يكي از دوستان شفيق و ياران رفيق روزي خاطره اي برايم تعريف كرد كه بد نديدم آن را براي شما نقل كنم : ( در ضمن داستانهاي برره تمام نشده و بزودي مي توانيد ادامه داستان را پيگيري كنيد )
(( يادم مي آيد كه روزي از روزها استاد ما " جناب مستطاب فاضل خرد پيشه " حفظه الله بر سر جلسه درس خويش از ما خردورزان كم مقدار درخواست نمود تا مقالتي از فلان كتابك را كه به زبان اجنبي و از ما بهتران نگاشته شده است به فارسي سليس برگردانيم و بابت اين عمل از بهر پاداش چهار نمره ناقابل دريافت كنيم. من ازخدا خواسته و ذوق زده به مكتبه حمله ور شده و با الحاح از كتابدار آنجا خواستار كتاب مذكور شدم.
اي كتابدار خوش چهره اي به لطف و صفا شهره
كتاب را به من برسان تا بگيرم از آن نمره
القصه هرچه عجز و ناله و انابه كردم هيچ فايده نداشت و كتابدار مدام مي گفت: " نداريم، پيش از شما كس ديگري آن را برده" و من متحير كه دوستان زبل و ابن الوقت چه با سرعت دست به كار شده و دماغ سوخته از آن همه بداقبالي و بديمني كه آورده بودم به بازار حمله ور شدم تا آن كتاب را تهيه بنمايم .
گشتيم ولي هيچ نديديم در اين معركه بازار
جز يك سري اوراق خردسوز دل آزار
بهر حال از بازار نيز چيزي نصيبم نشد. آخرالامر به خود استاد متوسل شدم و از او خواستم تا اين مشكل را برايم حل نمايد. استاد پس از كلي عجز و لابه كتاب را در اختيارم قرار داد تا از روي آن تكثير كنم. پس از تكثير تازه يادم آمد كه دانش زبانم به گونه اي نيست كه توان انجام اين ترجمه را به من بدهد و از سويي مي خواستم تحقيقي در خور و شايسته و حسود كوركن تحويل دهم و خود حوصله معني يابي و سر و كله زدن با ديكشنري يا همان واژه نامه خودمان را نداشتم. لذا سراغ مترجمين محترم را گرفتم كه در دانشگاه سري دوزي يا كلي فروشي كرده و براي خود دم و دستگاه و دكه و دكاني دارند. با يكي از اين عزيزان وارد مذاكره شدم و وي به من فهماند كه بابت هر ورق ترجمه يك سبز هزاري مطالبه مي كند و در ضمن وقت كافي براي چك و چانه زدن ندارد و قيمت مقطوع و تابع تعزيرات حكومتي است. من نيز با التماس و گريه و زاري و تاكيد بر اين نكته كه ما دانشجوييم و آه دربساط نداريم از رو نرفته و توانستم از آن مستطاب تخفيف غير قابل توجهي بگيرم.
الغرض دوهفته بعد از آن ملاقات، جناب مستطاب ترجمه هاي من را آورده و يكصد و بيست هزار ريال ناقابل دريافت نمود. اما نكته جالب و خنده آور اين قضيه آنجاست كه متن لاتين در موضوع روانشناسي ولي ترجمه فارسي تا آنجا كه از آن دريافت مي شد به موضوع جامعه شناسي مرتبط بود كه اين امر سبب يقه گيري و درگيري فيزيكي من با جناب مستطاب شد . وي مرا به نفهمي و زبان نداني متهم و كار خود را صحيح و بي اشكال معرفي مي كرد و اين خون مرا بيشتر به جوش مي آورد. خلاصه از آن جار و جنجال و هياهو به جز همان متن زوال در رفته حاصلي به بار نيامد و من سرشكسته و خجلت زده همان اوراق را به استاد محترم تحويل دادم و امتحان پايان ترم را به هر ترتيب و با هر جان كندني كه بود به پايان بردم . اما جالب اينجا بود كه در ميان ناباوري محض من يكي از درخشانترين نمره ها يعني نوزده و بيست و پنج صدم را دريافت كردم و اين نمره مرا به اين نتيجه رساند كه استاد محترم اصلا گوشه چشمي هم به آن تحقيق مذكور نينداخته وما الكي خود را به دردسر انداخته و خون خود را به جوش آورده بوديم ))
( از زبان كاربر خطاب به كتابدار )
به قربون سواد نم كشيدت
فداي اون دو چشمون دريدت
سؤالي دارم از تو اي عزيزم
چرا هيچكي تو رو خندون نديدت ؟
( از زبان كتابدار خطاب به كاربر )
تو داني من چرا اخمو نشستم
در شادي به روي خود ببستم ؟
بود قصدم كه از اينگونه رفتار
تو عاصي گردي و شاكي ز دستم
كتابگذار اعظم
با عرض سلام و تبریک میلاد شمس الشموس و انیس النفوس امام رضا (ع).
به همین مناسبت شعر زیر را - که به شکل ترانه سروده شده است- تقدیم به علاقمندان و ارادتمندان آن حضرت می کنم
يه كشش
يه جذبه نور
يه ربايش غريبي
مي كشه كبوترا رو
به حريم يك غريبي
دل من
با پر پرواز
در پي رد پرنده
مي ره اونجا
با تضرع
تا دخيلش رو ببنده
مي ره اونجا كه ملائك
همگي دسته به دسته
مي پاشن نور شفا رو
رو دلاي خرد و خسته
هر كسي
تو هر مكاني
از غمي باشه هراسون
اگه راهي كنه با عشق
مرغ دل رو به خراسون
يه عنايت
يه توجه
مي شه سوي او روونه
از امامي كه غريبه
حتي توي اين زمونه
( م- نگاه )
سلام. در آغاز از تمام دوستان كتابدار و غير كتابدار كه دست به قلم هستند و قادرند كه در حوزه كتاب، كتابداري و حوزه هاي مرتبط طنز بنويسند خواهش مي كنم كه آثار خود را به پست الکترونیکی من بفرستند تا چنانچه مناسب باشد با نام خود آنها در اين وبلاگ قرار دهم.
از امروز تصميم گرفته ام كه يك سري اشعار با عنوان اخوانيات و عدوانيات ميان كتابدار و كاربر را بصورت سريالي در اين وبلاگ قرار دهم. اخوانيات و عدوانيات در ادبيات عرب و ادبیات فارسی به گفتگوها و نامه هاي دوستانه ( برادرانه ) و خصمانه اي گفته مي شود كه ميان دو نفر در جريان مي باشد. و اما قسمت اول اين گفتمانه ها :
( از زبان كتابدار خطاب به كاربر )
ميان مكتبه حيران ته وينم
اسير و خسته و گريان ته وينم
چه ها ديدي كه مثل بچه مرده
غمين و ناخوش و نالان ته وينم
( از زبان كاربر خطاب به كتابدار )
الا اي آنكه پشت ميز هستي
كمي اخمو كمي هم جيز هستي
چرا من اين تصور از تو دارم
كه همچون خنجري نوك تيز هستي ؟
( از زبان كتابدار خطاب به كاربر )
الا اي كاربر جانم كجائي ؟
چرا اينگونه با من بي وفائي ؟
بيا پا را بنه بر ديدگانم
كه تا پايان رسد فصل جدائي
( از زبان كتابدار خطاب به كاربر )
برو اي كاربر گم شو ز پيشم
كه من عمرا به تو دلبسته ميشم
برو از پيش من جايي فرادست
كه تا آسوده گردی تو ز نيشم
يك عمر گذشت در ره درس و كتاب
آخر نه براي ما بشد نان و نه آب
در مدرسه گفتيم به استاد چه سود
برديم از اين درس كه گفتي به شتاب ؟
آخر چه كسي كرد به اين علم، عمل ؟
پاسخ بده گر كه باشدت حال جواب
هر چيز كه گفته اي به ما تا به كنون
يا حرف عبث بوده و يا وصف سراب
با زور چرا چپانده اي علم مضر
در ذهن پر انديشه يك مشت شباب[1] ؟
غافل شده اي كه علم تنها به عمل
زيبنده شود نه با همين وعظ و خطاب
استاد نگاهي به همه كرد و بگفت
با خنده پر معني و با لحن عتاب
ترسم كه چو پاسخ شما را بدهم
گوئيد شعار است و شود كار خراب
( م – نگاه )
[1] جمع شاب به معني جوانان
آنچه گذشت : پس از كش و قوسهاي بسيار و رقابت سخت ميان پايين برره ايها و بالا برره ايها تصميم بر آن گرفته شد تا بخش آوردي در دژنبشت برگزار شود تا هر كدام از دو طرف توانستند ديگري را تكنوپولي كنند به كاربر يعني كيانوش در بخش خود ارائه خدمت كنند.......
مكان : منزل كتابگذار اعظم
زمان : نيمه شب
كتابگذار اعظم در رختخواب خود در خواب خوش بسر مي برد. ناگهان صدايي او را بيدار مي كند.
- آهاي، كتابگذار اعظم از خواب وشو وبينم.
كتابگذار اعظم ( با چهره خواب آلوده و وحشت زده ) : - كي بيد؟ وگو وبينم تو كي بيدي ؟
- ها، من وجدان شيرفرهادم. تنها وجدان بيدار برره.
- وجدان شيرفرهاد ؟ اينجا چه وكني ؟
- ها، اينجا آمده بيدم بهت وگم از خودت خجالت در ن وكني ؟ حيا ن وكني ؟
- نه، چرا اين حرف رو وزني ؟
- تو چولمنگ حيا ن وكردي از خودت وبلاگ در وكردي؟ وبلاگي كه نه عكس داشته بيد، نه خوانا بيد، مطالبش هم كه يه مشت اراجيف ضايع و خسته كننده بيد. از همه بدتر با اين كارت كار و كاسبي كتابدارا رو هم وزيتی[1]. حالا هم از خودت تصميم در وكردي كه پايين برره ايها و بالا برره ايها رو وچلوني[2] ؟
- چي وگفتي ؟ كتابدارا ؟
- آره، كتابدارا. اونها از خودشون ترس در وكردن كه همين سه چهار تا كاربرشون رو هم وپروني ؟
كتابگذار اعظم بسيار عصباني شده و فرياد مي زند :
- اين كاربرزنه من كجا بيد ؟ تو ن وداني كه جلوي من اسم كتابدارا رو نبايد وياري؟ من به اين اسم هيستري[3] داشته بيدم.
- ها، اين هم يه اخلاق ضايع ديگه ات بيد. هر وقت عصبي وشي فقط وخواي وزني.
- نه، پس وخواي ورقصم ؟
- نه، امروزه ديگه كاربرچزوني محكوم بيد. همه جا شعار كاربرمداري ودن. تو بايد از خودت خجالت در وكني كه هنوز كاربرچزوني وكني ؟
- وبين. اينجا برره بيد. وس خودش رسم و رسوم داشته بيد. همه بايد به اين رسم و رسوم احترام در وكنن.
- اوه، خيلي از مرحله شوت بيدي. امروزه ديگه اين حرفا ضايع بيد. تا چهل سال ديگه قرار بيد دهكده جهاني تشكيل وشه. ديگه اين مباحث در اون دهكده جهاني مطرح نبيد.
- ها، اين دهكده جهاني كه الان وگفتي يعني چه ؟
- ( با عصبانيت ) حالا ديگه اداي شيرفرهاد از خودت در وكني ؟
- نه، واقعا دوست دارم ودانم ببينم اين دهكده جهاني چي بيده ؟
- ها، اين حرفها الان براي تو زود بيد. چهل پنجاه سال ديگه هر كي رو وبيني تو حرفاش از اين اصطلاح استفاده وكنه. قرار بيده با پيشرفتهايي كه تو دنيا وشه تمام دنيا اندازه يك ده وشه.
- اما برره هيچوقت ده ن وشه. برره قراره بخش وشه بعدش هم شهر.
- اوه....... ما رو باش با چه مش ملنگي فك وزنيم[4].................................
زمان : صبح فردا
مكان : اتاق گفتمانه هاي دژنبشت
مراسم بخش آورد
بسياري از مردم پايين و بالا برره در اين اتاق گرد آمده تا در بخش آورد شركت كنند. در ابتداي مراسم كتابگذار اعظم بالاي سكو رفته و شروع به صحبت مي كند :
كتابگذار اعظم : - همگي خوش آمده بيديد. امروز روز بزرگي در تاريخ دژنبشت برره بيد. قرار بيده كه با مراسم بخش آورد تكليف كاربر تهراني ما مشخص وشه و معلوم وشه كه كدام يكي از بخشهاي وابسته به پايين برره و يا بالا برره افتخار چزوندن اين كاربر رو بدست ويارن. چنين ويگولنجز كه اين كاربر خيلي دانشمند بيده كه اين ما رو خوشحال وكوله[5]. مراسم امروز ما داراي آداب خاص خود بيد. به همين خاطر در ابتداي مراسم از وگوري شاعر شهير برره دعوت وشه بياد تا شعر خودش رو كه به مناسبت اين مراسم از خودش در وكرده وخوانه. خواهش وكنم كف وزنين....
وگوري در ميان صداي دست زدن اهالي برره بر روي سكو مي آيد و با ناز و اداهاي بسيار چنين مي خواند :
اومده بيد
اومده بيد
از راه دور اومده بيد
اومده تا وخونه
كتاباي اين خونه
توي دژنبشت ما
اون طفلكي مهمونه
از خودش فكر وكنه
كاربرچزوني آسونه
ويگولنجز كه اون سوسول
بچه ناف تهرونه
ويگولنجز كه اون سوسول
بچه ناف تهرونه
با پايان يافتن شعرخواني وگوري، حضار همگي هيجان زده شده و شروع به كف زدن و هورا كشيدن مي كنند. در اين حال كتابگذار اعظم روي سكو آمده و حضار را دعوت به سكوت مي كند. پس از آنكه سكوت بر سالن حكمفرما شد كتابگذار اعظم از سردار خان ( خان بالا برره ) و سالار خان ( خان پايين برره ) دعوت مي كند كه بر روي سكو بيايند. پس از مستقر شدن اين دو بر روي سكو، كتابگذار اعظم رو به آنها كرده و مي گويد :
- اين بخش آورد بين بخش امانت دژنبشت كه وابسته به پايين برره بيده و بخش مرجع كه وابسته به بالا برره وباشه برگزار وشه. در ابتداي مراسم، هر كدام از شما حاضر باشه به نفع ديگري كنار وره اعلام وكنه. شما سالار خان حاضري ؟
سالار خان دستي به سبيل خود مي زند و با لبخندي دلربا مي گويد : نه جيگر، ما كنار ن وكشيم. مسائل دژنبشت و مباحث فرهنگي براي ما پايين برره ايها خيلي مهم بيد، آره جيگر...
با شنيدن اين حرف تمام پايين برره ايهاي موجود در سالن يكپارچه هورا كشيده و حرفهاي سالارخان را تاييد مي كنند.
پس از آن كتابگذار اعظم رو به سردار خان كرده و مي گويد : شما چي، حاضري كنار وكشي ؟
سردار خان بلافاصله جواب مي دهد : نه قربونش، ما حاضر به چنين كار ننگيني نبيديم. خداي نكرده بالايي وگفتن پاييني وگفتن. تمام بالا برره ايها به دژنبشت دوستي و كاربرخفنگ بيدن[6] مشهور وباشن. ميگي نه از پاچه خوار وپرس ؟
در همين حال پاچه خوار از جاي خود در سالن بلند شده و فرياد مي زند :
- راست وگه اي كتابگذار بزرگ، اي شيرين عسل، اي IT كار، اي جلوه MIS، اي مظهر IMS، اي..........
( ادامه دارد )
سلام و عرض تبريك به مناسبت هفته كتاب به همه كتابداران زحمتكش و فرهيخته. به همين مناسبت چند قطعه شعر را كه در وصف كتاب و كتابخانه توسط شاعران اين مرز و بوم سروده شده است تقديم مي كنم :
استاد بشر در همه ادوار كتابست
مفتاح در مخزن اسرار كتابست
سرچشمه فياض علوم است و معارف
روشنگر آئينه افكار كتابست
(( غلامحسين جهانگيري ))
بهتر ز كتاب در جهان ياري نيست
خوشتر ز مطالعه دگر كاري نيست
بسيار ديارها و شهرها را ديدم
مانند كتابخانه گلزاري نيست
(( رشيد آشتياني ))
هر كس كه در اين جهان بد از روز نخست
آسايش خويش جست و اين بود درست
عاقل داند كه گنج آسايش را
در كنج كتابخانه مي بايد جست
(( فروزانفر ))
ياران زمانه را وفايي نبود
بهتر ز كتاب آشنايي نبود
گر يار صديق و جاي امني طلبي
خوشتر ز كتابخانه جايي نبود
(( سيد رضا بهشتي ))
با چنين عزمي كه باشد منقبه
رفتم و داخل شدم در مكتبه
كشوري ديدم ز دنيا بي نياز
با محيطي ساكت و پر رمز و راز
قطعه اي از عرش رب العالمين
كه فتاده گوئي اكنون بر زمين
معدن تاريخ افكار بشر
كه در آن باشد ز خير و هم ز شر
ساحت راز و نياز اوليا
معبد و شكرانه گاه اصفيا
مركز علم و معلم پروري
كه كند بر هر مكاني سروري
مسكن دانش پژوهان شهير
مرجع مردان عامي و امير
منزل خودسازي و خودباوري
جاي خلق دانش و نوآوري
لولياني شوخ و شاد و بانشاط
بهر خدمت كرده اند آنجا بساط
...............................................
] بخشي از يك مثنوي بلند راجع به كتابخانه [ محمد زره ساز ( م- نگاه )
هر دم كه بناي جان شد از درد، خراب
بنشست به دل، خدنگ آزار و عذاب
رفتم به يكي گوشه و دور از تب و تاب
يكدم ز كسان، پناه بردم به كتاب
(( ابراهيم ناعم ))
اي باغ پر سخاوت انديشه هاي ناب
پنهان به برگ برگ تو اعجاز ناب
جان من و تو، هرگز، از هم جدا مباد
اي خوب جاودانه، اي دوست اي كتاب
(( فريدون مشيري ))
چون گرفتي زن بدور افكن كتاب
تا سرايت غيرت گلشن بود
بهتر آن باشد كه مرد با كتاب
در تمام عمر خود بي زن بود
باقر زاده ( بقا )
در كنج كتابخانه مي بايد خفت
بر روي يكي منبع با جلد كلفت
از شر حسود اي عزيز دل من
اين نكته به هر كسي نمي بايد گفت
(( كتابگذار اعظم ))
* شما مي توانيد فردا قسمت هشتم داستانهاي برره را بخوانيد.