چندي پيش يكي از مجلات قديمي را ورق مي زدم. شعري زيبا و پر معنا با رگه هايي از طنز از استاد مسلم طنز سرايي ايران يعني استاد ابوالقاسم حالت ديدم كه يكي از دردهاي شايع ميان طبقه مشهور به منور الفكر را عنوان مي كند. بد نديدم كه اين شعر را در اين وبلاگ نقل نمايم.
كتابهاي نا خوانده
دارم يكي كتاب
در دست و مي روم به سوي خانه با شتاب
تا نو رسيده است
ميلم به خواندنش زحد افزون كشيده است
و ز اين مرا غم است
كز بهر خواندنش ز چه رو وقت من كم است
چون وقت كوته است
گويم اگر كه وقت دگر خوانمش به است
چندي چو بگذرد
كم كم خيال خواندنش از سر همي پرد
آن روي ميز هست
تا اينكه يك كتاب دگر افتاده بدست
در پيش اين كتاب
آن، پاك كهنه گردد و افتد ز آب و تاب
ز ين رو بناروا
بين كتابها دهم آن را نخوانده جا
((آن)) را برم ز ياد
خواهم براي خواندن (( اين )) فرصت زياد
چندي چو طي شود
اين هم نخوانده در بغل آن يكي بود
من حال مانده ام
با يك كتابخانه كتاب نخوانده ام
اين است آنچنان
كاندر تو مرد بزرگي است ميهمان
و آنگاه از نخست
غافل شوي از اينكه يكي ميهمان توست
و ز هيچ رو بدو
نه اعتنا كني، نه محبت، نه گفتگو
ناگه در ين ميان
ياد آيدت كه پيش تو مردي است ميهمان
بيحال و خسته است
چون مدتي گذشته كه تنها نشسته است
افتد سرت به پيش
در نزد خود خجل شوي از ميهمان خويش
من نيز گاهگاه
چون در كتابخانه خود مي كنم نگاه
آيد بخاطرم
كز اين كتاب ها ز چه سودي نمي برم ؟
مشتي كتاب چند
بيهوده در اطاق خود افكنده ام به بند
و ز گنج گوهري
نه خود برم نتيجه كافي، نه ديگري
گوئي كه تا منم
در حق اهل فضل، ندانسته دشمنم
با اين حساب ها
خجلت برم ز روي كتاب ها
آنچه گذشت : داستان ما تا آنجا ادامه پيدا كرد كه كيانوش در انتظار پاسخ نامه درخواست استفاده از منابع بخش مرجع از سوي كتابگذار اعظم مي باشد و شيرفرهاد نيز كه به دنبال كيانوش مي گرديد از كاربرقاپون شدن او توسط بالا برره ايها آگاه شد و از كتابگذار اعظم خواست تا براي باز پس گيري كيانوش از بالا برره ايها راه حلي ارائه كند...............
و حال ادامه داستان :
مكان : بخش مرجع دژنبشت
ويليوم سفره اي روي ميز خود پهن كرده و يك بشقاب نخود بر روي آن قرار داده است.
ويليوم : كيانوش وخور
كيانوش : ببخشيد اين چيه ؟
ويليوم : ها، به اين ويگولنجز نيم چاشت. گماشتگان يك دژنبشت در سه نوبت غذا وخورن : يكي چاشت كه در اول وقت وخورن و بسيار مفصل بيد و مراسم خودش را داشته بيد. بعد از دو سه ساعت نيم چاشت خورده وشه كه مختصرتر بيد و آخر و در هنگام ظهر ظهرانه خورده وشه كه آن هم مفصل بيد. البته بساط چايي نخود مدام برقرار بيد و روزي پنچ شش بار به گماشته ها چايي نخود داده وشه.
كيانوش : ببخشيد، جسارته. پس شما كي كار مي كنيد ؟
ويليوم ( با ناراحتي ) : خيلي بي انصاف بيدي.خوبه خودت از صبح شاهد بيدي كه ما خودمان را براي توي چولمنگ چطور هلاك وكرديم. حيف كه اين ليلون وگفته كه اينقدر كاربر را ن وزنين و گرنه ودانستم با تو چه وكنم.
كيانوش : منظورت ليلون دختر سردار خان بيد ؟
ويليوم : نه، منظورم ليلون كتابدار بيد كه به وبلاگ ما نامه در وكرده كه اينقدر توي برره كاربرزنون نكنيد. ( آنگاه با عصبانيت ) حالا كوفت وكن تا من هم كوفت وكنم.
كيانوش : نه، ممنون. اشتها ندارم. خودت بخور.
ويليوم : به جان تو محال بيد وخورم. بايد با من وخوري.
كيانوش از سر اجبار و با بي ميلي يكي از نخودها را برداشته و قصد خوردن آن را مي كند ولي در اين حال متوجه نگاههاي معنادار ويليوم مي شود. از اين رو سعي مي كند روشهاي مختلف خوردن نخود را كه تا كنون ياد گرفته است با اشاره به ويليوم نشان دهد تا مگر تاييد بگيرد ولي ويليوم هيچكدام را تاييد نمي كند. نهايتا كيانوش عصبي شده و خطاب به ويليوم مي گويد :
- آقا، خودت بگو چطوري بخورم. من نمي دونم.
ويليوم : - تو چه وداني خنگوله ؟ نيم چاشت رو كتابگذار با كاربر با هم وخورن. اگه كتابگذار كاربر نداشته باشه نيم چاشت ن وخوره. اين عشقولانه كتابگذار را به كاربر نشان وده. وبين، اول من نخود رو روي كف دستم وذارم و تو دهنت رو وا مي ذاري من با ضربه دست، نخود رو تو حلقت وپرونم، بعد تو اينكار رو براي من تكرار وكني ( آنگاه خطاب به وگوري كه در سالن مرجع است ) : آهاي وگوري، پا وشو ورو با مرادخان نيم چاشت وخور.
وگوري شاعر از جاي خود بلند شده و خود را به ميز ويليوم نزديك مي كند و مي گويد :
- دستت درد ن وكنه، به روي چشم، ورم. ولي قبل از اينكه ورم شعري برات از خودم در وكردم. اون رو وخونم ؟
ويليوم : - ها، وخون.
وگوري : - در دژنبشت ما يكي بيد ويليوم خوش فكر و خوش چهره و گل منگولي
ويليوم : - به به، خيلي خوب بيد. دستور ودم خدمات بيشتري به تو ودن. حالا ورو نيم چاشت ميل وكن.
وگوري شاعر به طرف ميز مراد خان مي رود و آنجا با مراد خان مشغول خوردن نيم چاشت مي شوند. از اين طرف هم كيانوش با ويليوم مشغول نخودپراني به سمت دهان يكديگر مي كنند ولي هيچكدام از نخودها به هدف نمي خورند.
مكان : اتاق كتابگذار اعظم
شيرفرهاد : - كتابگذار اعظم، ن وگفتي چه وكنيم ؟
كتابگذار اعظم كمي فكر كرده و مي گويد : - ما بايد بخش آورد[1] وگذاريم. شما بايد آنها را تكنو پولي[2] وكنين.
شيرفرهاد : - تكنو پولي ؟ اين رو وشنيدم ولي يادم وشده چه رسمي بيد ؟
كتابگذار اعظم : - ها، اين يك رسم قديمي برره بيد. چنانچه دوبخش مرتبط با پايين برره و بالا برره در يك دژنبشت با يكديگر سر يك كاربر اختلاف در وكنن بخش آورد ورگذار وشه كه در اين مراسم تمام بزرگان برره شركت وكنن و هركدام توانستند ديگري رو تكنو پولي وكنن اونا برنده وشن و كاربر رو براي خودشون وگيرن. يعني هركدوم طي يه مراسم خاصي پول بيشتري به دژنبشت ورسونن اونا برنده وشن.
شيرفرهاد : - باشه، قبول. ما براي اين مراسم حاضر بيديم.
مكان : اتاق مرجع
كيانوش در حال جمع آوري سفره نيم چاشت و ويليوم در حال استراحت كردن است. دراين حال نامه رسون دژنبشت وارد شده و نامه كيانوش را در اختيار ويليوم قرار مي دهد.
كيانوش ( با اشتياق ) : ويليوم، ببين كتابگذار اعظم چي نوشته ؟ خدا كنه موافقت نكرده باشه و من هم زودتر خلاص بشم.
ويليوم نامه را زير و رو كرده و سرانجام دست خط كتابگذار اعظم را پيدا مي كند و آن را بلند مي خواند :
- ويليوم كتابگذار، با اين درخواست موافقت ن وشه.
با شنيدن اين جمله كيانوش غرق شادي مي شود و شروع به شادماني مي كند. پس از آن رو به ويليوم كرده و مي گويد :
- خلاص شدم، الحمدلله كه موافقت نشد. من هر چه زودتر برم تا از شر من خلاص شويد.
ويليوم دست كيانوش را مي گيرد و مي گويد : كجا ؟ خيلي خوش خيال بيدي. كتابگذار اعظم هميشه در پاسخ به نامه ها از افعال معكوس برري استفاده وكنه تا كاربر پررو ن وشه. جواب نامه تو مثبت بيد.
كيانوش از حرص شروع به گريه و زاري مي كند و در حين گريه و زاري فرياد مي زند :
- خدايا، نمي دونم چه گناهي كردم كه من رو اينجا گرفتار كردي ؟ ( آنگاه رو به ويليوم مي كند و مي گويد : ) – ببخشين، شما نمي دونيد من چرا اينجا اومدم ؟
ويليوم ( با عصبانيت ) : - نه، ولي تو از جون ما چي وخواي؟ عين بختك به ما وچسبيدي.
در اين حالت گريه و زاري كيانوش بيشتر مي شود و ويليوم بي توجه به اين گريه و زاري شروع به نوشتن دستور براي مرادخان مي كند كه ناگهان صدايي در سالن طنين انداز مي شود :
- دست نگه ودار ويليوم
حاضران بخش مرجع با تعجب كتابگذار اعظم و شيرفرهاد را مي بييند كه بر آستانه در ظاهر شده اند. مراد خان به سرعت خود را به كتابگذار اعظم مي رساند و خود را بر روي پاهاي او مي اندازد و مي گويد : - آي جيگر، آي مهندس، آي دلربا، آي جذاب چه وشده بعد از سالها كلبه ما رو منور وفرمودي ؟
كتابگذار اعظم ( با تحكم ) : هر چه زودتر كيانوش رو بفرستيد وره خونه. فردا اول وقت توي سالن گفتمانه هاي دژنبشت بخش آورد داشته بيديم......................
( ادامه دارد )
خلاصه داستان: كيانوش كه با شيرفرهاد به دژنبشت آمده بود پس از طي چند مرحله از كاربرچزوني قصد خروج از دژنبشت را داشت كه توسط گماشتگان بخش مرجع قاپيده مي شود. وي در اين بخش درخواست شفاهي استفاده از دايره المعارف برري را ارائه مي كند كه مورد قبول واقع نمي شود و از وي چنين خواسته مي شود كه درخواست خود را مكتوب و بصورت نامه ارائه كند. از سوي ديگر شيرفرهاد از دژنبشت خارج شده تا او را در برره بيابد...................
و حال ادامه داستان :
مكان : بخش امانت دژنبشت
شيرفرهاد با چهره اي خسته و نا اميد وارد مي شود.
سحرناز : ها، چه وكردي شيرفرهاد؟ اين چولمنگ رو ويافتي؟
شيرفرهاد ( با نااميدي ) : نه، همه جا رو وويديدم[1]. خبري از او نبيد.
سحرناز: نكنه اين بالا برره ايها او رو وقاپيدن.
شيرفرهاد: منظورت اين بخش مرجعيها بيد.
سحرناز: ها، اونا چندبار كاربرقاپونمون كرده بيدند. مي خوان آمارشون رو از ما بيشتر در وكنن. ( آنگاه با عصبانيت بسيار زياد ) : من بايد اونا رو وكشم. اه.....
شيرفرهاد: عجله ن وكن. ما هنوز مطمئن نبيديم. من ورم پيش كتابگذار اعظم سر و كله اي آو ودم[2] .
سحرناز : ها ورو. اين مسئله حيثيتي بيد. هر جور وشده اون تهرانيه رو ويار.
شيرفرهاد : ها او رو ويارم. به من وگويند شيرفرهاد نه برگ نخود.
مكان : بخش مرجع
كيانوش نزد ويليوم كتز برري - رئيس بخش- نشسته است. وگوري- شاعر برره- نيز در تالار حضور دارد و مشغول مطالعه است. ويليوم به جايي خيره شده و گويي در اين عالم نيست.
كيانوش ( خطاب به ويليوم ) : ببخشيد، شما الان داريد چكار مي كنيد؟
ويليوم ( با عصبانيت ) : ها، مگه كور بيدي. دارم كار وكنم ديگه.
- ببخشيد. الان شما در حال چه كاري هستيد ؟
- ها، من الان در حال كار فكري بيدم. رياست كار سختي بيد. همش وبايد فكر از خودت در وكني. نامه تو رو هم وفرستادم تا كتابگذار اعظم رخصت وده.
- خسته نباشيد. راستي مي گم اين وگوري چه راحت اومد منبعش رو گرفت. الان هم داره مطالعه مي كنه. مگه اون كاربرچزون نمي شه؟
- نه
- چرا ؟
- ها، به چهار دليل. اول اينكه چون اون برگه معافيت دائم از كاربرچزوني وگرفته. دوم اينكه چون اون يك برره اي بيده. سوم هم به اين دليل كه اون شاعر و تاريخ نويس برره بيده...
كيانوش صحبت ويليوم رو قطع كرده و مي گويد : - مي خواي من دليل چهارم رو بگم ؟
ويليوم ( با تعجب ) : مگر وداني ؟ وگو اگه راست وگي.
كيانوش : دليل چهارم اينه كه اون برگه معافيت دائم از كاربر چزوني گرفته.
ويليوم ( با لبخند تمسخر آميز ) : نه، از خودت اشتباه در وكردي. اين دليل كه تكراري بيد. دليل چهارم اين بيد كه اون يك برره اي بيد.
كيانوش : اين دليل كه گفتي هم تكراريه ؟
ويليوم : نه، اگه از يه زاويه ديگه به.............
كيانوش با عصبانيت صحبت ويليوم را قطع مي كند و مي گويد : - آقا، قضيه اين زاويهه چيه؟ شما بگو ما بفهميم.
ويليوم : ها، وگويم. برره ايها گاهي دو جمله ويگولنجز[3] كه عين هم بيد ولي معناي متفاوتي داشته بيد . دليل آن هم اين بيد كه بعضي چيزها را نمي توان بطور مستقيم وگفت. مثلا اين برره اي بيدن در دليل دوم و چهارم تكرار شده بيد ولي منظور از برره اي بيدن دوم اين بيد كه وگوري يك بالا برره اي بيده كه از نظر من خيلي مهم بيد.
كيانوش : آها، اين مردم برره هم واقعا آدماي پيچيده اين. چقدر هم بيد تو جمله هاشون استفاده مي كنن. بعد اين معافيت دائم از كاربرچزوني رو چطور مي شه گرفت ؟
- ها، اين شرايطي داشته بيد. يكي اينكه بايد از اسعدادهاي درخشان برره بيده باشي. دوم اينكه حداقل سه بار مراحل كاربرچزوني را طي كرده باشي و سوم اينكه متاهل هم باشي.
- اين متاهل بودن چه ربطي به كاربرچزوني داره ؟
ويليوم ( با بي حوصلگي ) : اه، خيلي چيزها به خيلي چيزها ربط داشته بيد. من كه نتوانم همه را وگويم.
مكان : اتاق كتابگذار اعظم
كتابگذار اعظم در حال مطالعه نامه كيانوش است. كيانوش در نامه خود تقاضا كرده است كه از منابع بخش مرجع استفاده كند. مراد خان در گوشه اي از نامه نوشته است : (( جناب ويليوم، چه وكنم؟ )). در زير آن ويليوم نوشته است : (( من چه ودانم. آن جذاب، آن امير، آن مهندس، آن نخودرسون، آن دانش ورز، آن كتابگذار اعظم ودانه و بس )). كتابگذار اعظم هم چيزي در زير آن مي نويسد و نامه رسون دژنبشت رو صدا مي زنه و نامه رو به دست او مي ده تا به تالار مرجع ببرد. در همين حال شير فرهاد وارد اتاق كتابگذار اعظم مي شود و مي گويد :
- همه برره رو ويگشتم[4] اما كيانوش رو ن ويافتم.
- احتياجي نبيد. كيانوش رو وجستم.
شيرفرهاد ( با تعجب ) : كجا؟
- همين دور ور. جاي بدي نبيد.
- نكنه اين بالا برره ايها او رو وقاپيدن ؟
- ها، اونا عرضه شان از شما پايين برره ايها بيشتر بيد. اون رو از شما وقاپيدن.
- اي خاك وچوك. ديدي چه وشد. آبرويمان ورفت. ما بايد اون رو كاربر پس قاپون كنيم.
- ها، به همين راحتي نبيد.
- دستم به شليته ات. چه وكنيم؟
- اول بيست توماني كه از من وگرفتي وده.
شيرفرهاد چند اسكناس را مي شمرد و به كتابگذار اعظم مي دهد.
كتابگذار اعظم : - بيست تومان ديگه هم بابت تجهيز دژنبشت وده. البته اين يه كار داوطلبانه بيد.
شيرفرهاد بيست تومان اسكناس ديگر رو مي شمارد و به دست كتابگذار اعظم مي دهد. كتابگذار اعظم اسكناسها را گرفته و يكي از آنها را پس داده و مي گويد :
- وگير، اين گوشه نداشته بيد.
شيرفرهاد آن اسكناس را عوض كرده و با بي تابي مي گويد:
- خوب چه وكنم ؟
كتابگذار اعظم نگاهي به شيرفرهاد مي اندازد و مي گويد :
- وگويمت. عجله ن وكن..........................
( ادامه دارد )
داستانهاي برره 5 ( نامه در كنون )
آنچه گذشت : كيانوش و شيرفرهاد وارد دژنبشت مي شوند و قرار بر اين مي شود كه كيانوش براي استفاده از منابع دژنبشت مراحل مختلف كاربرچزوني را طي كند. پس از طي دو سه مرحله، كيانوش تصميم مي گيرد كه از دژنبشت فرار كند كه توسط گماشتگان اتاق مرجع قاپيده مي شود........
و اكنون ادامه داستان :
مكان : اتاق امانت دژنبشت
شيرفرهاد خود را به سحر ناز مسئول امانت دژنبشت مي رساند و مي گويد :
- آهاي سحرناز[1]، اين چولمنگ كيانوش رو ن وديدي ؟
سحرناز ( با كنجكاوي ) : - اون كه با تو بيد. چه وكرديش ؟ ها ، وگو.
- هيچ ن وكردمش، فرار وكرد.
- اي خاك وچوك، پس بايد كاربر دكون وشه.
شيرفرهاد ( با عصبانيت ) : - شلوغ ن وكن. ما بايد اون رو وياييم. كتابگذار اعظم كارش گير ما بيد. ما بايد اون رو وتيغيم.
سحر ناز ( با خوشحالي ) : - ها، رئيس تيغونه. ما بايد اون رو وتيغيم. ورو توي برره وگرد، پيداش وكن بيا. اون بايد كاربر اين اتاق وشه.
- باشه، من ورفتم. حواست را جمع وكن.
- ورو، منتظرت بيدم.
مكان : اتاق مرجع
كيانوش همچنان در حال گفتگو با گماشتگان اتاق مرجع است.
كيانوش : - خوب، حالا شما توي اين اتاق چه منابعي را داريد ؟
مرادخان : - ما همه منابع مرجع برره اي رو داشته بيديم. تو وتواني اونها رو وخواني.
كيانوش : - خوبه، ميشه چند تا رو اسم ببريد.
ويليوم : - ها، وشه. مثلا : فرهنگ لغات برره، اصطلاحات عاميانه برره، اطلس جغرافيايي و تاريخي برره، راهنماي برره، دايره المعارف برره و خيلي منابع ديگه.
كيانوش : - عاليه، واقعا حيرت زده شدم. اگه لطف كنين همون دايره المعارف برره رو بياريد من مطالعه كنم.
ويليوم و مراد خان لحظه اي به چهره يكديگر خيره شده و آنگاه هر دو با عصبانيت و همزمان با هم مي گويند:
- خاك وچوك، چه جسارتا.
آنگاه هر دو كاربر زنه خود را برداشته و قصد زدن كيانوش را مي كنند.
كيانوش ( با ترس و لرز ): - آخه من چي گفتم شما ناراحت شديد. خودتان گفتيد كه مي توني از منابع اينجا استفاده كني.
مراد خان ( با عصبانيت ) : - از خودت فكر در وكردي اينجا هر كي به هر كي بيد. اينجا رسم و رسوم و مقررات داشته بيد. حالا كه تو رو وزنيم وفهمي.
كيانوش ( با حالت التماس ) : تو رو خدا نزنيد. غلط كردم. امروز بدنم كبود شد از بس من رو زديد. اصلا هر چي شما بگيد همون كار رو مي كنم.
ويليوم و مرادخان لحظه اي به هم ديگر نگاه كرده، آنگاه ويليوم مي گويد:
- باشه، اين بار تو رو وبخشيم. چون انسان دانشمندي بيدي. ولي بار آخرت باشه.
كيانوش : - به روي چشم، حالا من بايد چه كار كنم.
مرادخان : - تو بايد از خودت براي من نامه در وكني و التماس وكني كه منابع رو وخواي. اون وقت من اگر خوشم ويامد اون رو به رئيسم يعني ويليوم ارجاع ودم واگر رئيسم عشقش وكشيد اون رو به كتابگذار اعظم ارجاع وده و اگه كتابگذار اعظم اجازه وده تو وتواني از منبعي كه وخواي استفاده وكني. اين مرحله نامه در كنون نام داشته بيد.
كيانوش : - باشه، نامه رو كجا بايد بنويسم.
مراد خان دست كيانوش رو مي گيرد و او را به سمت آن طرف اتاق كه ميزش قرار دارد مي برد. خود پشت ميزش مي نشيند و ورق و مدادي به دست كيانوش مي دهد و مي گويد : - بنويس.
كيانوش مشغول نوشتن نامه مي شود. در همين حال ويليوم نيز در آن سوي اتاق پشت ميزش مي نشيند و يك ورق روزنامه را كه در وسطش يك سوراخ بزرگ به شكل قلب وجود دارد جلوي چشم خود مي گيرد و از آن سوراخ آنها را ديد مي زند.
كيانوش ( با تعجب ) : - ببخشيد، فضوليه. ولي ميشه بگي ويليوم داره چكار مي كنه ؟
مرادخان آهسته در گوش كيانوش مي گويد ( در حاليكه به ويليوم اشاره مي كند ) :
يكي مي پايدم هر دم
يكي چون سايه مستحكم
يكي كانسوترك باشد
گرفته در كفش، در پيشگاه ديده اش
يك برگه از آن جار و جنجال آفرين هوچي گر بد دم[2]
که باشد در میانش روزنی
چون قلب عاشق پیشه ای دیوانه تر از من
از آن روزن زند ديد آن ستمكاره
كه تا شايد ز رفتارم بگيرد خرده اي
يا اينكه بيند آنچه را بدكاره نفس بي خودش خواهد
نمي دانم چه مي گويم
ولي بيم دلادل كوب لامصب
درونم، در زواياي وجودم مي كند لانه
پس از اين صوت اهريمن
يكي مي پايدم هر دم
يكي چون سايه مستحكم
كيانوش ( با تحير فراوان ) : - اين كه گفتي شعر بود. عجيبه كه اصلا هيچ لهجه برره اي هم نداشت.
مراد خان : - ها، من تنها شاعر برره بيدم كه شعر به لهجه بيگانه وگويم. چون من مدتي در فسا درس وخوندم. در ضمن آنچه وگفتم پيش خودمان ومانه و گرنه............
كيانوش ( در حاليكه فكري به ذهنش رسيده و لبخند شيطاني مي زند ) : - آره، مطمئن باش. پيش خودمون مي مونه..........
( حالا حالاها ادامه دارد )