه نکنن عمرا خوابشون بگیره در حالیکه ...

بعضی از متفکرین و نویسنده ها هم که موقعیت را جور می بینند و تنور را داغ، نان خود را خوب می چسبونن. البته توی این روزها هم گوش به ظاهر شنوا و مفت زیاد پیدا می شه. به بهانه سخنرانی علمی، فرهنگی و یا هر چیز دیگه تا می تونن آثار و افکار خودشون رو تبلیغ می کنن

کتابداران و کارمندان کتابخانه ها هم کار خیلی سختی رو دارن. البته حق ماموریت ، تغییر آب و هوا و دیدن چهره های خوش آب و رنگ هم از سختی کار اونها کم نمی کنه و همه بالاتفاق از این سختی شکایت دارن ولی نمی دونم چرا با وجود این سختی جانفرسا هر ساله توی کتابخونه ها سر رفتن به نمایشگاه جنگ و دعوا وجود داره و کتابداران حاضرن برای رفتن به نمایشگاه از روی نعش یکدیگه هم عبور کنن ( عجیبه ؟ نه ؟ )

یه عده هم کاسبن. دنبال اینند که کتابها رو ارزونتر بخرن ببرن گرونتر بفروشن. اسم اینها رو هم یه عده گذاشتن واسطه. می گن موجودات بدی هستن. ( خدایا خودت دست واسطه ها را قطع و آنها رو ریشه کن فرما. آمین )

یه عده هم هستن که دانشجوند اون هم از نوع شهرستانی. اینها هم گناه دارن حیونکی ها . دانشگاه محل تحصیلشون بهشون اجازه اردو رفتن نمی ده مگر در وقت نمایشگاه. این هم توفیقی می شه که این عزیزان ساعتی رو در نمایشگاه بگذرونن و بعدش هم برن جاهای دیگه. البته خبری از خرید کتاب میان این قشر مستضعف وجود نداره.

خلاصه کلام اینکه خیلی ها به نمایشگاه کتاب تشریف فرما می شن ولی ..................................

 

                                                                                   کتابگذار اعظم

 

  دلتان خواست نیز نگاه کنید به : نگاهستان

 

  

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

داستان پایان نامه ام ( 2 )

سلام. رسیدیم به ادامه ماجرای سری قبل. البته اگه آقای سه نقطه نه ببخشید اشتباه کردم چهار نقطه بگذاره و نگه تو دچار خودبینی شده ای. آخه عزیز دلم کیه توی این دنیا که خودبین نباشه. تو هم توی همه خودبینها صاف اومدی به من گیر دادی بلا. در ضمن راست گفتی که من سرم مثل کبک توی برفه ولی بعضی وقتها که دیگه داره یخ می بنده یه خورده فقط یه خورده اون رو در میارم البته اگه اجازه بدی و گرنه یخ بزنه تا جونش درآد .................

خلاصه تا اونجا گفتم که ما اومدیم و شدیم دانشجوی رشته کتابداری. حالا بیا و درستش کن. از این ور و اون ور فشار که بگو ببینیم رشته ات چیه ؟ ول کن نبودن. بهرحال رو من حساب می کردن. حالا فهمیده بودن که من کتابداریم. شانس من همه اونهام انگار یک دفعه کنجکاو و علاقمند شده بودن که بدونن کتابداری چیه ؟ این چه رشته ایه که من حاضر شدم به خاطرش قید رشته مهندسی نرم افزار یا همون کامپیوتر خودمون رو ( که توی دانشگاه آزاد قبول شده بودم ) بزنم. این کنجکاویها بهرحال اشکال عرفی و شرعی نداشت ولی مشکل اینجا بود که صاحب عزا خودش نمی دونست وسه چی یا وسه کی عزا گرفته ؟ این نکته در حقیقت کار رو سخت می کرد.. آقا ما دو سال اول تحصیل رو توی عالم بی خبری گذروندیم و همش با خودمون و خدامون زمزمه می کردیم :

ز کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟

به کجا می روم، آخر ننمایی وطنم ؟

همانطور که ذکر کردم یکی دو سال اول ریلکس ریلکس بودم. اگه آقای چهار نقطه باز نگه که چقدر خودبین هستی باید اعتراف کنم برای من که درسهایی چون ریاضی، شیمی، فیزیک و زیست دبیرستان رو با نمره های هیجده نوزده پاس می کردم حالا دیگه گذروندن درسهایی مثل آشنایی با کتابخانه، مرجع شناسی، نوسوادان و یا سایر دروس کتابداری کاری نداشت. ولی باز باید اعتراف کنم که من یک نکته رو فراموش کرده بودم و اون این بود که توی دانشگاه اساتید بیشتر بر اساس شناخت نمره می دن نه بر اساس امتحان و ورقه.

صحبت از اساتید شد بی مناسبت به این ایام - که روز معلم و هفته معلمه- نیست که من یه کم راجع به اساتیدم بنویسم. خداییش توی این چندساله تحصیلاتم توی دانشگاه استادای خیلی خوبی نصیبم شد که از اونها خیلی چیزا یاد گرفتم و مدیون اون هام. دست همه اونها رو می بوسم. توی چند ساله دانشگاه همه نوع استاد داشتم و از آنها بهره ها بردم.

استادی داشتم که صبح زود به دانشکده می آمد و آخر شب نگهبانها با خواهش و التماس محترمانه از دانشگاه بیرونش می کردن. از بس پرکار بود. من که همش نگران سلامتیش بودم. استادی هم داشتم که خدای جیم بود و دست دانشجوها رو از پشت بسته بود. حالا مگه می تونستی پیداش کنی ؟.

استاد دیگری داشتم که فقط بر اساس شناخت نمره می داد یعنی اگه توی نگاه اول یا دیدار اول ازت خوشش میومد تا آخر دوره نمره هات رو بالا می داد و اگر غیر از این بود واویلا...استادی هم داشتم که فقط به برگه امتحانی دانشجو نگاه می کرد و نمره واقعی همه رو می داد. باهاش توی این زمینه شوخی هم نمی تونستی بکنی ؟

 استاد دیگری داشتم که با دانشجو در خارج از کلاس خرید و فروش کالا ( البته کالاهای مجاز ) می کردن و نکته جالب اینجا بود که نمره اون دانشجو که تماما از روی من تقلب می کرد حداقل دو سه نمره بالاتر از من می شد.......

استادی هم داشتم که توی امتحاناتش تایم می گرفت. هر کسی ورقه اش رو می داد تایمش رو می نوشت و بر این اساس نمره می داد . خداییش آخر دقت بود......

استادی داشتم که اوپن بوک ( Open Book ) امتحان می گرفت ولی چه اوپن بوکی. تمام نمرات کلاسش اینجوری بود : 20- 17-18-15-20-17-18-15.... حالا هر کی شانسش می گرفت توی نوبت بیست ها میفتاد. من که توی بدشانسی دست شیطون رو هم بعضی وقتها می بندم از درس ایشون 15 شدم و اونهایی که از روی من نوشتند 20 ، 17 و 18 شدند. خدا شانس بده

استادی داشتم که انگار روحش توی فرانسه زندگی می کرد ولی جسمش توی ایران و داخل کلاس بود. تازه زمانی که هوس می کرد سیگار بکشه همه رو بیرون می کرد به بهانه تنفس تا پک های جانانه اش رو کسی نبینه...

استادی هم داشتم که خدای اردو بود. تا می گفتی بریم اردو ساکش رو بر می داشت یا علی مدد. خداییش به بچه ها خیلی حال می داد.

استاد دیگری داشتم که هر چه سر کلاس می گفت جمیعا نمی فهمیدیم. به حساب خودش فلسفی صحبت می کرد. آخرش بچه های کلاس به این نتیجه رسیدن که یا ما نمی فهمیم یا خودش نمی فهمه و یا هر دو . خارج از این سه حالت نبود....

استادی هم داشتم که کتابهای خودش رو می آورد سر کلاس به بچه ها می داد. البته وجهش رو هم می گرفت. چیه فکر کردین برای رضای خدا این کارو می کرد..

استاد دیگری داشتم که بچه ها رو ترغیب می کرد مقاله بنویسن . شاید خیلی از مطالب رو هم خودش می نوشت ولی با اسم دانشجوهای خودش اونها رو چاپ می کرد. می خواست به اونها شخصیت بده در حالیکه استاد دیگه ای داشتیم که ادعای اخلاق حرفه ای تا دلت می خواست داشت ولی بعضی وقتها مقاله ای به اسم خودش چاپ می کرد که بعد می فهمیدیم که توی تالیفش پای یکی دیگه هم وسط بوده ولی اسمی ازش نیومده. شاید صلاح این بوده..................

بگذریم..........

 روز معلم بر همه اساتیدم مبارک و من دست همه اونها رو می بوسم. ان شاء الله همه سلامت و سرزنده باشند و ما از وجود آنها سالها متنعم باشیم.

                                                                                           ( ادامه دارد )    

|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

بوالفضول الشعرا

با سلام. یکی از وبلاگهای خوب و پرطرفدار طنز در اینترنت وبلاگ بوالفضول الشعرا است که کتابداران عزیز بد نیست از این وبلاگ خوب بهره ببرند. بوالفضول الشعرا یا همان سعید ارومی عزیز نامی آشنا برای مطبوعاتیها و طنزپردازان کشور است که به وبلاگ طنز کتابداری نیز نظر لطف دارد و مرا همیشه شرمنده خود می سازد. چند بیت زیر را برای معرفی وبلاگش سروده ام :

  

بوالفضول الشعرا سرور شیرین سخنان

 آنکه طنازی وی بر همه گردیده عیان

 

 

آنکه در تک تک ابیات قشنگ نابش

 

نکته هایی نمکین می کند از شوق بیان

 

 

آنکه هر بار به وبلاگ قشنگش رفتم

 

نشده قسمتم هرگز غم و اندوه و زیان

 

 

لذتی برده ام از خواندن شعر نابش

 

که نگو و تو نپرس از کم و کیفیت آن

 

 

                                                     کتابگذار اعظم

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

داستان پایان نامه ام (1 )

 

تصمیم گرفته ام که در چند قسمت داستان تحصیلات و پایان نامه نوشتن خودم یعنی کتابگذار اعظم را برایتان نقل کنم :

 

 

(( جونم براتون بگه چند سال پیش از این که هنوز کتابگذار اعظم نشده بودم در دوره کارشناسی کتابداری تحصیل می کردم و خوب یادم هست که چند سالی بود که دانشگاه ما با وجود شهرت اساتید آن در سطح ایران قبولی چندانی در دوره کارشناسی ارشد نداشت. بد نیست پیش از اینکه وارد اصل قضیه شوم بطور مختصر به نحوه ورود خودم در این رشته اشاره کنم. حالا که به گذشته نگاه می کنم هیچگاه احساس پشیمانی نمی کنم و از تحصیلات و دوره ای که گذرانده ام راضی راضی هستم. یادمه توی دبیرستان در رشته دکترهای عزیز یعنی رشته تجربی درس می خوندم . تازه دو سال بود که نظام جدید آموزشی راه افتاده بود و ما را با قول و قرارهایی که بعدا فهمیدیم همه اش الکی بوده مانند قبولی راحت در دانشگاه و یا حتی دادن هدایای گرانبها مانند دوچرخه و ... جذب این نظام جدید التاسیس نمودند. یادش بخیر یک دبیر زیست داشتیم که خیلی خوش مشرب و خوش بیان بود. ایشان در دادن روحیه به ما بی نظیر بود بطوریکه در هر جلسه از کلاسش به ما تاکید می کرد که عزیزانم شما همگی موش آزمایشگاهی هستید و در این راه به اصطلاح جاده صاف کن دیگران خواهید بود. ما نیز در آن زمان خام بودیم و خوش خیال. در دل به حرفهای معلممان می خندیدیم و حرفهایش را پای تعصب وی به دانش آموزان نظام قدیمش می گذاشتیم. بگذریم گذشت و گذشت تا بنده به دوره پیش دانشگاهی رسیدم. قابل ذکر است از همان بچگی به بچه مثبت بودن و بچه درسخوان بودن و یا به قول علمای الفاظ خرخوانیت مشهور بودم و در دوره پیش دانشگاهی هم موفق شده بودم که با معدل 21 / 18 شاگرد اول مدرسه شوم. یادمه اون زمان سر از پا نمی شناختم و غرور تمام وجودم را فراگرفته بود. دوستانم همیشه مرا آقای دکتر صدا می کردند و من هم اونها را از این کار منع نمی کردم. چنان شده بود که در کنکور آن سال غیر از رشته پرشکی رشته دیگری را انتخاب نکردم ولی با اعلان نتایج متوجه شدم که حالا حالاها باید بدوم. رقابت عجیبی بود. قبولی بچه های نظام جدید توی اون سالها خیلی دشوار بود و از طرفی دیگه بچه های خرخوان همه توی نظام جدید بودند. بچه های نظام قدیم با کیفیت های پایین تر به راحتی توی دانشگاهها قبول می شدند و بچه های نظام جدید اکثرا دست از پا درازتر به انتظار سرنوشت نامعلومشان می ماندند. این هم از اون طرحهایی بود که فقط توی کشور ما قابل اجراست و خداییش با زندگی یک نسل بازی کرد. اون روزها احساس می کردم معلممون درست می گه و راستی راستی من و دوستانم موش آزمایشگاهی هستیم ولی من باید موشی می شدم که آزمایشها رو با موفقیت طی کنه. یعنی چاره ای جز این نبود و یا من فکر می کردم نبود. اون سالی که پشت کنکور بودم با جمعی از رفقا توی یک کتابخونه درس می خوندم. در آن روزها یکی از مراجعین بد جور نظرم رو جلب کرده بود آن هم به دلیل یک ویژگی خاص. اون ویژگی هم این بود که این فرد دقیقا اولین نفری به حساب می آمد که وارد کتابخانه می شد و آخرین نفری هم بود که از آن خارج می شد. با هیچکس حرف نمی زد و یکسره مشغول مطالعه کتابهای درسی خودش برای آزمون سراسری بود. زمانی که قرار شد برای بار دوم انتخاب رشته کنم از ترس سربازی و برای فرار از خدمت زیر پرچم تصمیم گرفتم که دست به انتخاب هر صد رشته مجاز بزنم. نمی دونم چی شد که رفتم و به برگه انتخاب رشته این آقا نگاه کردم. دیدم دومین یا سومین اتخاب این فرد رشته ای است که من تا حالا اسمش رو نشنیدم و اون هم رشته ای نبود بجز کتابداری. با تعجب پرسیدم کتابداری دیگه چیه ؟ اون پسره که معمولا با کسی گرم نمی گرفت با تعجب لبخندی زد و شروع به مدح و تمجید از این رشته کرد. یادم می آید می گفت این رشته، رشته نوپایی است که هر کسی در آن قبول می شه بلافاصله جذب بازار کار می شه و تا کنون در این رشته کسی بیکار نمانده است. در این رشته دانشجویان دو زبان خارجی یعنی انگلیسی و فرانسه می خوانند و با اینترنت و پایگاههای اطلاعاتی بسیار سر و کار دارند . بگذریم اینقدر گفت و گفت تا مرا قانع کرد که نام این رشته را در ردیف نودم برگه انتخاب رشته ام وارد کنم یعنی آخرین رشته کارشناسی مورد نظرم. روزهای پر از التهاب یکی پس از دیگری گذشت تا اینکه روز موعود فرا رسید : روز اعلان نتایج. پیش از آنکه خودم در این باره دست به کار شوم دوستم با من تماس گرفت و گفت نامت در میان اسامی هست. دیگر داشتم بال در می آوردم و در پوست خود نمی گنجیدم. زمانیکه نام رشته قبولی خود را از او پرسیدم عددی سه رقمی تحویلم داد. بلافاصله به سمت کتابهایم حمله ور شدم و دفترچه کنکور را از لابه لای آنها بیرون کشیدم. پس از چند لحظه عدد مورد نظر را یافتم. آب دهان خود را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. اشتباه نمی دیدم . بله بنده پذیرفته شده بودم آن هم در چه رشته ای. رشته کتابداری..........

 

                                                                                   ( ادامه دارد )

|+| نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

کتابدار دایناسور

 

* چند وقت پیش در خدمت استاد مسلم حوزه مطبوعات - که خود از قشر کتابداران و تحصیل کنندگان این رشته نیز هست - یعنی استاد سید فرید قاسمی بودم و به مناسبتی ذکر خیری از استاد بهاء الدین خرمشاهی شد که این مرد علامه با داشتن مدرک فوق لیسانس کتابداری در حوزه ادبیات سرآمد و زبانزد است و تنها فوق لیسانسه موجود در فرهنگستان زبان و ادب فارسی می باشد. ایشان می فرمودند که استاد در کتاب شیرین و باارزش خود یعنی " زندگینامه خودنوشت" و یا " سیر بی سلوک " که به زندگینامه خود می پردازند آنجا که راجع به کتابداری و تحصیلات خود می نگارند چنین عنوان می کنند که من در اتوبوسی سوار بودم که آن اتوبوس متعلق به کتابداری ایران بود. اتفاقا این اتوبوس پشت یک چراغ قرمز ایستاد. من هم از فرصت استفاده کرده و خود را به بیرون پرتاب کردم و خود را از کتابداری و موضوعات آن جدا کردم.

حال چه شده است که بزرگانی چون ایشان و یا دیگرانی چون کامران فانی، عبدالحسین آذرنگ، هوشنگ ابرامی و... از این قافله گاه و بیگاه احساس جدایی کرده و می کنند ؟ بد نیست یک آسیب شناسی برای بررسی دلایل فرار کردن و یا فراری دادن مغزها در این رشته بشود ؟

 

 

* در سمیناری که اخیرا در شیراز برگزار شد و کتابدارن سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور در آن حضور داشتند یکی از پیش کسوتان این سازمان مثال جالبی برای کتابداران زد که بد ندیدم آن را نقل کنم . ایشان فرمودند که دایناسورها با وجود هیکل عظیم الجثه و توانائیهای مختلفی که داشتند سرانجام پس از مدتی منقرض شدند و دلیل آن هم تنها یک چیز بود : اینکه نتوانستند خود را با محیط خویش و تغییرات سریع آن منطبق کنند. کتابداران نیز باید از این امر درس بگیرند و در برابر تغییر و تحول مثبت مقاومت نشان ندهند و گرنه در آینده ممکن است از آنها با عنوان " کتابدار دایناسور " نام ببرند....

 

به قول خود ما کتابدارن نیز نگاه کنید به : نگاهستان

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمد زره ساز  | 

 
offshore bank account

sevom blog